داستان ,چقدر ساده ,غمگین چقدر ,داستان غمگین

داستان غمگین چقدر ساده از هم دور شدیم  
داستان غمگين چقدر ساده از هم دور شدیم
باز هم بیخودی قهر کرده بود و من هم از سر لج خودم را بخاطر غرورم به بی خیالی زده بودم !بعد از چند روز که صبرم به ته رسیده بود طاقت نیاوردم و گوشی را برداشتم تا از دلش در بیارم . . .
بقیه داستان در ادامه مطلبسایت عاشقانه لاو سیب

داستان غمگین چقدر ساده از هم دور شدیم 
داستان عاشقانه و غمگین دختر نابینا  
سلام امروز داستان عاشقانه و غمگين دختر نابینا رو براتون گذاشتیم. امیدواریم خوشتون بیاد
 
داستان عاشقانه و غمگين دختر نابینا:
از بد روزگار دخترکی نابینا عاشق پسری می شود که او هم دخترک را با وجود معلولیتش دوست می دارد. دخترک همیشه به پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر تو را دوست دارم، اتفاقا فردی پیدا می شود و دو چشم خود را به دخترک نابینا هدیه می کند. بعد از بینا شدن دخترک می بیند که پسر هم نابیناست و او را ترک می کند، پسرک داستان

داستان عاشقانه و غمگین دختر نابینا 
تلنگر3  
چقدر سخته مشورت نکردن و چقدر سخت تر اینکه همه چی به خودت محول شه.
چقدر سخته تصمیم گیری در این برهه و چقدر سخت تر که نتونی تصمیم بگیری.
چقدر سخته در جواب آدم ها سکوت کردن و پنهان کردن غم هات و چقدر سخت تر اینکه تظاهر کنی به شادی تا مبادا بویی ببرن از وضعیت موجود.
چقدر بده درک نشدن از سوی اطرافیان!و چقدر بدتر اینکه حق رو به تو ندن و خیلی راحت بگن خب به درک که فلانی...
چقدر حالم سخت،بده!چقدر حرف،چقدر فکر،چقدر دعا برای بازگشت..چقدر سخت،حالم بده!!

تلنگر3 
پيامک غمگين و گريه آور  
پیامک غمگين و گریه آور
اس ام اس های کوبنده و گریه آور 92 - دانلود آهنگ جدید • دانــــلود آهنـــگ ...www.hy-ink.comهَمیـــشه بـاید کســـی باشدتا بغــض*هایت را قـبل از لرزیدن چــانه ات بفهمد…..آهای فلانـــــــی… بــفــهــم!!!...مغرورباش،دورازدست…,اس ام اس های کوبنده و گریه آور 92, دانلود ...
جمله های غمگين و گریه آور - بیتوتهwww.beytoote.comجمله های غمگين و گریه آور جمله های غمگين جملات عاشقانه, اس ام اس عاشقانه,جملات گریه آور,sms,جملات عاشقانه زیبا, جملات زی

پيامک غمگين و گريه آور 
دوران مدرسه  
یک خاطراتی هست ،
که عجیب
پیوند خورده با قلبت !
 
خاطراتی
که هر کجا بروی
پا به هر سنی بگذاری ،
باز هم مثل روز اولشان
پر از محبت اند
پر از حس زندگی
پر از وابستگی ...
 
دورانی عجیب شیرین
عجیب ماندنی !
دورانی
که هر چه می خواهی
بگذاری شان کنار ؛
نمی شود !
 
دورانی
به نام " مدرسه " ...
 
دورانی که عکس هایش ،
مرور خاطراتش ،
حتی در و دیوارش ؛
اشکت را در می آورد ...
 
