برایش نگاهش شروع کردم کردم قیافه‌اش نگاهش کردم

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم  
نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردمدیده روشن به صفای رخ ماهش کردمتا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیمگاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردمهمچو آن تشنه که راهش بزند موج سراباشتباه از نگه گاه به گاهش کردمدیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیرغیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردمدور از آن رلف پریشان دلم آرام نیافتگرچه زندانی شبهای سیاهش کردمحاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آهوآنقدر سوختم از غم که تباهش کردممهربان گشت مه من به سرودی "گلچین"تا نثار قدم این مهر گیاهش کردماحمد گلچ

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم 
لبخند  
برای نخستین بار عشق را در لبخند ژکوند شناختم.هر چه از آن خنده فاصله میگرفتم بیشتر در ذهنم حک میشد.گویی فاصله است که عشق را معنی میکند.ابهام است که دلدادگی را پیش میکشد.بعد از آن نه خنده ی آن زن برایم رنگ داشت و نه نگاهش معنی.با چشمان بسته عشقش را پرستیدم.تیر نگاهش هستی ام را نشانه گرفت.آنقدر محو نگاهش بودم که شک کردم واقعا نگاهش گرم است یا سرد.با نگاه به تابلوی کناری به او خیانت کردم.
همیشه عادت کرده بودم که فقط تماشاگر قمار باشم.ترسی مهیب وجودم

لبخند 
به هدف نگاه کن  
می دوید..‌از آنطرف خیابان با تمام وجود به سمت ایستگاه می دوید.اتوبوس داشت راه می افتاد.داد زد صبر کن!بند کفشش رفت زیر پایش،چادرش پیچید دور پاهایش،وسط خیابان که بود چندتا راننده دستشان را گذاشتند روی بوق.دوید...بدون اینکه سرعتش را کم کند چادرش را مشت کرد توی دست هایش.رسید.خودش را پرت کرد توی آخرین اتوبوس.دوتا دختر نگاهش کردند.از چادری که سرش بود فقط یک تکه روی سرش بود و بقیه اش لای دست های مشت شده اش‌.دخترها از روی سرخوشی، مسخره خندیدند.زن میان

به هدف نگاه کن 
سطح دغدغه  
وقتی فهمید فلسفه خوانده‌ام آمد کنار دستم نشست و بی‌هوا پرسید: «تو به وجود خدا اعتقاد داری؟» سرم را بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم. قيافه‌اش جدی به نظر می‌رسید. وقتی تا حد خوبی مطمئن شدم که نمی‌خواهد دستم بیاندازد گفتم: «آره». هنوز «ه» آره از دهنم خارج نشده بود که بی‌معطلی پرسید: «چرا؟»  باز نگاهش کردم. قيافه‌اش مثل قبل بود؛ انگار قصد مسخره‌بازی نداشت. پرسیدم: «چرا می‌پرسی؟» گفت: «می‌خوام بدونم» و چند لحظه بعد اضافه کرد: «با دلیل و منطق!

سطح دغدغه 
 
تکست زده بود بهم که " ماهُ ببین! " . توی تاکسی نشسته بودم؛ کاملا بی حوصله! صفحه ی گوشیم رو روشن کردم؛ زل زدم به همین دو کلمه! شیشه ی تاکسی رو پایین کشیدم. دنبال ماه گشتم توی آسمون. خدای والت دیزنی طراحی کرده بود این آسمون و ماه رو. نگاهش کردم و نگاهش کردم و پلکم خیس شد. صدای اِبی توی گوشم بود؛ گریه مون هیچ، خنده مون هیچ! پلکم خیس شد.
تکست زده بود بهم که "ماهُ ببین!" ، پلکم خیس شده بود، اِبی خونده بود که تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ! پلکم خیس شده بو

 
تو خوب باش  
یکی مهربانیم را اشتباه گرفت••••✴✴✴✴
دم نزدم!
یکی صداقتم را نادیده گرفت ••••✴✴✴✴
سکوت کردم!
یکی غرورم را به بازی گرفت••••✴✴✴✴
نگاهش کردم!
از اینجا به بعد فهمیدم که••••✴✴✴✴
دنیا جاییست که اگر مثل بقیه  نباشی••••✴✴✴✴
له میشوی!
خواستم مثل بقیه باشم•••✴✴✴✴✴
گفتند تو ""خوب باش""!!!

