خاطرات از خواستگاری تا عقد

اشتراک گذاری خاطرات و دل نوشته  
سلامی گرم و اتشین نثار دانش اموزان و معلمان این دبیرستان


لطفا خاطرات و دل نوشته های خود را در رابطه با دبیرستان شهید سلیمی کوکنه


یا روستای سرسبز و توریستی کوکنه با ما به اشتراک بزارید ..
راه های ارسال خاطرات این دبیرستان


لطفا در قسمت تماس با ما یا کامنت زیر پست های مورد علاقه تان مارا از نظرات .و خاطرات خود در این روستای زیبا و دبیرستان کوکنه مطلع سازید....

اشتراک گذاری خاطرات و دل نوشته 
 
تلخ‌ترینِ شیرین‌ترین خاطرات‌اند 
همانهایی که وقتی به یادشان میافتی، در لحظه‌ای تمام وجودت را شوقی فرامیگیرد
به ناخواه لبخندی میزنی، دیگر در این دنیا نیستی
ولی وای به حال وقتی که یادت می آید دیگر آن خاطرات تکرار نمیشوند
و هجمه احساسات و پشیمانی
افسوس و احساس گناه، حمله ور میشوند به سمت تو 
شیرینی آن خاطرات را، به کامت زهر تلخی میکنند
به پوچی دنیا، دست کم دنیای خودت، مطمین میشوی
خود را دورتر از همیشه از او حس میکنی 
هرچه با او بودن اشتباه

 
دهه فجر مبارک باد  
به مناسبات دهه فجر لینک دانلود کتاب صوتی خاطرات احمداحمد به صورت جزبه جز گذاشته شده است.                                                 
کتاب صوتی :
خاطرات احمد احمد(1)خاطرات احمد احمد(2)خاطرات احمد احمد(3)
خاطرات احمد احمد(4)خاطرات احمد احمد(5)
خاطرات احمد احمد(6) خاطرات احمد احمد(7) خاطرات احمد احمد(8)

خاطرات احمد احمد(9) خاطرات احمد احمد(10)
خاطرات احمد احمد(11)
خاطرات احمد احمد(12)فایل pdfکتاب:
دانلود

دهه فجر مبارک باد 
 
 
خاطرات تو 
نه باروت است که بسوزاند
و نه زلزله ای سهمگین که ویران کند ...
 
خاطرات تو 
تنها چند قطره اشک است
و شب ها قبل از خواب
بر گونه های کسی می نشیند
که تو به او قول داده بودی
اگر از آسمان آتش ببارد
و یا زمین در هم فرو بریزد
نمی گذاری آب در دلش تکان بخورد ...
 
در دلش تکان نخورد
اما در چشمانش
هرشب...
 
#صادق_اسماعیلی_الوند
 
��

 
 
 
خاطرات تو 
نه باروت است که بسوزاند
و نه زلزله ای سهمگین که ویران کند ...
 
خاطرات تو 
تنها چند قطره اشک است
و شب ها قبل از خواب
بر گونه های کسی می نشیند
که تو به او قول داده بودی
اگر از آسمان آتش ببارد
و یا زمین در هم فرو بریزد
نمی گذاری آب در دلش تکان بخورد ...
 
در دلش تکان نخورد
اما در چشمانش
هرشب...
 
#صادق_اسماعیلی_الوند

 
بوی سکوت  
وقتی آدم سکوت می کند همه چیز بوی سابق خود را می گیرد.
وقتی پای سکوت به میان میاید بو ها از لابه های خاطرات به مشام می رسند .
بوی درخت های چنار یوسف آباد.... بوی آتش های عصر شمال....
بعضی بوها همچون اثر نوک  انگشت آنچنان منحصر به فرد هستند که هیچ جا جز در پستوی خاطرات دیگر نمی توان مثل آن را استشمام کرد...
بوی نسیم توی حیاط، زیر آلاچیق... اگر چه فرار و میراست ولی در ته یک سلول خاکستری رسوب کرده است...
شب را دوست دارم چون سکوت دارد و سکوت را دوست دارم چون ب

بوی سکوت  
خاطرات یک سرباز مدل 95  
این روزهای مرخصی ما به شدت داره میگذره و فقط یه روز دیگه باقی مونده... حالا اگه پادگان بودیم الآن ساعت هفت صبح چهارشنبه بود... بی خیال... بالاخره تصمیم گرفتیم خاطرات سربازی رو بنویسیم... یعنی نوشته بودیم... با یه خودکار بیک آبی در سررسید سال 94 که به همین منظور همراه خودمون برده بودیم... گفتیم خاطرات بیست روز اول خدمتمون رو به صورت دیجیتال دربیاریم و وارد دنیای مجازی کنیم... باشد که خوشحال شوید... این پست به مرور زمان کامل میشه.
ادامه مطلب

خاطرات یک سرباز مدل 95 
خاطره کوبی  
یک به یک دور خاطرات بچگی یک نسل نه، یک تاریخ حفاظ میکشند و پوزش میخ اهند از تخریب و نوسازی خاطرات ما
که تابستان های زیر درختان و لی لی و وسط بازی در حیاط را از ما میگیرند و جایش ، کارتون های رنگ به رنگ برای کودکانمان میماند و بازی های تبلت و نپر/ندو/ ارام باش همسایه ها اذیت میشوند!

خاطره کوبی 
❤گذشته❤  
            سرت را برگردانی....
             خاطرات
            چنان زیر گوشت میخواباند
             تا جای پنج انگشتش
              گرمی راهت شود
              رفت 
              گذشت
              راهت را بگیر و برو
               با خاطرات در نیفت
               دستش
               دستش
               دستش
                دستش عجیب سنگین است....
 
                                                                                                                 Nazanin's 

❤گذشته❤ 
من و اون و اونها...  
سلام تونی دیگه بچه دار شده . رها شده همه زندگیش . چند شبه میاد و انلاین بودن هم دیگرو میبینیم و با كلی غرور  بعد همراه با طلوع افتاب میخوابم به باد ١٠ سال پیش خاطرات بچه گونه . حالا هم دوسش داروم ولی قدیم با خاطرات قدیم ن جدید ن الان دیگه نمیتونم بخواسته باشمس 

من و اون و اونها...  
 
سفر عجیبیه پر خاطرات کودکی
پر خاطرات سالهای خوب
باورم نمیشه من یک شب بعد از سالها دوباره تونستم تو شهر بچگیم بخوابم
دوستای بچگیمون
دوستای بابام
مدام می گفتن چقد شبیه باباتی
درست تو سنی هستم که اون زمان بابا در کنارشون بوده
و حالا دخترش که  چقد شبیهشه
 جمعه یا شنبه بازگشت به خونه
ومن چقد دلم تنگه هوای بیرجنده
 

 
من خسته ام...  
پوچه چقدر نگاه من.... دلتنگ خاطرات تو... بغض میکنم من این وسط... به یاد خاطرات تو... شب که میشه چه خسته ام... بلا تکلیف...شکسته ام... بدجوری من...اسیرتم... ولی خیلی ام خسته ام.... نمیدونم کجا برم... دنبال قصه ها برم... من چه کنم؟چکار کنم... خدای من بزار برم... بیا عوض کن تقدیر و... از رو نببندم شمشیرو... یه راه و تو برام بزار... اون یکی راه و جا بزار... روشن کن تو چراغ عشق... تاریکیه...چرا بهش... نمیگی من منتظرم... من نور میخوام... من خسته ام!!!