چه ساده شیطنت می کردیم
چه ساده دل می بستیم
چه ساده می بخشیدیم
چه ساده خنده های مان را
با هم قسمت می ک

دوران مدرسه 
هنوز دوستت دارم  
بعد از بیست و پنج سال دیدمتچقدر پیر شده ای لعنتی!چقدر هنوز آبی به چشمهایت می آیدچقدر هنوز گیسوانت باد را مست میکندچقدر خط خطی های پیشانی ات به دلم می نشیندچقدر سفید بیشتر از هر رنگی به موهایت می نشیندچقدر خط چشم روزگار به تیله چشمانت جور درآمدهچقدر  تقارن خط های کنار لبهایت خواستنی استچقدر لرزش دستانت موزون شده با آهنگ مست کننده صدایتچقدر آهسته آهسته راه رفتنت بیشتر دیوانه ام میکندچقدر حسادت میکنم به مشت مشت قرص هایی که سر ساعت وعده دیدار

هنوز دوستت دارم  
به زن داستان دیشب برنامه ماه عسل حسودیم شد  
سلام
ماه عسل دیشب ( 18 خرداد 95 ) رو دیدم و احتمالا خیلی از شماها هم دیدینش . چقدر فوق العاده بود چقدر آقا بود چقدر مرد بود ....
وقتی داشتم نگاش میکردم یاد چیزایی افتادم که اینجا خوندم ، زنم سایز سینه اش کوچیکه ، طلاقش بدم یا نه ؟
فلان قسمت بدنم خیلی تیرست دیگه شوهرم نمیخواد منو ، این سینه ام شبیه اون یکی نیست نکنه شوهرم طلاقم بده ، روی بدنم لکه و خطای سفید هست ، شوهرم ازم سرد نشه چون دختر فلانی 16 سالشه من بیست و خرده ای سنمه .
هیچ کس ...هیچکسه هیچکس تو

به زن داستان دیشب برنامه ماه عسل حسودیم شد 
بالقرآن  
بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر آدم عوض می شود...
چقدر انسان انعطاف تغییر در وجودش نهفته است.
چقدر قرآن، انسان را عوض می کند.
چقدر سرعت تغییر با قرآن، بیش از سرعتی است که در رشدی معمولی میتوان دید.
چقدر با قرآن می توان عالم را سریع دید...
چقدر با قرآن، عمر با عظمت و البته ناچیز است...
چقدر بی قرآن، زندگی مثل مردگی است!
چقدر همه چیز بدون او، نیست...
چقدر جای او در زندگی ها خالی است...
چقدر بی او، انسان جامد و حیران می ماند،
سال ها می گذرد و به سختی کمی عوض می

بالقرآن 
قمارباز داستایوسکی  
داستایوسکی چقدر شگفت‌انگیزه. در صفحه‌ی اول داستان شش شخصیت معرفی می‌کند و به غیر از یکی که حذف می‌شود همه تا پایان حضور دارند. یعنی ممکنه توی صفحه‌ی اول یه داستان معتبر ایرانی شش شخصیت معرفی بشه؟ من که فکر می‌کنم توی داستان‌های ایرانی اون چیزی که اهمیت داره شخصیت نیست، تهرانه. هرچند، من اهلیت کافی برای داوری درباره‌ی رمان‌های ایرانی را ندارم، چون خیلی کم خوانده‌ام. چقدر عشق‌ها و رفتارهای آدم‌ها در آن زمان پرشور بوده است. من که به‌را

قمارباز داستایوسکی 
روز دوم...  
روز اول نوشته اش مخفی بود
امروز روز دومه 
داستان امروز سختتره شبی که تهش شد صبح روز دوم سخت تر بود 
اما هر چقدر سخت تحمل میکنم هر چقدر درد میکشم
امشب که بیاد میشه شب سوم 
خدایا رحم کن
 
تابستان میرود که تمام شود
و تو میروی 
که تمام شود همه چیز...
نگران پاییزم و شبهای بلندش!
و یاد تو
که از شبهای من نمیرود.