تو خوب باش 
 
سال‌ها پیروی مذهب رندان کردمتا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راهقطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روانکه من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنونمی‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که منکسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توستآن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمعگر چه دربانی میخ

 
 
شب که در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر خطابش ک

 
مرد درون قاب عکس  
      چند روز بود که دنبال عكسش می گشتم هیچ عکسی نبود نه در گالری موبایلم و نه در آلبوم خانوادگی مثل آنروز كه بدنبال عكس کودکی هایم می گشتم و پیدا نمی كردم انگار زمان بعضی چیزها را باخود می برد به دور دست ها شاید قرار است هیچ وقت به آنها نگاهی نیاندازی؛ ولی بالاخره پیدایش كردم همان بود خودِ خودش، با همان چشمان مثل همان روزها كه از داخل قاب روی طاقچه نگاهم می كردبا موهایی پرپشت  و چشمانی که نگاهی نافذ داشت، گاهی لبخند میزد، گاهی مرد درون قاب نا

مرد درون قاب عکس 
 
برو ای تُرک که تَرکِ تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردمعهد و پیمان تو با ما و وفا با دگرانساده دل من که قسم های تو باور کردمبه خدا کافر اگر بود به رحم آمده بودزان همه ناله که من پیش تو کافر کردمتو شدی همسر اغیار و من از یار و دیارگشتم آواره و ترک سر و همسر کردمزیرِ سر بالشِ دیباست تو را، کِی دانیکه من از خار و خَسِ بادیه بستر کردمدر و دیوار به حالِ دلِ من زار گریستهر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم در غمت داغ پدر دیدم و چون دُرّ یتیما

 
 
من می شستم رو شوفاژ راهرو و کتاب می گرفتم دستم تا اون دختره بیاد و ببینمش
و می دیدم که اونم هر وقت میاد مسیر نگاهش سمت منه
حتی وقتی با دوستم داشتیم می رفتیم و دیدمش و بهش گفتم ببینمت یه لحظه، برگشت و حس کردم چشماش لرزید
گفتم خیلی خوشگلی و راهمو کشیدم رفتم 
تا اینکه چهار روز پیش اسمشو فهمیدم و به اسم صداش کردم
بی حسی مطلق بود
حس می کردم مقدس ترین اسم جهان از دهنم داره بیرون میاد 
 

 
یه حس معصومانه  
خیلی وقت بود ندیده بودمش. تو ایستگاه منتظر ماشین بودم که یدفعه دیدم  یکی داره تند تند میاد سمت من. برگشتم نگاهش کردم که دیدم بله خودشه. به روش لبخند زدم. یدفعه اومد و خودشو انداخت تو بغلم. حس کردم چقد منو دوست داره. گفتم: چی شده؟ مهربون شدی؟ خبر جدیدی هست که من ازش بی خبرم؟! گفت: آره خب دوستت عروس شده. گفتم: ای کلک چشم منو دور دیدی دیگه! با معصومیت خاصی گفت: حالا تغییری هم کردم؟! گفتم آره ... چشمات!
+ بعضی وقتا بهترین حس دنیا رو از تو حاشیه ترین آدمای

یه حس معصومانه 
 
هوس کردم برای خواندن نماز بروم مسجد
 
هوس کردم موقع بیرون آمدن کفش ها را جفت کنم
 
هوس کردم به آن دختر بچه ی چادر به سر بگویم:
 
برایم دعا کند.... 
 
 
هوس کردم ..
 
هوس کردم...
 
.
 
.
 
.
 
خدایااااا قلب من پیش تو گیره
 
همه چی پیش تو بی نظیره...بی نظیره

 
 
هوس کردم برای خواندن نماز بروم مسجد
 
هوس کردم موقع بیرون آمدن کفش ها را جفت کنم
 
هوس کردم به آن دختر بچه ی چادر به سر بگویم:
 
برایم دعا کند.... 
 
 
هوس کردم ..
 
هوس کردم...
 
.
 
.
 
.
 