من خسته ام... 
بلوط  
می دانی؟! جنگل، روحم را تا عمق خاطرات کودکی  می برد؛ جایی که من و پروانه ها هم بازی گندم ها بودیم و سایه سار بلوط، همدم عاشقانه هایم. حالا سال ها خودم را به خواب خرگوشی زده ام تا شاید یک شب بلوط از پشت پرچین خاطرات، ستاره های به خواب رفته ی اصحاب کهف را بچیند و به شب گیسوان این روزهایم بزند. دریغ نه این روز را پایانی است و نه این خواب را ... .

بلوط 
سلام دوباره  
بعد از مدتها سلامحقیقتش را بخواهید این مدت لپ تاپم نزد دوستی در امانت بود و من به ناچار از نوشتن مطلب عاجز...اما الان امانتیم برگردانده شده  و من به امید خدا دوباره خاطرات غنچه ی بازمان را اینجا خواهم نوشت. در این مدت اتفاقات بسیاری افتاده و خاطرات زیادی ثبت شده، امیدوارم بتوانم آنها را به یاد آورده و بنویسم. ان شاء الله

سلام دوباره 
سیب یا گندم  
سیب یا گندم؟
بعضی از خاطرات مث مرور چند دقیقه قبلن.شفاف واضح و روشن
بعضی از خاطرات ته ته ته اعماق ذهنن. یه طناب میخواد واسه درآوردنشون
بعضی از خاطرات هیچ وقت تو ذهن نمیشینن و مستمر در لحظه با آدم زندگی میکنن.
این دسته آخر انقدر در لحظه وجود دارن که حتی زمان و به سخره میگیرن. من که نمیتونم باور کنم این اتفاقات مال هشت نه سال پیشه.
از دفتر سنجری اومدیم بیرون .روزی که اونجا رو خالی کردم نمیتونستم اون همه اتفاقو که تو این ده سال اونجا افتاد هضم کنم.ب

سیب یا گندم 
غم نبودن...  
روزی خواننده ی مشهوری در برنامه تلوزیونی از عشق های نافرجامش سخن می گفت . و اینکه برای خلاصی از خاطرات عشق های نافرجامش  محل زندگی خود را تغییر می داد.  اما واقعا هجرت می تواند باعث فراموشی خاطرات آدمی شود ؟ آدم ها از خاطرات خود نمی توانند فرار کنند . خوب یا بد . زشت یا زیبا . خاطرات در عمق و جان ما می مانند. هر جا می رویم با ما همراهند . چیزی که در جان و روح ما رسوخ کرده نیاز به جغرافیا و مکان ندارد. اون خاطره تا ابد می ماند...شاید فقط روزی کمرنگ شود

غم نبودن... 
خاطرات تو ....  
چایِ قند پهلو
قلیان با طعم هلو...
سینما
تاریکی‌....
کوچه‌های بن بست
دودِ سیگار‌هایِ دزدیِ بهمن ...
دست در دست‌هایِ تو
بوسه هم بوسه‌های تو ...
اسپند دود می‌‌کنم
این خاطرات نباید چشم بخورند     نیکی‌ فیروزکوهی
 
زندگی با کوهی از خاطرات هم می تونه بهت آرامش بده و هم می تونه با بی رحمی آرامشتو ببلعه! با این وجود من همیشه پا به پای خاطراتت در حرکتم مثل سایه با خودم می کشونمشون! خاطرات ناب تو همون که پر از لذت و شادی و پرواز بود آرامشمو تو دستای قوی و

خاطرات تو .... 
خیابان  
ای خیابان من از تو ممنونم
که برایم نشانه آوردی
تو چه خوبی که خاطرات مرا
این همه سال حفظ می‌کردی
...
ای خیابان کنار من بنشین
حرفی از سال‌های دور بگو
چای‌مان سرد می‌شود بشتاب
از جوانی و از غرور بگو
...
ای خیابان بگو بچسبانند
روی دیوارهای این وادی
مثلاً آگهی کنند کسی
برساند مرا به آزادی
...
ای خیابان من از تو ممنونم
که به من حال تازه‌ای دادی
چه صبوری که خاطرات مرا
این همه سال پس نمی‌دادی

خیابان 
خاطره فروشی  
بشتابید بشتابید
حراج واقعی اینجاست
یه گونی خاطره آورده ام برای فروش
شک نکنید لنگه این خاطرات را هیچ کجا نخواهید یاقت
نگاه کنید این خاطره گران است اگر، اما تازه است و ناب مال همین امسال است
بفرمایید خانم از کدام یک خوشتان آمده سر قیمتش چانه میزنیم
جنس جدید نه، هر چه هست همین جا پهن کرده ام ،کل بار همین است
نمیخواهید بروید کنار مشتری جلوتر آید
باور کنید اگر قصد رفتن نداشتم نمیفروختم بعضی از خاطرات را
جوپ حراج زدم به مالم
سود حاصل از این دست فر

خاطره فروشی 
دفتر خاطرات من  
امروز تصمیم گرفتم که خاطراتم رو اینجا ثبت کنم . خوشحالم که یک دفتر خاطرات دارم که نمیشه کسی بخوندش .
در باره من :
دوس دارم از ثانیه اول عمرم که به یاد دارم بنویسم . ولی دوس ندارم بنویسم
میخوام همیشه هر چی تو ذهنمه رو اینجا ثبت کنم که از ذهنم بیارمشون بیرون در مورد خودم افکارم ایده هام و همه چیز من خیلی از این بابت خوشحال

دفتر خاطرات من 
به انضمام چند لیوان آب  
راه‌های زیادی برای جوان ماندن وجود دارد. خوردن روغن زیتون؛ زدن کرم ضد آفتاب، تنظیم ساعت خواب و فراموشی خاطرات!خاطرات هم نه "خاطرات"! خیلی ساده و عادی، همه‌ی همان لحظات خوب و بد که داشته‌اید! اینطوری نه بوی نم می‌گیرد؛ نه کپک می‌زنید؛ نه تکراری می‌شوید! مثل همه این‌هایی که باید با لبخند برای بار هزارم به خاطرات سربازی و ازدواج و الخ‌شان گوش داد. بعد برای این‌که ناراحت نشود هرازچندی یک "چه جالب" ول داد وسط حرفشان! غافل ازین که دلت پر می‌زند

به انضمام چند لیوان آب 
زندگانی حضزت عباس  
ر سال 26 هجری قمری، حضرت عباس (ع) پایه عرصه گیتی نهاد. مادر گرامیش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربیعه بن عامر كلبی و كنیه اش (ام البنین) بود.چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه امیرالمومنین از برادرش عقیل، كه به اصل و نسب قبایل آگاه بود، درخواست كرد زنی را از دودمانی شجاع برای او خواستگاري كند و عقیل، فاطمه كلابیه (ام البنین) را برای آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.