روز دوم... 
دیگر مرا به جز تو نمانده ست خواهشی  
هوالقریب
چقدر طول کشید... چقدر حرف زدم... چقدر درد دل کردم و بغض ریختم. چقدر نگاه فروخوردم و دم نگه داشتم. چقدر... چقدر...
چقدر طول کشید تا دور به این خمار غمت برسد. 
 چقدر طول کشید تا به جان، عاشق شوم تنهایی را، عاشق شوم دلتنگی را... آخر تنهایی تویی. دلتنگی تویی. تویی که جای تورا هیچ کس نمی گیرد. 

دیگر مرا به جز تو نمانده ست خواهشی 
غمگین  
چقدر نیستی…
چقدر دوری…
چقدر پیدایت نیست.
انگار آدم بخواهد آفتاب را ببیند،
اما او را به دیدن روزنه ای پشت پلک پنجره ها،
وادار کنند.
یا بخواهد دستی را بگیرد ،
اما او را به نوازش پر کبوتر قانع سازند.
یا مثلا دلش برای آبی دریا تنگ شده باشد،
اما او را با نگاه به آبی حوضِ کوچکی دلخوش کنند.
نیستی…
این هم از نشانه های توست،
که انتظار را چاشنی دوست داشتنت کنی.
آنقدر که حتی ،
به جرعه ای از
کرشمه ی خیالت هم ،
دلخوش باشم.
نیستی چقدر
در

غمگین 
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود  
و چقدر یاد مرگ شیرین است
و چقدر یاد مرگ زندگی را شیرین می کند بس که از محبت لبریز می کند آدم را

به قول احمد ِ شاملو، مرگ من سفری نیست
هجرتی ست از سرزمینی که دوست نمی داشتم ...

پی نوشت: و چقدر ساده محبت کردن عزیز است ...
                 عشق می گوید به گوشم پست پست
                صید بودن خوشتر از صیادی است
                                                              حضرت ِ مولانا

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود 
چون مات تو ام دگر چه بازم؟  
به جایی رسیده ام که هر روز خدا را شکر میکنم که آن اتفاق نیفتاد. چقدر اتفاقات عجیب کنار هم چیده شد تا چشم هایم بتواند واقعیت را ببیند. هزینه داشت اما خدا را شکر ...
رمان هایی در دنیا هستند که آنقدر غرق در زندگی شخصیت اول شان می شوی که در کنارشان غصه می خوری و شادی می کنی، با اعضای خانواده شان زندگی می کنی حتا آن ها که فرسنگ ها دورتر از شخصیت اصلی داستان هستند، گاهی در مورد زندگی شان قضاوت می کنی و در آخر می بینی چقدر قشنگ داستان به نهایت رسید. 
حال ت

چون مات تو ام دگر چه بازم؟ 
باید گذاشت و گذشت  
باز هم همان قصه ی همیشگی
واقعیت داستان زندگی ما
گاه چقدر زود دیر میشود....
یک روز برای همیشه خواهی رفت....حسابت را فراموش نکن....خوب باش
 
و دوباره باید بروم به سمت داستان ل...با انبوهی از توکل....که بدون آن زندگی ناممکن می نماید
 
هنوز هم نگران بیماری هستم....عین همان سال اول رزیدنتی.....خدا عاقبتمون را بخیر کنه

باید گذاشت و گذشت 
دلِ تنگ  
امروز متنی دیدم
نوشته بود کسی که در خیابان میگرید بسیار غمگين تر از کسیست که در گورستان میگرید
یاد خاطره ای افتادم
من در کلاس گریستم!
اوایل مهر بود و ترم یکِ کارشناسی ارشد
استاد چقدر شبیهه پدر بزرگ بود.. انقدر شبیه بود که از نگاه کردنش سیر نمیشدم،حرف زدنش، رفتارش،تکه کلامش... گریه کردم، گوشه ی کلاس و آروم آروم، جوری که کسی نفهمد!
آخ که چقدر جایش خالیست، آخ که چقدر دوستش دارم، پدر بزرگ عزیزم روحت شاد

دلِ تنگ 
*من روزگارم دور پاهامه  
 
آدما ممکنه یسری برهه های زمانی تو زندگیشون واقعا دیوونه بشن
اما کسی نفهمه
چون خودشون تونستن خودشونو به حالت عادی برگردونن
حالا اینکه حالت عادی تا حالت خوب چقدر فاصله داره خودش یه داستان غم انگیزه
آره...کسانی که بیشتر خودشونو بلدن، بیشتر دیوونه به نظر نمیان
و البته غمگين ترن.

