اینروزای من

بهار فصل شکفتن است  
اينروزاي بهاری ، هرصبح که نگاهم به باغچه ی کوچیک حیاط میوفته برای چند لحظه ذهنم درگیر این جمله میشه : بهار فصل شکفتنهِ .
دوباره باغچه رو رصد میکنم ، هر گیاه ِزنده ای توی این فصل ، اجباراً به خودش جوونه ، برگ یا شکوفه اضافه کرده . از گل ِیاس ِپیر و پُر یا بیدجوانِ مجنون که کارشون زیبایی ِتمام فصله بگیر تا اون علف هرزی که فقط سال گذشته گل بود و الان سبزینه ای بی خاصیت محسوب میشه ، همه دوباره میخوان رشد کنن . همه امیدوارن و مصمم ...
به این فکر میکنم که

بهار فصل شکفتن است 
من....  
حال اينروزاي من ...نه میتونم بگم عالیم..نه بدم!هیچ تعریفی از خودم ندارم..امروز نامه ای که باید به داورا بدم از معاونت گرفتمو حالا برم داورا رو پیدا کنم..اینم ماجرایی شده واسه خودش! من میخوام دفاع کنم..چرا اینهمه امضا؟سه هفته میشه کارم شده از این و اون امضا بگیر..حالا آقا، بعضیا یه کلاسی میذارن که نگو و نپرس...رییس دانشکده تو اتاقش نشسته و میگه و میخنده..برگه ها رو منشی جمع میکنه و میگه فردا بیاین تحویل بگیرین!
دیگه نمیتونم پایان ناممو نگاه کنم..حال

من.... 
حال اینروزام...  
ب نام ابوالفضل ک از هممون عاشقتر بود...ب یاد بابام ک تا بود دستش حالا قبرشو میبوسم...ب دعای مادرم ک نذاشت هرز بره جوونکی ک احساسی بود!ب خدای مارالم...ک دستمو ول نکرد..و یذره ب دلم..فقط یذره...!مثه همه ی شبایی ک گذشت این شبا..دلتنگم..یا شایدم داره پاره میشه بند این عادت.ولی قرارمونو یادمه.کسی حالا حالاها جاتو نمیگیره!کسی نمیاد.یروزی گفتی بعد تو سمت کسی برم ک خارم نکنه.انقد مطمعن برم ک دیگه نه نشنوم.ی خاکستری تند...گفتم ته قصمونه..و توام میدونستی مامان ف

حال اینروزام... 
اینروزای من :)  
 

سلام ...

امیدوارم این ساعت های پایانی نودو شیش رو به خوشی
و خوبی سپری کنید
نمیدونم ولی یهویی گفتم بیام یه پست بزارم (اخرین
پست نودو شیشم)
اگه بخوام احوال اینروزا رو بگم باید از اینجا شروع
کنم که کلن دیشب بیدار بودم قبل از خواب داشتم یه کتاب مطالعه میکردم ولی چون موضوعش
جالب بود خوندم تا یهویی به خودم امدم دیدم اِاِاِ تموم شد و نگاه به ساعت که کردم
دیدم ببببله ساعت نزدیکای 4 هست منم گفتم بزارم اذان بگن نماز بخونم بعد بخوابم
ولی خوابم نگرفت گفت

اینروزای من :)