زندگانی حضزت عباس 
نمایشگاه «خاکریز خاطرات» در سرخس برپا شد  
نمایشگاه «خاکریز خاطرات» در سرخس برپا شد
در این نمایشگاه بخشی از فضای معنوی جبهه بازسازی شده است و علاوه بر نمایش جلوه‌های نظامی به موضوعاتی چون آسیب‌های ماهواره، جنگ نرم و شهدای گمنام نیز پرداخته شده است.
نمایشگاه «خاکریز خاطرات» به مدت ۷ روز در روزهای شنبه، دوشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه از ساعت ۸ الی ۱۴ و در روزهای یکشنبه و سه شنبه از ساعت ۱۶ الی ۲۱ برای بازدید عموم مردم دایر است.

نمایشگاه «خاکریز خاطرات» در سرخس برپا شد 
مجموعه موشن گرافیک های خاطرات امر به معروف/یادم تو را فراموش  
مجموعه موشن گرافیک های خاطرات امر به معروف/یادم تو را فراموش
مجموعه یادم تو را فراموش ، مجموعه خاطرات امر به معروف و نهی از منکر می باشد که در قالب موشن گرافیک به همت جنبش حیا تولید شده و در شبکه ی سوم نیز اکران گردیده است.
صفحه ی نمایش ودانلودفیلم

مجموعه موشن گرافیک های خاطرات امر به معروف/یادم تو را فراموش 
لیلا  
سلام عزیز.دلم برات تنگ شده خیلی وقته ندیدمت.چقدر سخت میتونیم برای هم وقت بزاریم!یه زمانی در هفته میتونستیم چند بار همدیگه رو ببینیم و با هم باشیم.هنوز نمیدونم قدر اون روزها رو دونستیم یا نه؟!یه وقت هایی با تمام وجود کنار هم بودیم یه وقت هایی هم بی حواس و خسته از مشکلات، کنار هم بودیم.حس خوبی بود .خوب و ماندگار.الان که یاد خاطرات گذشته می افتم احساس میکنم یه طراوت و بوی خوشایندی وجودم و میگیره.یه بخش از خاطرات که فقط مال خودم بود یه جور دیگه برا

لیلا 
پایان  
وقتی این وبلاگ رو زدم خیلی شور و هیجان داشتم ...ولی الان دیگه دوست ندارم
اینجا بنویسم ...چون اینجا پشتش پر از قضاوت و حس منفی و ....هست .
می نویسم از این به بعدم ولی یه وبلاگ دیگه ...جایی که بشه راحت از همه چی نوشت .
اینجا خاطرات خوبی نداشت ولی وبلاگ جدید قطعا خاطرات خوبی داره .
پایان .

پایان 
11.  
چند سال پیش بود ک شهرداری تهران طی طرحی مزخرف و احمقانه و ابلهانه تاب های آهنی رو جمع کرد و بجاشون ی مشت تاب کودک پلاستیکی گذاشت.در این ماجرا دوتا تاب آهنی توی ی فضای سبز خلوت نزدیک خونه ی ما در امان مونده بودن.بعد از ی مدت امشب با تحمل کلی غر و اخم و تخم رفتم ک تاب بازی کنم و با زشت ترین صحنه ی ممکن مواجه شدم!اون تابا دگه اونجا نبودن و بجاش دوتا تاب پلاستیکی زرد و قرمز گذاشته بودن...ب خاطرات پیوستن.لعنت ب خاطرات.

11. 
از آخرین بار...  
از آخرین باری که به گذشته برنگشته بودم خیلی وقت میگذره.زندگی که فقط تو 3 سال جریان دارهتمام لحظه هاش فکر کردن به خاطرات اون 3 ساله.به اشتباهاتبه کارا و حرفای زده شدهو مهم تر از اون حرفای که نزده شد.من این اعتقادو پیدا کردم که خیلی از مشکلات بخاطر حرف زده نشدس.و کاش هایی که بعد از اون میمونه...این که هر جا پا بذاریهر کسی رو ببینیخاطرات یه دوره کوتاه و آدماش برات زنده بشه. زندگی برات مثه جهنم میکنه.و اینکه تو باغ نباشی که دور و اطرافت چی میگذره و زم

از آخرین بار... 
دلخوشی های دوست داشتنی م  
از صبح هی توی ذهنم دنبال یک عطر آشنا می گردم عطری که بوی خاطرات قدیمی را بدهد. مى روم سراغ عطرهای روی میز، ژوپ قرمز بیشتر از همه، عطر قدیم را دارد. راستش نمی دانم ژوپ از چه ترکیب عطرهای ساخته شده اما برای من عطر بهارنج را زنده می کند. یک عطر زنده ی سیال! 
خاطرات برای من با عطرها کدگزاری می شوند. بعضی های شان را که حس می کنم سرم گیج می رود از خاطرات تلخ همراه ش و بعضی های شان هم شوق و زندگی را در رگ هایم می ریزند. من آدم خاطره بازی هستم و عطرها، همراه

دلخوشی های دوست داشتنی م 
خاطره  
خاطره
گاه خلوتی مهیا
خاطره ای   عیان
دنیای دور دورنمایان می شود
در خلوت وجودمان یادی ز دور
در قلب و ذهن مان شوق گذشته ها
یادی ز رفتگان باز به پا  می شود
گاه چشمان حزین  ولب خندان
باز خاطره ای عیان می شود
آدم گاهی اوقات با خودش خلوت می کنه و خاطراتش روتو ذهنش دوره می کنه  تو تنهائیش گاه به یاد خاطرات خوش  دلشاد می شه  و گاه از یادآوری بعضی از آنها غمگین    .گاه خودشوسرزنش می کنه که چرا این کاروکرده آن کارو نکرده .گاهی آنقدر تو حس می ره که می خواد

خاطره 
خداحافظ اے خاطرات قشنگم :)  
خیلی سنگینه برام موندن اینجا تحمل ....خاطرات ...دوستانی ک میدونم ....نصف زندگی نامه ی منو میدونن ...خیلیاشون منو راهنمایی کردن دلداری دادن ....من نوشتنو ادامه میدم اما توی یه وبلاگ دیگه ...
نمیخواستم اینجوری بشه ...
ولش کن ...
اصلا نمیدونم چی باید بگم ...
ولی شاید برگشتم ...
ب دوستان سر میزنم ...ب اونایی ک ..باهاشون ....ی دوستی عمیق دارم بازم سر میزنم و ادرس جدیدو میدم خداحافظ همگے 