*من روزگارم دور پاهامه 
مترسگ  
داستان زندگی من شده داستان مترسگ مزرعه ای سبز که هنگام خزان تنهای تنها ماند و دل ب گنجشگی داد ک تو دل سیاه زمستون تو دل مترسگ لونه کرد و بهار رفت دنبال زندگیش ولی حالا مترسگ دیگه ژنده و کهنه شده به درد مزرعه نمیخوره و کشاورز اونو با یک مترسگ دیگه عوض میکنه و این تعویض شدن ها چقدر دردناک است

مترسگ 
داستان دیوانه عاقل  
با عرض سلام خدمت یکایک شما خوانندگان گرامى ؛
امروز قصد دارم یکى از قدیمى ترین داستان هاى خود را قرار دهم. این داستان چهارمین داستان من است.
موضوع داستان:  تاثیر برخورد اشتباه یک خانواده با فرزندشان است
ژانر داستان : عاشقانه و درام و تراژدى
اسم داستان:  دیوانه عاقل
خلاصه داستان:  یک مرد که مهندس فیزیک هسته اى است دچار یک بیمارى ناشناخته مى شود و تمامى اشخاص داستان به دنبال یافتن دلیل این بیمارى هستند. 
این داستان چندین قسمت دارد که قسمت اولش د

داستان دیوانه عاقل 
پيامک غمگين گريه آور  
پیامک غمگين گریه آور
اس ام اس های کوبنده و گریه آور 92 - دانلود آهنگ جدید • دانــــلود آهنـــگ ...www.hy-ink.comهَمیـــشه بـاید کســـی باشدتا بغــض*هایت را قـبل از لرزیدن چــانه ات بفهمد…..آهای فلانـــــــی… بــفــهــم!!!...مغرورباش،دورازدست…,اس ام اس های کوبنده و گریه آور 92, دانلود ...
جمله های غمگين و گریه آور - بیتوتهwww.beytoote.comجمله های غمگين و گریه آور جمله های غمگين جملات عاشقانه, اس ام اس عاشقانه,جملات گریه آور,sms,جملات عاشقانه زیبا, جملات زیب

پيامک غمگين گريه آور 
خواب  
تو کجایی و من کجا ؟
هان ؟
زل زده ام به در بسته ای که هیچ وقت از آن وارد نخواهی شد 
دیوانه ام نه .....
دیشب خوابت را دیدم ....در خوابم هم معلوم بود که هیچ وقت سنگ دلت را نمی شکنی ....
بی صدا نشسته ام و یادی از خاطراتت میکنم ....
چقدر زود تمام شد .....
چقدر زود دخترک نازک نارنجی دلم بزرگ شد ....
چقدر راحت رفتی ...
چقدر ....
هــــــــــــــــHeh ــــــــــــــــه

خواب 
سارا ی ساده ی سخت  
سارا...
من
اینجا صدایت می کنم
نباید بشنوی
باید صدایم را بخوانی...
تا به حال صدای کسی را خوانده ای ؟
اینجا صدایت میکنم...و خواندن نامت بغضی قوی در گلویم می ترکاند
حتی نگاه کردنت...چقدر از دور ساده تر بود.حتی اسمت هم از دور ساده تر بود سارا...
فقط یک قدم آن طرف تر از من نشسته ای...
و به گمانم نگاه نکردنت ساده تر از شنیدن خنده هایت باشد...
یک بار خودت را صدا کن سارا... و بخوان چقدر سخت است!
پی نوشت:
چقدر ریختم تو خودم بغضمو...نه ابری...نه بارونی...نه شونه ای...
فق

