روانم گویی آخرین گویی روانم

گویی روانم می رود  
آخرين شب قبل از غروبت این موقع بودی وهمه چیز آروم بود ما به داشتن  ستون محکمی چون تو افتخار می کردیم و بادلی قرص شب رو گذروندیم . بی خبر از طلوع آخرين آفتاب زندگی تو ،هروقت به این روز برمی گردم افسوس می خورم چرا تو رفتی و ای کاش ............
تنها آرزوی اون دورانهای من غروب زندگیم قبل از تو بود ،اما امروز وارد سال بیست و پنجم می شیم و من دوباره بی تو طلوع خورشید را نظاره میکنم خدایا امانتی رو که به من دادی  خیلی زود پس گرفتی ،ای کاش اقلا اون شب میدونست

گویی روانم می رود 
ُسؤالات تستی فصل اول فارسی  
1 -این بیت از کیست ؟«برگ درختان سبز در نظر هوشیار    هر ورقش دفتری است معرفت کردگار»
الف :محمود کیانوش    ب:نظامی   پ: سعدی     ت:عطار نیشابوری
2 -کلمه «معرفت »یعنی ........الف :شناخت      ب:اعتماد     پ:ایمان        ت:تشریح
3 –این بیت از کدام شاعر است ؟«ای یاد تو مونس روانم    جز نام تو نیست بر زبانم »
الف :فردوسی       ب:سعدی    پ: نظامی     ت:مولوی
4 -شاعر با بیان بیت زیر به چه نکته ای اشاره دارد؟
«ای یاد تو مونس روانم   جزنام تو نیست بر زبانم»
ا

ُسؤالات تستی فصل اول فارسی 
حسین، آرام جانم... حسین، روح و روانم...  
بسم الله الرحمن الرحیم
الآن از کربلای معلی این مطلب را می نویسم.
واقعا راست گفته اند که حرم سیدالشهداء علیه السلام بخشی از بهشت است، انسان واقعا در این حرم هر چه غم و غصه و مشکلات دارد فراموش میکند، چون که قدرت و لطف حضرت را احساس می کند و با وجود قدرت و لطف حضرت، هیچ مشکلی حل ناشدنی نیست.
در ادامه ی بیت معروفی که همه بلدیم، این ابیات را تقدیم به حضرتش میکنم، امیدوارم این ابیات باعث شود مورد الطاف حضرتش واقع شوم...
حسین، آرام جانم..

حسین، آرام جانم... حسین، روح و روانم... 
حسین، آرام جانم... حسین، روح و روانم...  
بسم الله الرحمن الرحیم
الآن از کربلای معلی این مطلب را می نویسم.
واقعا راست گفته اند که حرم سیدالشهداء علیه السلام بخشی از بهشت است، انسان واقعا در این حرم هر چه غم و غصه و مشکلات دارد فراموش میکند، چون که قدرت و لطف حضرت را احساس می کند و با وجود قدرت و لطف حضرت، هیچ مشکلی حل ناشدنی نیست.
در ادامه ی بیت معروفی که همه بلدیم، این ابیات را تقدیم به حضرتش میکنم، امیدوارم این ابیات باعث شود مورد الطاف حضرتش واقع شوم...
حسین، آرام جانم..

حسین، آرام جانم... حسین، روح و روانم... 
 
همه اجزای منی روح و روانم
همه رویای منی خواب و خیالم
میشوم مجنون ترین فرهاد عالم
همه لیلای منی شیرینِ جانم

 
 
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود


من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گويي که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود


گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود


محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم می‌رود


او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود


برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم


 
گزارشي ازكلاس قصه گويي درخردادماه 1395  
گزارشی ازكلاس قصه گويي
به استحضارمی رساندكه درمورخه 25/3/1395دركتابخانه عمومی حكیم زهراوی شهركرسف مراسم قصه گويي برای کودکان ونوجوان برگزارگردیددراین مراسم باتشریح عوامل مثبت قصه خواندن برای كودكان ونوجوان توسط مسئول كتابخانه  عنوان گردید ویكی خواهران كه آموزگارپیش دبستانی بودندبرای کودکان ونوجوان قصه گوييكرد این مراسم به مدت 2ساعت به طول انجامیدكه مورداستقبال شركت كنندگان قرارگرفت.امیداست درسایركتابخانه هانیزازاین نوع مراسمات برگز

گزارشي ازكلاس قصه گويي درخردادماه 1395 
 
حتما درسی هست که فراموش کردم. یا درست یاد نگرفتم. وگرنه چه دلیلی داره هر آدمی سر راه زندگی من قرار می گیره، دلش بخواد روح و روانم رو اینقدر دستکاری کنه؟
چقدر آدمها شبیه هم هستن. آدمهایی که وقتی میان پر از شور و شوقند و تو رو در پر قو میگیرند ... بعد همون آدمها از یک روزی شروع میکنند به بهانه گیری ! به نق زدن و رنجاندن ... یه جای کارم ایراد داره! باید بفهمم.