خداحافظ اے خاطرات قشنگم :) 
128  
اقلیم خاطرات
کلت ۴۵
تی لم
سالهای بنفش
گرگ سالی
دختر شینا
دختران افتاب
من زنده ام 
و از همه بهتر دا....
اینا کتابایی هست که این چند وقته خوندم ....اقلیم خاطرات و دا و دختر شینا واقعی هستن و از همه بهتر دا بود و بعدش من زنده ام و بعدترش اقلیم خاطرات و دختر شینا....با خوندن تی لم دلم حسابی سوخت و اخرش اشکم جاری شد ... کلت ۴۵ یه واقعیت تلخ از زندگی بود و سالهای بنفش و گرگ سالی هر دو بازتابی از سالهایی نه چندان دور ....و دختران افتاب یه گفتگو بود و من زیاد خوش

128 
گذشته  
بسیاری از آدمای دورو برم از حافظه خوبی برخوردارند . آنها به راحتی خاطرات گذشته خود را برای دیگران یادآوری میکنند و در مورد روز اول مهر خاطارت مدرسه و در مورد خاص تر خاطرات اولین روز مدرسه  ...
چیزی از اولین روز مدرسه ام یادم نمیاد ... کلاً چیز خاصی از دوران مدرسه یادم نمیاد و از آن بدتر کلاً خاطره خاصی ندارم !!!
انگار آلزایمر گرفتم ... البته چیزهایی یادم میاد . خاطراتی درهم از ابتدا تا به اکنون منتها انگار خاطرات من نیستند انگار شخص دیگری آنها را

گذشته 
تورا در دل جانم تکرار میکنم  
 خاطرات
 در این دنیا سعی کردم 
مرا تنها نگذاری  
 راه دیگری وجود ندارد 
 به در گاه خدا دعا میکنم تا اجازه ماندنت را بدهد
خاطرات دردهای درونم را کاهش میدهد 
وحال می دانم که چرا 
تمام خاطراتم تو را در کنارم نگه می دارند 
 در لحظات سکوت و تنهایی تصور کن که اینجا باشی 
 در نجواها و اشکهای بی صدایم  
پیدا کردن راه برگشتم در این زندگی مرا به ادامه تلاشم مصمم تر می ساخت 
 امیدوارم راهی وجود داشته باشد
 که نشانه ای از سلامت خود به من بدهی 
و یکبار د

تورا در دل جانم تکرار میکنم 
کودکی را فراموش کن  
میگنا - چگونه گذشته‌های تلخ را فراموش کنیم؟ www.migna.ir › ... ۵ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش. - تشخیص زودهنگام کودکان مستعد اختلال خواندن ... راهکارهایی برای فراموش کردن گذشته های تلخ از ذهن ... در مورد افکار و خاطرات خود بنویسید، نقاشی بکشید و در موردشان ... دوباره به آنچه که می‌توانستید یا باید انجام می‌دانید هیچ اثری ندارد. چگونه گذشته و خاطرات تلخ را فراموش کنیم؟! - افکارنیوز www.afkarnews.ir › بخش-اجتماعی-5 › 23... سازگار با دستگاه همراه - ۲۴ خرداد ۱۳۹۲

کودکی را فراموش کن 
کانال جدید ما افتتاح شد  
بسم الله الرحمن الرحیم
شاید برخی از شما در جریان باشید که هفته قبل هر دو کانال دانشنامه دفاعی را با مجموع نزدیک به 13 هزار عضو، حذف کردم. از دو سه روز پیش کانال جدیدم راه اندازی کردم با نام «خاطرات شهداء» در این کانال به معرفی و خاطرات شهدای محور مقاومت و دفاع مقدس و مدافعان حرم میپردازم و تنها کانالی است که دارم. خوشحال میشوم که عضو شوید.
کانال خاطرات شهداء

کانال جدید ما افتتاح شد 
خاطرات  
انگشت سبابه ام را میکشم روی تار و پود خاطرات 
طعم انار میدهد 
(ترش است و شیرین نامش انار است !!
صد دانه یاقوت دسته به دسته )
سرود کودکانه  ای نوازش میدهد احساس پاییزیم را 
در تار و پودخاطراتی دور ،  دانه  ی انار میخندد 
فراموش نشد ، هیچگاه ...
انار را میگویم !
طعم خوبی دارد 
عطر خوبی دارد 
رنگ خوبی دارد 
خاطراتم را شیرین میکند ....

خاطرات  
یک برگ از خاطرات دفتر زندگی آقا_مصطفی  
یک برگ از خاطرات دفتر زندگی آقا_مصطفیروزی که محمد_علی متولد شد، آقا_مصطفی  برای چندمین بار مجروح و در همان بیمارستان بستری شده بود. سید ابراهیم با شوخ_طبعی همیشگی خود و برای فرار از نگاه پرستاران که نگران سلامت ایشان بودند و با پهلویی تیر خورده نزدیک هفت طبقه به سمت طبقات بالای بیمارستان قدم بر داشت. تا محبت همیشگی خود را نثار همسرش کند. 

یک برگ از خاطرات دفتر زندگی آقا_مصطفی 
خواهی به بر تنگش کشی، دلتنگ شو، دلتنگ شو ...  
میدانی ماه جانم، دردهای زیادی به جان روح آدم می افتند، اما هیچ کدامشان روح را به اندازه خاطرات نمی آزارند، خاطراتی که حالا تنها سهم من از تو اند در این دنیای درندشت... خاطرات مثل یک روح هستند، یک هویت تازه که رسوخ میکند در دل و جان همه چیز، مثلا بعد از تو دیگر هیچوقت سیب، طعم سیب نخواهد داد، بعد از تو آسمان دیگر آبی نخواهد بود، بعد از تو دیگر پیچ و تاب خوردن های قلم بر روی کاغذ، اسمش نوشتن نیست، همه چیز می شود تو ، همه چیز می شود دلتنگی، همه چیز م

خواهی به بر تنگش کشی، دلتنگ شو، دلتنگ شو ... 
خاطره  
خاطره
گاه خلوتی مهیا
خاطره ای عیان
دنیای دور دورنمایان می شود
در خلوت وجودمان یادی ز دور
در قلب و ذهن مان شوق گذشته ها
یادی ز رفتگان باز به پا  می شود
گاه چشمان حزین  ولب خندان
باز خاطره ای عیان می شود
آدم گاهی اوقات با خودش خلوت می کنه و خاطراتش روتو ذهنش دوره می کنه  تو تنهائیش گاه به یاد خاطرات خوش  دلشاد می شه  و گاه از یادآوری بعضی از آنها غمگین .
گاه خودشوسرزنش می کنه که چرا این کاروکرده آن کارو نکرده .گاهی آنقدر تو حس می ره که می خواد به یا

خاطره 
دوراهی  
یکی از دو راهی هایی که احتمالا لااقل یکبار جلومونو گرفته اینه که باید فراموشش کنیم یا اینکه باید نبودنش را قبول کنیم ... و شاید سخت تر از هرکدام از این راه ها , انتخاب یکی از این گزینه هاست. شاید در نگاه اول پاک کردن راه آسانتر و سریع تری به نظر میرسه و اکثر آدمایی که من باهاشون برخورد داشتم همین راه را پیش میگیرن ولی من معتقدم اثر انگشت ما از قلب هایی که یک روز آن ها را لمس کردیم پاک شدنی نیست و هر چقدر دقیق پاک شده باشند تمام خاطرات ولی یک روز , ی

دوراهی 
دلتنگی  
خاطرات عید را معمولا با آفتاب تفتیده خوزستان به یاد می
آورم ، خاطرات دوران کودکی ، تفنگ های ترقه ای که مادربزرگ برایمان میخرید ، باغچه
گل خانه مادری و کوه های چم فراخ و آب بازی های کودکانه ، سالهاست اینگونه عید را
نگذارنده ام ، ای کاش کودکی بودم چنین و چنان ...