سارا ی ساده ی سخت 
چقدر حالم بد بود....  
چقدر حالم بد بود....چقدر حالم بد بود امروز...وقتی گوشم می شنید و....چقدر حالم بد بود امروز...وقتی چشمم می دید و ...چقدر حالم بد بود امروز...وقتی با دو انگشتم می فشردم پایم را....تا مبادا که خطایی سر بزند از این نفس حقیر...خدایا اگر هوایم را نداشتی...آخر من چه می کردم؟امروز دیدم که چقدر سخت است حفظ دین...امروز دیدم که کار هر کس کیست که پاک بماند...گر چه کارنامه ی من از قبل مشخص بود...خدای من...پروردگار من...فدایت شوم...رحم کن بر من که در خسرانی آشکار هستم...
م.ج21:292

چقدر حالم بد بود.... 
داستان عاشقانه و غمگین دختر تنها  
داستان زیبا و عاشقانه و غمگين دختر تنها
داستان عاشقانه و غمگين دختر تنها:
اشکاش مثل قطرات بارون می ریخت ؛ اما صداش هم در نمیومد ! آخه نمی خواست کسی بفهمه داره گریه می کنه…
بقیه داستان در ادامه مطلب..سایت عاشقانه لاو سیب

داستان عاشقانه و غمگین دختر تنها 
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم...  
آقای سعید بیابانکی
میان خاک سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی‌آشیان درآوردیم
وجب‌وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره نیمه‌جان درآوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم
لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان درآوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان د

ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم... 
::238::  
طراحی مسیر و فکر کردن به مسیر و طرحی که برای آینده ت میریزی ازون کارای جدی و سخته ولی وقتی یه داستان برای این مسیر میسازی و تصور میکنی که چقدر هیجان انگیزه و چقدر قراره تجربه کسب کنی واقعا قند تو دلت آب میشه... کاش اون چیزایی که تصور میکنیم و اون داستانایی که تو ذهن برای آینده مون به تصویر میکشیم در کنار تلاش هامون به وقوع بپیونده... :)

::238:: 
معرفی کتاب قصه های آقا کله پوک  
*کتاب: قصه های آقا کله پوک
* نویسنده: قدیر محسنی ،عباس                                          
* ناشر: سروش                             
* سال نشر: 1390                         
*موضوع:داستان های تخیلی  
 
این کتاب مجموعه ای از داستان های تخیلی است که آقا کله پوک شخصیت این داستان است که برای گروه های سنی ب و ج نوشته شده است.
با فکرهای آقا کله پوک آشنا شوید، یک داستان ترسناک، یک داستان درباره آینده، یک داستان خیالی، یک داستان بزرگ، یک داست

معرفی کتاب قصه های آقا کله پوک  
چقدر پیری به تو می آید!  
بعد از بیست و پنج سال دیدمت
چقدر پیر شده ای لعنتی!
چقدر هنوز آبی به چشمهایت می آید
چقدر هنوز گیسوانت باد را مست میکند
چقدر خط خطی های پیشانی ات به دلم می نشیند
چقدر سفید بیشتر از هر رنگی به موهایت می نشیند
چقدر خط چشم روزگار به تیله چشمانت جور درآمده
چقدر  تقارن خط های کنار لبهایت خواستنی است
چقدر لرزش دستانت موزون شده با آهنگ مست کننده صدایت
چقدر آهسته آهسته راه رفتنت بیشتر دیوانه ام میکند
چقدر حسادت میکنم به مشت مشت قرص هایی که سر ساعت وعده