خدایااااا قلب من پیش تو گیره
 
همه چی پیش تو بی نظیره...بی نظیره

 
گره  
با پارمیس کوچولو توی راه پله ها بودم. ریسه های درهم تنیده ی بادکنکای تولد رو بهم داد و گفت بازشون می کنی؟ 
نور ضعیفی می تابید و منتظر بقیه بودیم باید همچنان اونجا می ایستادیم. شروع کردم به باز کردن گره های اون ریسه های براق. گفت شایدم باز نشن... 
همچنان که اولین گره رو باز میکردم و از بابت انجام همچین کار کوچیکی خوشحال بودم، به خودم گفتم جالبه من به باز کردن گره های نخ و ریسه علاقه ای ندارم اما پارمیسو دوست دارم... 
و گره دوم که باز شد باز بخودم گف

گره  
از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم  
لباس بى وفایى را به دست خود تنت کردم 

تو را اى دوست با مهر زیادم دشمنت کردم 


خیالم بود تندیسى طلا از عشق مى سازم

محبت بد ترین اکسیر بود و آهنت کردم


تو رفتى با خدا باشى ، خدا در چشم من گم شد 

از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم


تمام خاطراتت را همان روزى که مى رفتى

به قلبم دوختم سنجاق بر پیراهنت کردم


تو تک کبریت امّیدم در اوج بى کسى بودى

تو را اى عشق با امیدوارى روشنت کردم


چه مى ماند به جز بى حاصلى در دست هاى من

به رغم کوششى که در بدست آور

از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم 
هوس  
هوس کردم برم یه جای ِ دور و یه جای ِ بیصدا و سوت و کور 
}برم جایی که آدما نباشن
}میخوام برم بریدم آخراشم
}هوس کردم نشه دیگه دلم تنگ بشم کور و کر و دیوونه و منگ
}هوس کردم برم یه جا که هرشب
}بریزه روی ِ گونه ــَم سیل ِ اشکم
☔️}هوس کردم که امشب زیر ِ بارون برم تا جایی که میره خیابون
❓}هوس کردم فراموشی بگیرم
}فراموشم بشه از زندگی سیرم

هوس 
رویاهای برباد رفته  
چشمانم را بستم و آرزو کردم همان جای همیشگی گیرم بیاید. 
همان صندلی گوشه چسبیده به شیشه‌ی جا کلّه ای که آدم می تواند به آن تکیه بدهد.
در باز شد، خالی بود. جهیدم و تسخیرش کردم،  سرمست از این پیروزمندی دفترچه و راپیدم را از کیف بیرون آوردم  و مشغول تکمیل گل و بته های نیمه کاره شدم. طبق معمول سنگینی نگاه چند نفر را روی حرکت دستم حس کردم و خانمی که کنارم نشسته بود پرسید: اینها چی هستند؟
کمی برايش توضیح دادم و ایستگاه بعد، پسرک معلولی با کیسه ی مشکی

رویاهای برباد رفته 
شب سیصد و دوم  
چراغ ها را خاموش کردم . زنگ زدم و یک راست رفتم سر اصل مطلب و با صدای بلند گفتم دوستت دارم . بعد قطع کردم و چراغ ها را روشن کردم . چای دم کردم و به اینکه در تاریکی چقدر راحت می شود اعتراف کرد ، فکر کردم ...
چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن .

شب سیصد و دوم 
خداحافظی تلخ  
سلام غریبه
پیوندت مبارک
نمیدونی چی کشیدم،با هر لحطه اش گریه کردم
توماشین جدید دیدمت گریه کردم،چون قرار بود ماشین را با نظر هم بخریم و تو و غریبه...
خبر ازدواجتوشنیدم گریه کردم..
دیدمت به هم ریختم اما غرورم نذاشت گریه کنم جلوت...اما تا بخای به هم ریختم..
گوشی خریده بودی ...چون قرار نیس به من اس بدی..
شماره عوض کردی ..
خبر خارج رفتنتو شنیدم...
هر دفعه که دیدمت...
تو نفهمیدی اما من خیلییییییی شکستم.... شکستم و به رو خودم نیوردم.....
تنها چیزی که هیچ وقت نمیب