دلتنگی 
حافظه  
فرآیند یادآوری خاطرات خود بر ماهیت خاطرات تاثیر می گذارد. ممکن است یک خاطره را به گونه ای بازخوانی شود که بر ماهیت آن تاثیر بگذارد و به همان نوع تحریف شده ذخیره شود. و در هنگام بازخوانی های آتی خاطره تحریف شده بازخوانی می شود.
بهتر است همان روز گزارش آن روز در همان روز نوشته شود تا به آخر هفته موکول شود.
برگرفته شده از:
http://dl.motamem.org/motamem-org-3.pdf

حافظه 
دهکده  
واقعا اینترنت در عین بزرگیش خیلی کوچیکه. یه هو میزنه و توی نت دوست قدیمی تو پیدا می کنی . یه هو میزنه عشق گذشته تو پیدا می کنی . یه هو میزنه و متوجه میشی اینترنت در عین اینکه خیلی بزرگه می تونه خیلی خیلی کوچیک هم باشه . خیلی تنگ که آدما زود هم رو پیدا می کنن . زود به هم می رسن. خاطرات بدشون یا خاطرات خوبشون دوباره جلو چشمشون سبز میشه . واقعیت هایی کنار می ره . زندگی همینه . در عین حالی که فکر می کنیم شهرمون جای بزرگیه یه هو یه قیافه آشنا می بینیم که از

دهکده 
شهیدی که امام زمان(عج) رادید  
شهید «بایرامعلی ورمزیاری»: این خاطرات را در حالی می‌نویسم که اشک‌های چشمانم قطره قطره بر روی کاغذ می‌چکد و مانع از این می‌شود که قلم روی کاغذ بنویسد. این خاطرات را در حالی که می‌لرزم می‌نویسم اما به خاطر ریا و خودنمایی نمی‌نویسم فقط به خاطر این می‌نویسم که بعد از شهادت این خاطرات روح بخش منتشر گردد تا آیندگان بدانند جبهه چیست و کی‌ها این جبهه را نگه داشته‌اند و فرمانده جبهه کیست ....."

ادامه مطلب

شهیدی که امام زمان(عج) رادید 
آویز نامرئی  
سلول‌های بدنتان مدام در حال تغییر و جایگزینی اند، مو‌ها رشد می‌‌کنند، ناخن‌ها رشد می‌‌کنند، سلول‌های مخاطی‌ دهان هر ده روز جایگزین می‌‌شوند، گلبول‌های قرمز هر دو هفته جایشان را به گلبول‌های جدید می‌‌دهند، سلول‌های کبد یک سال و سلول‌های چربی‌ ده سال زمان می‌‌خواهند. آخر ده سال، حتی یک سلول از سلول‌های ده سال قابل بدنتان، در بدن شما نخواهد بود و همه‌شان جایگزین شده اند.
می‌ گویند مرور خاطرات چیزی را در مغز تغییر می‌‌دهد، منظ

آویز نامرئی 
راستی  
راستی اگه وقت شد از خاطرات شیرین کودکی و خورشت قیمه بر روی سقف خانه هم میگم . ای کاش زودتر یه فرجی بشه .... من واقعا روانپزشک لازمم .......یکمم از خاطرات مچ گیری های پی در پی خانوادم میگم که همیشه به کاه دان میزدند . من زن نمیگیرم چون منم قطعا زن و بچمو روانی میکنم ...... اصلا نمیدونم چرا اینا را میگم ..... پاشو پاشو نمازتو بخون ...... الان میام ............ هه پسر خوب نماز درس خواب . با دوست بیرون ؟ اصلا تمام مردم میخواهند منو گمراه کنند ..... خدا خدا من اگه کافرم شدم

راستی 
خاطرات  
انسان گاهی به گذشته مینگرد.غرق در گذشته میشود.ساعتها مشغول فکر کردن به کسی،اتفاقی،گفت و گویی،حتی شاید به یک جمله شود.جمله ای که شنیدی،گفت و گویی که کردی،ساعتهایی که تو با کسی دل دادی و روحت انس گرفتو اینها را به خاطر می آوری و با خودت میگوییکاش هرگز از این خوبی ها، خبری از ابتدا نبود،که مرا اینچنین اسیر خود کنند.اسیر گذشته شدن،آینده ای باقی نمیگذارد برایت دوست من!دل بِکَن از آن نامردِ خاطرات...یکی که کشتی

خاطرات 
خاطرات روزانه من ، دوم اردیبهشت- بوی بهشت  
بعضی از خاطرات ، رنگ و بویی از بهشت به همراه دارند.
امروز پنجره آشپزخانه را باز کردم. (من تنها زندگی میکنم ) . آسمان شگفت انگیز با آن ابرهای زیبایش ! ناگهان یک پرنده ، بال زد و روی یخچال نشست... نفسم رو در سینه حبس کردم. حتی پلک هم نمیزدم

خاطرات روزانه من ، دوم اردیبهشت- بوی بهشت 
شخصیت کودکانه...  
دوست دارم همه آرشیو وبلاگ قدیمی را کم کم به این وبلاگ انتقال بدهم. اما با هر پستی که میخوانم از شخصیت کودکانه خودم بیشتر خجالت زده میشوم!
نمیدونم تا کجا این انتقال رو ادامه بدم....
پینوشت: دوستانی که دوست دارند آرشیو قدیم را بخوانند از این لینک مستقیم میتوانند وارد شوند، ویا اینکه سمت چپ وبلاگ قسمت پایین یک گزینه به نام ابر برچسب ها میبینید، با ورود به برچسب خاطرات روزهای دورِ دورِ دور میتوانید خاطرات گذشته را دنبال کنید.

شخصیت کودکانه... 
شخصیت کودکانه...  
دوست دارم همه آرشیو وبلاگ قدیمی را کم کم به این وبلاگ انتقال بدهم. اما با هر پستی که میخوانم از شخصیت کودکانه خودم بیشتر خجالت زده میشوم!
نمیدونم تا کجا این انتقال رو ادامه بدم....
پینوشت: دوستانی که دوست دارند آرشیو قدیم را بخوانند از این لینک مستقیم میتوانند وارد شوند، ویا اینکه سمت چپ وبلاگ قسمت پایین یک گزینه به نام ابر برچسب ها میبینید، با ورود به برچسب خاطرات روزهای دورِ دورِ دور میتوانید خاطرات گذشته را دنبال کنید.