چقدر پیری به تو می آید! 
#2  
از تو ننوشتن چقدر سخت است!اما همین اول بگویم ها، وبلاگم را جمع نکرده ام بیاورم اینجا پهن کنم که باز هم از تو بنویسم! حواست باشد ها!چقدر وقتی عکس 22 هفته پیشت را میبینم دلم میگیرد! میدانی چرا؟ چون زیر چشمانت گود رفته در این عکس و چقدر مهربانی که برای دوربین دوستت لبخند زده ای که آن لحظه را تنها ثبت نکند. آخر فقط من میدانم که تو وقتی زیر چشمانت گود می رود یعنی چقدر ناراحتی! چقدر بیخاب بوده ای و چقدر ناخن شست راستت را جویده ای و کمدی های مبتذل نگاه کر

#2 
دختر شینا  
بسم الله الرحمن الرحیم 

امروز عصر تمومش کردم.. 
و چقدر فوق العاده بود.. 
با وجودی که مدتها قبل تعریفشو از بچه ها شنیده بودم!  ولی فکر میکردم اونقدرا هم که میگم جالب نیست، حتی وقتی کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن به خودم گفتم نه بابا دیگه به دا و اشکانه و من زنده ام نمیرسه که! 
ولی واقعا یه چیز منحصر بفردی بود برای خودش! صفحات رو که جلوتر می رفتم لحظه به لحظه احساس میکردم چقدر قشنگه.. چقدر محو داستان می شدم... 

دختر شینا 
بهتر نیست؟؟؟  
ما چقدر با هم خاطره های قشنگ نداریم..یا مثلا چقدر كافه نرفتیمما چقدر با هم چای نخوردیم!فیلم ندیدیم ونخندیدیمآه لعنتی ما چقدر با هم خوش نگذراندیمشهر بازی و تئاتر و سینما نرفتیمچقدر در آغوش هم از رویا ها و دلواپسی هایمان نگفتیم:)ما چقدر همدیگر را نوازش نكردیم واز دلتنگی هایمان برای هم شعر نخواندیمما چقدر عكس سلفی نداریمو چقدر از كتاب های تازه خوانده ی مان برای هم نگفتیمچقدر دست هایمان را در هم جفت نكردیم از ترس اینكه جدایمان نكنند!چقدر جلوی

بهتر نیست؟؟؟ 
چقدر دوستش دارم...  
چقدر دوستش دارم...
حتی زمانی که تو اوج ناراحتی ,تنهای,کافی فقط صدای نفس هایش رابشنوم ,انگار که جزیی از این جهان نیستم محو میشم تو خوشی شادی محو میشم تو نفس هاش .
چقدر دوستش دارم...
گاهی حس میکنم بعد خالقم.......جز او کسی برام نیس....خیال ی لحظه نداشتنش نابودم میکند.
چقدر دوستش ....
که اگه ی شب بهم شبخیر نگه..مثل پسرک کوچیکی مادرشو از دست داده باشد بی قراری کنم .نخوابم.
چقدر دوستش دارم....
 

چقدر دوستش دارم... 
صدای آمدن پاییز...  
چقدر صدای آمدنِ پاییزشبیه صدای قدم های تو بودملتهب، مرموز، دوست داشتنی...چقدر هوای پاییز شبیه دست های توستنه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف!چقدر صدای خش خش برگ هاشبیه صدای قلب من استکه خواست، افتاد، شکست...چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من استنارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست، مست...چقدر پاییز شبیه دلتنگی ستشبیه کسی که بود، رفتکسی که دیگر نیست. (پریسا زابلی پور)

صدای آمدن پاییز... 
داستان ها و نقش آن در یادگیری بهتر زبان  
داستان ها می توانند ما را در تمام مراحل زندگی هدایت ‌کنند. از همان لحظه‌ای که به دنیا آمدیم تا وقتی‌ که به سن نوجوانی و بزرگ‌سالی می‌رسیم با داستان ها سرورکار داریم. وقتی بچه هستیم، پدر و مادرمان برایمان داستان می گویند. وقتی بزرگتر میشویم، داستان‌ها را در رادیو، تلویزیون یا اینترنت می‌بینیم. وقتی […]