خداحافظی تلخ 
داستان فرار از جهنم: قسمت پانزدهم  
فرار_ازجهنم
( قسمت پانزدهم: در برابر گذشته )
.
با مشت زدم توی صورتش ... .
 آره. هم زبر و زرنگ تر شدم، هم قد کشیدم ... هم چیزهایی رو تجربه کردم که فکرش رو هم نمی کردم ... توی این مدت شماها کدوم گوری بودید؟ ... .
.
خم شدم از روی زمین، ساکم رو برداشتم و راه افتادم ... از پشت سر صدام زد ... تو کجا رو داری که بری؟ ... هر وقت عقل برگشت توی سرت برگرد پیش خودمون ... بین ما همیشه واسه تو جا هست ... اینو گفت. سوار ماشینش شد و رفت ... .
.
رفتم متل ... دست کردم توی ساکم دیدم یه بسته پو

داستان فرار از جهنم: قسمت پانزدهم 
شعری به ترتیب حروف الفبا  
«شعری با تمام حروف الفبا برای خدا» خیلی جالبه...با تمام حروف الفبا خطاب به خدا گفته. شعر هم خیلی قشنگ و پر معناست (ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم ______________________________ (ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم ______________________________ (پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم ______________________________ (ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم ______________________________ (ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم ______________________________ (ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم ______________________________ (چ) چرایش

شعری به ترتیب حروف الفبا 
رهگذر کوچک  
از میانه بازار می گذشتم ...
کودکی درحال فروختن مشمع فریزر بود ...
با التماس به رهگذران که بخرید ...
آقا ... !
خانم ... !
لطفا بخرید ...
صورت سیاه و کثیفی داشت ...
و از شدت سرما پوستش به تیرگی می زد ...
از دور نگاهش می کردم ...
دلم برايش سوخت ...
او این وقت روز باید مشغول بازی با بچه های همسن و سالش باشد ...
چرا در بازار پرسه می زند ...‌؟!و این چرا برای همیشه ذهنم را درگیر خواهد کرد ...کاش این به اینگونه مسائل ریشه یابی شود ...

رهگذر کوچک 
چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن .  
چراغ ها را خاموش کردم
زنگ زدم و یک راست رفتم سر اصل مطلب و با صدای بلند گفتم دوستت دارم . بعد قطع کردم و چراغ ها را روشن کردم . چای دم کردم و به اینکه در تاریکی چقدر راحت می شود اعتراف کرد ، فکر کردم ...
چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن .
#مهدی_صادقی

چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن . 
من فقط مشکوک اینم . . .  
چشم چرخاندم نگاهم در نگاهش گیر کرد
من تقلا کردم اما او مرا تسخیر کرد
یک کلام ای کاش می شد بین ما رد و بدل
بی وکیل و بی مدافع پای دل زنجیر کرد یک نفر ای کاش می شد می نشست و می شنید
تا بگویم چشم آهویش چه با این شیر کرد
مطمئنم آسمان هم وام دار چشم اوست
موج را باید که با گیسوی او تفسیر کرد
چوبه ی دار سکوتم را به پا کردم،بس است
 بیش از این دیگر نباید دست دست و دیر کرد
من فقط مشکوک اینم او هم آیا مثل منچشم چرخاند و نگاهش در نگاهم گیر کرد؟

من فقط مشکوک اینم . . . 
کوک  
آنقدر سر صدا می کند که محلش بدهمبی اعتنا چشم باز نمی کنمصورتم را می بوسد. پایم رامن انگار که خوابم و متوجه نمیشوم...پتویم را محکم تر می کشم و رو می گیرمباز صدایم می کندکلافه می شومبلند می شوم تا برای همیشه از شرش راحت شومیکی بخابانم توی گوشش و تمام.نگاهش می کنم. نگاهم می کندیک مظلومیت خاصی توی چشمانش موج می زندانگار که مأمور باشد و مأذور و تقاضا کند که نکشمش!همچنان خیره نگاهش می کنم. صدای اذان بلند می شودسرم را برمی گردانم سمت پنجره. الله اکبر م

کوک 
آخرین روز اردیبهشت نود و 5  
اصرار، پشت اصرار. هر دفعه که همدیگر را می بینیم بعد از سلام و احوالپرسی مخصوص به خودش می پرسد: نوشتی؟اول ها به راحتی متقاعدش می کردم که سرم شلوغ است و وقت نمی شود اما وقتی دیدم اصرار می کند با خودم گفتم چند خطی می نویسم که بفهمد اشتباه می کند بعد هم دست از سرم بردارد. نشستم پشت میز، دفترم را باز کردم چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. بعد درست مثل آن روزها شروع کردم: به نام او...                                                                                 