شخصیت کودکانه... 
میخندی و توی دلم غوغاست:|حسی مثل تحویل سال نو....  
سلام
تعجب نکنید این قدر زود زود دارم پست میزارم:دی
فقط اومدم عکس بالا رو سنجاق کنم به خاطرات پست قبل
بعدا مفصل براتون خاطرات روز ماهگردو تعریف میکنم:)
دفتر سیمی هم همون روز گرفتیم.به همراه اون متفرعاتی که ملاحظه میفرمایید:)
+تقویم تاریخم سمت چپ اضافه کردم:)
ما بریم که کلی کار داریم:)
فکر کنم این پست اخرین پست سال 1394 باشه
خوبی بدی تو این سال از این حقیر دیدید حلال کنید
دوستتون دارم
مواظب خودتون باشید:)

میخندی و توی دلم غوغاست:|حسی مثل تحویل سال نو.... 
شعر: پاییز است و حال من...!  
پاییز است و حال  من...!
 
خِش خِش ،برگ هاى زرد پاییز  زیر پاهایم جان میدهند خِش خِشچكه چكه میچكد باران پاییزى و زنده میكند خاطرات دل،چكه چكهآهسته آهسته راه میروم به سوى هیچ طرف با خیالى راحت، آهسته آهستهذره ذره میریزد قطرات اشك و من از درون مى سوزم ذره ذرهلحظه به لحظه میاید خاطرات ماضى ،و من میشوم حال بعید لحظه به لحظهو همین تكرار هاى مكرر است كه میكند زندگىِ مرا  تكرارى...
 
پوریا قاسم پور
 

شعر: پاییز است و حال من...! 
ماه مهر دوست داشتنی  
 شروع فصل پاییز و ماه مهر، همیشه یادآور خاطرات دوران مدرسه می باشد. خاطرات خوب، خاطرات بد، خاطرات دوستان تازه پیدا کردن، خاطرات تجدید دیدار با دوستان قدیمی بعد از یک تعطیلی سه ماهه، خاطرات فوتبال های بعد از مدرسه، خاطرات دعواهای زنگ تفریح و قرارهای بعد از مدرسه، خاطره مشق ننوشتن، خاطره جریمه شدن، خاطره درس آماده نکردن، خاطره صدای معلم که یکهو فریاد می زد " برگه هاتونو بگیرید بالا"، خاطره شنیدن فامیلی و خالی شدن دل موقع پرسش های کلاسی، خاطر

ماه مهر دوست داشتنی 
روزگارم...  
امروز با دستانم قلمی را روی 
صحفه کاغذ می رقصانم که خاطرات تلخ گذشته را
برایم به نمایش میگذارد.
.
.
دستانم میلرزد.
تنم هم میلرزد.
قلم به یاد گذشته هایم سیاه مینویسد.
روزگارم آبی نیست.
روزگاری که از ان روز تلخ سیاه شد.
هرشب خنجر خاطرات ان روزها بغضم را می درد...
هر شب نگاه نافذم را روی دیوار اتاقم ثابت میکنم.
انگار دکمه stopام را کسی فشار داده باشد.
کاش فقط یکبار دیگر صدایم کنی ،صدایت کنم
تمام موجودیم را به هوای صدای تو بادین و دنیایم قمار کردم.
.
.
باخ

روزگارم... 
خلاصه کتاب خانم مطهره هدایتی  
خاک های نرم کوشک
سعید عاکف
چاپ 29
خاطرات: خانواده و همرزمان شهید
آقای رستمی گفت:« ما خودمان 25 نفر را انتخاب می کنیم؛ یعنی برای حق کسی ضایع نشه، قرعه کشی می کنیم...».
یک دفعه صدای گریه اش مرا به خود آورد. زود برگشتم طرف عبدالحسین. صورتش خیس اشک بود. چشم هایم گرد شد. پرسیدم:« گریه برای چی؟»
همان طور که آهسته گریه می کرد، گفت: می ترسم اسم من درنیاد و از توفیق جنگیدن با ضدانقلاب محروم بشم.»
گفتم:« بالاخره اصل کار نیته.»
گفت:« درست؛ ولی اینکه خداوند به آد

خلاصه کتاب خانم مطهره هدایتی 
سنگر خاطرات ۸۷  
[ سنگر خاطرات ]
~~ نمی شناختمش
∞ شهید حسین خلعتبری مکرم
با هم در مسیری می رفتیم٬ به یکباره زد روی ترمز. خیال می کردم اتفاقی افتاده. از ماشین سراسیمه می آمد پایین٬ می رفت به سمت جانبازی که روی ویلچر نشسته بود. چنان متواضعانه٬ که انگار می خواست سجده اش کند!
به او کمک می کرد٬ از پل یا خیابان ردش می کرد. آنقدر به او احترام می گذاشت که من شگفت زده می شدم. وقتی بر می گشت به ما شین٬ می گفتم: او که بود؟
می گفت: نمی شناختمش
√ منبع: سیره ی شهدای دفاع مقدس
√ ج ۲۶

سنگر خاطرات ۸۷ 
آشوب  
خیلی وقتا تو دلم آشوبه خیلی وقته من همش غمگینم
توی این شبا هوا سنگینه تا خود صبح خواب بد میبینم
چرخ زندگی به کام ما نگشت هر دومون غم زده ی یه ماتمیم
ما جوونی همو سوزوندیم ما یه عمریه بدهکار همیم
من از این سر تو از اون سر زمان خاطرات کهنه رو ورق زدیم
هفته ها پشت سر هم اومدن ولی یه قدم به سمت هم نیومدیم
من از این سر تو از اون سر زمان خاطرات کهنه رو ورق زدیم
هفته ها پشت سر هم اومدن ولی یه قدم به سمت هم نیومدیم
تو تظاهر غرور سخره و من حکایت جهان شیشه ا

آشوب 
نظر اولیه و ثانویه و ثالثیه  
نظر اولیه این بود که دفترچه خاطرات درش قفل بشه همه چی با رمز بشه فقط خودم بخونم. اما این روش بنا به دستور جسم جوهری بنده رد شد نظر ثانویه این بود که به جای این طور حصار خشنی کشیدن بزاریم حصار باز باشه ملت بیان ولی خودم رو اهلی کنم به این صورت که بتونید بخونید ولی نتونید حرفی بزنیدآخه مگه پای دفترچه خاطرات کسی شما کامنت می دید؟ پس بیشتر برای خودم می نویسم، یعنی بیشتر که نه فقط برای خودم می نویسم شمام خواستید بخونید اشکال نداره تنها لطفی که به خ

نظر اولیه و ثانویه و ثالثیه 
دوباره جنوب  
هوای جنوب به مشامم خورده بازم هوای هویزه وشلمچه دلمو لرزونده نمیدنم امسال دعوت میشم یا نه ؟!دلم تنگ میشه برا روزهای جنوب برا مناطق برابچه ها برا شب نخوابی ها برا قدم های که رو رمل های فکه میزاشتم برا اسم اتوبوس ها براشهید گمنام براهوای برفی اسفند دانشگاه برا دغدغه بچه ها اخه من اینا رو کجا پیدا کنم حالا که دارم میرم ونمیدونم که کی برمیگردم  اینا تمام خاطرات من نیست ها این گوشه ای از اون همه خاطرات ودغدغه های قشنگی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم

دوباره جنوب 
خاطرات آسمان  
عید یعنی بوی شادی های نو
بوی بازی
توی کوچه
همنفس با بال بال  خاطره
رفتن از
این لحظه های بی صدا
تا کنار بیدمجنون
تا کنارسبزه های تازه پا
عید یعنی اسکناس تازه مادربزرگ
لای قرآن عطر باران
عید یعنی خاطرات آسمان
1391/12/20

خاطرات آسمان 
عجیب است...  
عجیب است..
همه چیزعجیب است
خاطرات عجیب است 
زندگی عجیب است
مثل اسب که نجیب است 
شایدمن اشتباه کنم
اشتباه من هم عجیب است
این که ارزش واقعی یک لحظه را
تازمانی که به یک خاطره تبدیل شود نمی فهمیم 
خیانت است
خیانت درلحظه
خاطرات خیلی عجیبند
گاهی می خندیم به روزهایی که گریه میکردم
وگاهی گریه می کنیم به روزهایی که می خندیدیم
مهم این نیست که گریه میکنیم یا می خندیم
مهم این است که خاطرات باتمام تلخی وشیرینی 
عجیبند...
شاعر:فاطمه نظری

عجیب است... 
اجحاف  
لا اقل به خودمون خیانت نکنیم
دیدارمان موجبات تعریف کردن خاطرات عاشقانه را در آینده فراهم میکند
زیبا ترین لحظات زندگی رو محروم نکنیم از وجود خودمون
شاید با شنیدن حرف های ما در آینده خیلی ها تازه بفهمند تعریف زندگی عاشقانه را....!!!
شاید فرزندان مون تشنه شنیدن خاطرات تلخ و شیرین گذشته ما باشند
اونارو محروم نکنیم از شنیدن رویایی ترین داستان های زندگی
دیدنت حال مرا یکجور دیگر میکند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند

اجحاف 
خاطرات خوب و شیرینی به خاطر داشته  
این حرم در طول سال از بس که زائر داشتهخاطرات خوب و شیرینی به خاطر داشتهفرق شهرت با تمام شهرها این است کهشهر زیبای تو هر فصلی مسافر داشتههر کسی یک بار اگر حتی به مشهد آمدهدائما حال خوشی با آن مناظر داشتهآسمانت، گنبدت، صحن و سرای مرقدتجایگاهی ویژه در شعر معاصر داشتهچون هوای غربت ما شاعران خسته رابا هوای غایبین، در حال حاضر، داشتهمن به جرأت گفته‎ام قد تمام خادمانبارگاهت تا همین امروز، شاعر داشتهجالب است آقا! خیابان‎های اطراف حرمنیمه شب‎ها

خاطرات خوب و شیرینی به خاطر داشته 
سنگر خاطرات ۸۶  
[ سنگر خاطرات ]
~~ خدای ما هم کریم است
∞ شهید حجت الله صنعتکار
وام به اسمش در آمده بود٬ می خواست آن را خرج مراسم ازدواجش کند. یکی از دوستانش را دید که خیلی ناراحت بود. علت را جویا شد.
دوستش گفته بود: خانمم مریض است و من پولی در بساط ندارم. حجت همان لحظه وامی را که برای ازدواج گرفته بود٬ به او داده و گفته بود: توکل به خدا کن. این پول را بگیر خدای ماهم کریم است.
√ منبع: سیره ی شهدای دفاع مقدس
√ ج ۲۶
√ ص ۸۳

سنگر خاطرات ۸۶ 
یاد خاطرات قدیم  
اینم کلاس ماکه هر روز هممون شیلنگ میخوردیم

یاد خاطرات قدیم 
خاطرات زیادی  
شاید برایت دیر بود 
برای تمام لبخندهایت و امیدهایت 
این هدیه گران قیمت 
پوسیده شده به دستت رسید 
و تمام موریانه ها و خاک ها 
به روی این هدیه نشستند تا بدانی هیچ چیز 
مثل روز اولش نمی شود 
آری ! این شادی ها که در انتظار تولد بودند 
در جنین زمان به مرگ رسیدند و فراموش شد آنچه که 
دوست داشتی 
این هدیه ی خاک گرفته را 
هر چقدر بیشتر دور بیندازی ،بیشتر آرامش می گیری 
دورتر و دورتر 
تو خاطرات زیادی داری 
خاطراتی که در انتظارش زندگی را نفس کشیدی
خاطر

خاطرات زیادی  
سنگر خاطرات ۸۲  
[ سنگر خاطرات ]
~~ یک تخته فرش
∞ ... همه ی دارایی اش٬ یک تخته فرش بود که یک روز تصمیم گرفت که آن را هم بفروشد. وقتی به او گفتم: تو چرا این فرش را فروختی؟
گفت: چون احساس کردم یک چیز اضافیه و من هم به آن نیاز ندارم.
گفتم: پسر خوب! مگر میشه که آدم به فرش نیاز نداشته باشه؟
گفت: ممکنه من نیاز نداشته باشم٬ ولی دیدم کسانی هستن که بیشتر از من به این فرش نیاز دارن. فروختم تا شاید دردی از آن ها را درمان کنم.
√ منبع: سیره ی شهدای دفاع مقدس
√ ج ۲۶
√ ص ۶۴

سنگر خاطرات ۸۲ 
عقیده و باور یکُم: دنیای مجازی یعنی وبلاگ نویسی  
من در دنیای مجازی تنها یک وبلاگ دارم و هیچ علاقه ای به شبکه های اجتماعی ندارم و تنها و تنها وبلاگ نویسی را دوست دارم چون بعد ها برایم مرور خاطرات و نوستالژی می شود و سیر تغییر کردن و یا نکردن عَقاید و باور هایم را در آن مرور خواهم کرد.
واقعاً نمی دانم چرا اینقدر به وبلاگ و وبلاگ نویسی علاقه پیدا کردم و دوست دارم خاطراتم و اتفاقات زندگیم را اینجا ثبت کنم درست مثل دفترچه خاطرات!!! :/
البته من اولین وبلاگم را در سال ۱۳۹۲ در بلاگفا ثبت کردم ولی عملاً

عقیده و باور یکُم: دنیای مجازی یعنی وبلاگ نویسی 
مراسم نقد کتاب" آرزوی فرمانده " خاطرات سردار شهید خادم صادق برگزار می شود  
مراسم نقد کتاب" آرزوی فرمانده " خاطرات سردار شهید خادم صادق برگزار می شود
مراسم
نقدکتاب آرزوی فرمانده ، خاطرات سردار شهید خادم صادق با حضور مجیدایزدی
نویسنده  کتاب و بیژن کیا به عنوان منتقد برگزار می شود.
دبیر
موسسه نشر فرهنگ شهادت با اعلام این خبر بیان داشت: سردار شهید خادمصادق
از فرماندهان  موثر تربیتی در دوران دفاع مقدس و همچنین بعد از جنگبود که
خاطرات و زندگینامه این شهید دارای نکات غنی تربیتی است.
ادامه مطلب

مراسم نقد کتاب" آرزوی فرمانده " خاطرات سردار شهید خادم صادق برگزار می شود 
 
امروز چند صفحه از دفترچه خاطراتمو خوندم. خاطرات 10، 12 سال پیش....خیلی شاد شدم. واقعا یادآوری بعضی خاطرات چه حس خوبی به آدم میده.  الان خیلی حال درونیم خوبه... پشت میز کارم الکی می خندم. کاش میشد میتونستم بعضی صفحه هاشو واست بفرستم.....