داستان ها و نقش آن در یادگیری بهتر زبان 
جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد  
تو خودت نمیدانی اما...گاهی دلم بدجور برایت تنگ می شود؛یعنی به واقعی ترین حالت ممکن دلم "تنگ" میشود برایت.
برای حجم حال خوش و خوبی که با تو و به خاطر همیشه بودن تو داشتم...هنوز هم حالی به خوبی بودن و همیشه بودن با تو،نداشتم...حتی وقتی عاشق زن دیگری شدم! 
چقدر برایت دعا می کردم...چقدر میخواستمت...چقدر همه ی چیز های ساده ی تو، خواستنی بود
چقدر توی گذشته ی خوب من،تو هستی...من دلم برایت "بدجور"  "تنگ" می شود...برای همه ی داشتن تو...برای همه چیزی که "بودی"...ولی

جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد 
جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد  
تو خودت نمیدانی اما...گاهی دلم بدجور برایت تنگ می شود؛یعنی به واقعی ترین حالت ممکن دلم "تنگ" میشود برایت.
برای حجم حال خوش و خوبی که با تو و به خاطر همیشه بودن تو داشتم...هنوز هم حالی به خوبی بودن و همیشه بودن با تو،نداشتم...حتی وقتی عاشق زن دیگری شدم! 
چقدر برایت دعا می کردم...چقدر میخواستمت...چقدر همه ی چیز های ساده ی تو، خواستنی بود
چقدر توی گذشته ی خوب من،تو هستی...من دلم برایت "بدجور"  "تنگ" می شود...برای همه ی داشتن تو...برای همه چیزی که "بودی"...ولی

جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد 
جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد  
تو خودت نمیدانی اما...گاهی دلم بدجور برایت تنگ می شود؛یعنی به واقعی ترین حالت ممکن دلم "تنگ" میشود برایت.
برای حجم حال خوش و خوبی که با تو و به خاطر همیشه بودن تو داشتم...هنوز هم حالی به خوبی بودن و همیشه بودن با تو،نداشتم...حتی وقتی عاشق زن دیگری شدم! 
چقدر برایت دعا می کردم...چقدر میخواستمت...چقدر همه ی چیز های ساده ی تو، خواستنی بود
چقدر توی گذشته ی خوب من،تو هستی...من دلم برایت "بدجور"  "تنگ" می شود...برای همه ی داشتن تو...برای همه چیزی که "بودی"...ولی

جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد 
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین...  
سه ره پیداست،نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندرحدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگرنخستین: راهِ نوش و راحت و شادیبه ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادیدودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش ناماگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرامسه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجاممن اینجا بس دلم تنگ استو هر سازی که می بینم بد آهنگ استبیا ره توشه برداریمقدم در راه بی‌برگشت بگذاریمببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
+ آسمان این روزهای شهر هم غبار دارد نه می بارد نه آفتابی می شو

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین... 
دانلود فیلم Abducted 2016 ربوده شده  
دانلود فیلم Abducted 2016 ربوده شده
دانلود رایگان فیلم با لینک مستقیم از ای ار نوین 
با بازی کشتیگیر معروف باتیستا
نام فیلم : Abducted 2016 ربوده شده
منتشر کننده : irnovin.ir
ژانر : هیجان انگیز
امتیاز : 8.5/10
کیفیت : 720p HDTV – متوسط
حجم : 600 مگابایت
کارگردان : Conor Allyn
ستارگان : Kamar de los Reyes, Marcela Mar, Luis Fernando Hoyos
خلاصه داستان فیلم : پس از اینکه “جوزلین” هفت ساله در یک منطقه تفریحی کلمبیایی ربوده می شود، پدر و مادرش باید همه چیز را به خطر بیاندازند تا او ر

دانلود فیلم Abducted 2016 ربوده شده