آخرین روز اردیبهشت نود و 5 
منکه قضاوت نمیکنم!  
+میگفت : فلانی قالتاقه_با تعجب نگاهش کردم : از کجا میدونی ؟!!!+خب از قیافه ش پیداست دیگه (بنظر منکه قیافه اش هیچ مشکلی نداشت)_از قیافه اش ؟!!!+ببین من از روی قیافه آدما تشخیص میدم طرف چجور آدمیه _اخه نمیشه از روی ظاهر آدما قضاوتشون کرد که+منکه قضاوت نمیکنم ولی به هرحال از ظاهر آدما میشه فهمید چجور ادمی هستن دیگههیچی نگفتم.*درست و حسابی بحث کردن خیلی دوستدارم اینکه هرکس با دلیل حرفشو بزنه و مشتاق شنیدن حرف های دیگران هم باشه در عوض از بحث الکی متنفر

منکه قضاوت نمیکنم! 
چهل  
پارسال ، خونه پدر بزرگم موقع تحویل سال دعا کردم برای خودم ...
دعا کردم دیگه سرما نخورم..
دعا کردم زیاد گریه نکنم..
دعا کردم در برابر دل شکوندنا راحت کنار بیام..
و دعا کردم تکلیفم مشخص بشه..
امسال ، خونه پدربزرگم همه ی دعاهامو در طول سال ٩٤ یا همون سال عروس گرفته بودم 
با افتخار در کنار کوهنوردم سر سفره هفت سین پدر بزرگم نشستم ..
دعا کردم خدا به همه سلامتی بده..
دعا کردم درکنار کوهنوردم خوشبخت و خوشحال زندگی کنم..
و خیلی دعاهای دیگه ، که مطمعنم بهشون

چهل 
 
خیال بعضی از آدم ها چقدر خوب است....همین که گاهی سالی یکی دوبار سراغی از احوالاتت میگیرند و اسمشان روی صفحه ی گوشی آدم ظاهر میشود انگار دست آدم را میگیرد و پرت میکند توی روزهایی که دوست داشتی همیشه داشته باشی شان .... به سرم میزند کاش میشد بعضی آدم ها را داشت , مثل کتاب توی کتابخانه یا حوله شخصی ات که میدانی همیشه هستند ولی بیشتر که فکر میکنم میبینم داشتن محض همه چیز را کمرنگ میکند.... خواستنی بودن آدم ها هم به همین نداشتنشان گره خورده انگار 
روز ا

 
خدایا شکرت  
 
 
قبول دارم کارم واقعا اشتباه بود! ناشکری بزرگی کردم که تو تمام عمرم اولین بار بود!
سنگینشو تو قنوت نشسته نمازم حس کردم
تجربه نماز نشسته رو نداشتم!
کوتاه شدم! اون پایین آ ،کوچولو، درمانده،،،،،،، حس تلخی بود ،زهر حتی!
غلط کردم
غلط کردم
ببخش

خدایا شکرت 
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد  
پنج شنبه و یک شنبه هردو روزهای عادی از هفته اند، مثل تمام روزهای دیگر. اما برای من، روز های دیدن "درخت زیبا" اند و از سبز به نارنجی و از نارنجی به بی برگی و از بی برگی به سبز رنگ عوض کردن هایش. دیدن گذر فصل ها، گذر عمر، گذر لحظه ها.
دفتر های جلد ارغوانی همیشه برایم الهام بخش بودند، مثل همان پنجره، همان گل های لب پنجره، مثل همان پرده ی سفید که با باد تکان میخورد.
عصر بیست و چهار چراغ اتاق را روشن کردم. چشمم افتاد به دفتر ارغوانی روی میز. دست هایم را گ

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد 
قره قورت  
یکبار که گذرم به شابدولعظیم افتاده بود رفته بودم بازار قدیمی اش.همان بازار سرپوشیده که بوی کباب و هل و دارچین و زرد چوبه می دهد.قره قورن و تمبر هندی و لواشک خریده بودم.در راه برگشت همسفرم که خوابش برد، نگاهی به باقی مسافران کردم یکی در میان خواب بودند.آرام و با احتیاط  یکی از بسته های قره قورت را باز کردم.قبل از چشیدنش آب دهانم را قورت دادم.قره قورت را به دهانم نزدیک کردم .بو کردم.بویش تقریبن همان بود.زبان زدم.با کنجکاوی و نوک دندان هایم کمی از