 
خاطره نوشتن برای دوست صمیمی  
خاطره نوشتن چیست و به چه دردی می خورد؟ خاطره همان تجربه های خاصی است که در ناخودآگاه ما ذخیره شده است. اما فرقی میان خاطره و تجربه وجود دارد. تجربه به هر اتفاقی اطلاق می شود اما خاطره به اتفاق های محبوب یا مغبوض گفته می شود. نوشتن خاطره از لحاظ علم ضمیر ناخودآگاه شناسی اهمیت فوق العاده ای دارد. متنی که برای خاطرات خود می نویسیم باید حاوی نکاتی باشد که خاطره را شفاف تر و در عین حال جامع تر بیان نماید. در خاطره نوشتن نباید فقط به زیبایی کلمات و دا

خاطره نوشتن برای دوست صمیمی 
خاطرات یک ترم اولی :)  
این نوشته خاطرات یک ترم اولی خستس.:)
بعد از مشقت هایی که تو سال کنکور کشیدیم بالاخره به نتایج زحماتم رسیدم و تو یه دانشگاه خوب قبول شدم.(دانشگاه علامه طباطبایی) ولی نه اون رشته ای که میخواستم(حقوق) به هرحال....
روز اول که وارد دانشگاه شدم،کلی استرس داشتم، چون هم با جو آشنا نبودم و هم اینکه بعد از 4 سال از رفیقام جدا شده بودم.
خیلی حس بدی بود.
کم کم بعد از گذشت 7-8 روز دیگه استرس نداشتم و فهمیدم که باو عین دبیرستان خودمونه.:) فرقش اینه فقط 4تا دار و درخت

خاطرات یک ترم اولی :) 
بیماری زیر و رو کردن خاطرات گذشته...  
چه کسی گفته وایبر بد است؟ وایبر خیلی هم عالی است، درک و شعورش از خیلی آدم ها هم بیشتر است. وایبر می دانست من آدمی هستم که مرض زیر و رو کردن خاطره ها را دارم، که هر چند وقت یک بار می روم سراغ اتفاقات گذشته و تا خودم را با یاد ماجرا ها و خاطرات قدیمی خفه نکنم دست بردار نیستم. وایبر می دانست یک روز که دلم برایت تنگ شد، اما دیگر دست هیچ کداممان به هم نمی رسید، قرار است بروم سراغ آخرین مکالمه ی جدی که بینمان رد و بدل شده... که مدام خود را مقصر بدانم که مث

بیماری زیر و رو کردن خاطرات گذشته... 
شهر عشقم  
دلتنگتم ونفس کشیدن برایم سخت است
در شهری که.........
در فضایش بوی تو نیست...
در کوچه بازارش  رد پای تو نیست...
در خیابان هایش خاطرات من و تو نیست.....
من ازین شهر بیزارم
من......
شهر عشقم را دوست دارم
شهری که.....................
فضایش با بوی تو آغشته است در کوچه بازارش رد پای تو را میبینم در گوشه گوشه ی خیابان هایش خاطرات من وتوست.
من این شهر را دوست دارم با تو بودن را دوست دارم و ازین بی تو بودن خسته و بیزارم.

شهر عشقم 
خاطرات گم شده  
شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنمتنها به یاد بودنت ،احساس بودن میکنمخود را بغل میگیرمو ، از بین این دیوار هاتنها به شوق یاد تو ،سودای رفتن میکنموقتی که جای خالیت ،خود را نمایان میکندمن در هجوم اشکها ،احساس مردن میکنمکم دارد آغوش تورا ،این دستهای خسته امدور از هم آغوشی تو ،حس بریدن میکنماین فکرهای لعنتی ،این خاطرات گم شدهآخر کجای ای جهان ،از عشق دیدن میکنماین بغضهای تو به تو ،این اشکهای خود به خودتا کی من این اندوه را ،باخود کشیدن میکن

خاطرات گم شده 
دایی  
پارسال همه میدونستیم که این اولین عید بدون دایی هست که داریم برا همین کسی که به خاطرات توجهی نمیکرد همه به یه دلیل مشخص ناراحت بودن اونقدر جو سنگین بود که نمیتونستی به خاطرات مشترک با دایی فکر کنیماما امسال کم کم اون خاطرات میومدن جلو چشم ادمراستش امروز منتظر بودم که کسی بگوید پرواز دایی ساعت 6 صبح مینشیند اهواز یا اینکه کسی بگوید بلند شید همه با هم برویم ترمینال دنبال دایی.29 اسفند همیشه همان روزی بود که دایی میرسید خانه ماهمیشه با همان کول

دایی 
خاطرات خانه اموات ماجرای مرگ میخایلف  
در این مطلب بریده ای از رمان مشهور خاطرات خانه اموات اثر داستایوسکی را برای شما از نسخه ای که در کتابخانه خود داشتم تایپ کردم. این بریده از کتاب را من بهترین بخش کتاب میدانم و بسیار تاثیر گذار است.
                                      
ادامه مطلب

خاطرات خانه اموات ماجرای مرگ میخایلف 
یادی از حج تمتع سال گذشته  
زائرین عزیز حج تمتع سال 1394 کاروان داراب 
سلام علیکم ، بیاد آوریم سال گذشته در چنین روزهایی چه حالی داشتیم ، خداوند متعال توفیق داد به اتفاق هم در همچه روزی در مدینه منوره مشغول زیارت باشیم. 
برای یادآوری خاطرات ایام حج ومشاهده عکسها و مطالب این ایام میتوانید در قسمت آرشیو وارد گردیده وضمن مشاهده وبازدید نظرات و خاطرات خود را نیز در ذیل مطلب مرقوم فرمایید.
با تشکر فراوان - مدیر کاروان 24171 داراب - زین العابدین ثابت فرد 

یادی از حج تمتع سال گذشته 
خوشا کودکی  
دوست دوران کودکیم را بعد از سال‌ها پیدا کردم و با او قراری گذاشتم. 
تمام طول مسیر رفت، با دلی که به شدت می‌تپید و خوشحال بود که دلتنگیش کم خواهد شد، به این فکر میکردم که کدام خاطره را برای هم تعریف خواهیم کرد. به کدام خاطره بیشتر خواهیم خندید و یاد کدام بازی دوران کودکی ما را سرشار از شعف خواهد کرد.
تمام طول مسیر برگشت، با دلی که هنوز تنگ بود و انگار غمی بزرگ را با خود حمل می‌کرد، به این فکر میکردم که چرا من نمیتوانم مثل بقیه با خاطرات کودکی به

خوشا کودکی