قره قورت 
مثل همیشه نبود  
وارد اتاق میشن در رو میبندن، اتاق تقریبن تاریک بود یکیشون لب پنجره وایساد ، امیر هم  جلوی من
میشینه
کت شلوار قشنگی پوشیده بود خیلی دوسش داشتم مثل همیشه بود
کیفشو میزاره رو میز درشو باز میکنه
یه اسلحه بود با کلی پول
-ببین مریم تو اولین زنی هستی که ما بهش اعتماد کردیم متوجه ای؟؟
چشام خشک شده بود روی پول ها! به زور نگاهش کردم و گفتم"آره آره"
-هیچ مشکلی نباید پیش بیاد!
نمیدونم چرا ولی هی نگاهم میرفت سمت پول ها
+آره آره
-دارم با تو صحبت میکنم!! میشه م

مثل همیشه نبود 
692  
ساعت ۱۲ و نیم شب که برای سرکشی به مریض ها رفتم هنوز زنده بود. منتها نفسهاش به شماره افتاده بود. دخترش با اشک و گریه نیم ساعت قبل رفته بود خونه. عفونی بود. لباسهای ایزوله رو پوشیدم و رفتم بالای سرش. سرش رو نوازش کردم و گفتم فکر میکنم وقت رفتن باشه. گفتم با چیزهایی که دخترت ازت تعریف کرد فکر میکنم اون ور چیز بدی منتظرت نباشه. نیم ساعت بعد که از لای در اتاق نگاهش کردم رفته بود. رنگش خاکستری شده بود و همون نفسهای شمارش افتاده رو هم نداشت. رفتم بالای سر

692 
692  
ساعت ۱۲ و نیم شب که برای سرکشی به مریض ها رفتم هنوز زنده بود. منتها نفسهاش به شماره افتاده بود. دخترش با اشک و گریه نیم ساعت قبل رفته بود خونه. عفونی بود. لباسهای ایزوله رو پوشیدم و رفتم بالای سرش. سرش رو نوازش کردم و گفتم فکر میکنم وقت رفتن باشه. گفتم با چیزهایی که دخترت ازت تعریف کرد فکر میکنم اون ور چیز بدی منتظرت نباشه. نیم ساعت بعد که از لای در اتاق نگاهش کردم رفته بود. رنگش خاکستری شده بود و همون نفسهای شمارش افتاده رو هم نداشت. رفتم بالای سر

692 
عروس هر چه بخواهد، خدا اجابت می کند!  
رفته بودیم برای مراسم عقد. قرار بود حضرت آیت الله مدنی خطبه عقد ما را جاری کند.
قبل از شروع مراسم، علی آقا رو به من کرد و گفت: شنیده ام که عروس هر چه در مراسم
عقد از خدا بخواهد خدا اجابت می کند. نگاهش کردم و گفتم: چه آرزویی داری؟! در حالی
که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت: اگر علاقه ای به من داری دعا کنید و از
خدا برای من شهادت بخواهید. از این کلام او تنم لرزید. چنین جمله ای برای یک عروس
در چنین مراسمی بی نهایت سخت بود. سعی کردم طفره برم اما

عروس هر چه بخواهد، خدا اجابت می کند! 
رابطه بین رهبری اخلاقی و تعهد سازمانی كاركنان واحدهای مالی دستگاههای اجرایی شهرستان همدان  
رابطه بین رهبری اخلاقی و تعهد سازمانی كاركنان واحدهای مالی دستگاههای اجرایی شهرستان همدان
دسته: مدیریت بازدید: 3 بار فرمت فایل: doc حجم فایل: 348 کیلوبایت تعداد صفحات فایل: 146 
هدف از پژوهش حاضر بررسی رابطه بین رهبری اخلاقی و تعهد سازمانی در واحدهای مالی دستگاه‌های اجرایی شهرستان همدان است
قیمت فایل فقط 15,900 تومان

هدف از پژوهش حاضر بررسی رابطه بین رهبری اخلاقی و تعهد سازمانی در واحدهای مالی دستگاه‌های اجرای

رابطه بین رهبری اخلاقی و تعهد سازمانی كاركنان واحدهای مالی دستگاههای اجرایی شهرستان همدان