 
حافظ و گلشن  
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم *** دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم سزای تکیه گهت منظری نمی بینم *** منم ز عالم و این گوشه مُعیّن چشم بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو *** ز گنج خانه ی دل می کشم به روزن چشم سحر، سرشک روانم سر خرابی داشت *** گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت *** اگر رسد خللی خون من به گردن چشم به بوی مژده ی وصل تو تا سحر شب دوش *** به راه نهادم چراغ روشن چشم به مردمی که دل دردمند حافظ را *** زن به ناوک دلدوز مردم اف

حافظ و گلشن 
 
 
تجربه شماره یک :
 
همیشه ذهن آشفته ای داشتم و به سبب همین نظم نداشتم و در نتیجه همه چیز بهم ریخته بود ، هر چند در زندگی یاد میگرفتم و از نظر کاری خوب بود اوضاع ولی من راضی نبودم و برای همین فرافکنی میکردم روی همه چیز ، از کار گرفته تا ارتباطاتم و خیلی چیزهای دیگه !! یکی از مسایلی که به من کمک کرد مراقبه (مدیتیشن) بود که در مسیر زندگیم قرار گرفت ، من به هیچ وجه توانایی انجام اون رو در خودم نمیدیدم چون کسی که نمیتونه 1 دقیقه بشیه و همش در گذشته و آین

 
محفل قصه گويي  
به مناسبت جشنواره قصه گويي، فعالیت های مركز در این راستا قرار گرفت. در این مراسم دانش آموزان و معلمین مدرسه دخترانه شاهد حضور داشتند . مربی فرهنگی و هنری با انجام قصه گويي خود ، در امر زنده نگهداشتن قصه و قصه گويي كوشیدند.

محفل قصه گويي 
ای ساربان...  
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلسِتانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گويي که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويي روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشو

ای ساربان... 
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود  
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رودوان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رودمن مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازوگويي که نیشی دور ازو، در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درونپنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رودمحمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان، گويي روانم می روداو می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رودبرگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشمچون مجمری پر آتش

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود 
 
 
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گويي که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود


گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود


محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم می‌رود


او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
سعدی

 

 
میخواست شعر بشود  
دلخسته از این جنون بی پایان
در درد های نگاهم  تو را میجویم
و واژه های سرد و بی روحم
تو را فریاد میزنند
شاید ....
شاید نه !
شاید اینبار
فقط حریف جنگ میخواهم !
بیا
بیا و با من بجنگ
بیا بشکن، له کن
بیا داد بزن ، خورد کن
فقط
بیا و بجنگ.
من تو را نه
حریف روحم را میخواهم
و سوهان روانم را
تورا نه !
غمت را...
دردت را ...
نگاهت را میخواهم !
دلم لرزشی میخواهد ....
از جنس کیلومتر ها آنورتر تو را حس کردن
قلبم تپشی میخواهد !
که از ترس شنیده شدن صدایش
دستانم را بر س

میخواست شعر بشود 
دوستش داری و از دور کنارش هستی...  
از بهار و اردیبهشتش، از پاییز و مهر و آذرش، از تابستان و مردادش انتظار داشتم اما از زمستان نه و از اسفند هرگز...
صبح‌ که خبر فینالیست شدنم را در لیگ نویسندگان شنیدم فکرش را هم نمی کردم شب هنگام، درست زمانی که دست تنهایی ام را گرفته و در کافه دنج همیشگی به رویش لبخند می زنم و با گل های نرگس اهداییِ برادر جان جشن کوچکم را کامل می کنم، یک مرتبه در باز شود و اسفند روح و روانم را به تاراج ببرد...
لباس طوسی و مشکی که به زیبایی بدنش را قاب گرفته بود، کوتا

دوستش داری و از دور کنارش هستی... 
من مرغ عشق حیدرم  
امشب پرستوی علی از آشیان پر می کشد
                                                                        داغ فراق فاطمه ،آخر علی را می کشد
روح و روانم هم آشیانم یا فاطمه یا فاطمه
                                                                        اسما بریز آب روان بر روی گل برگ گلم
یاسم شده چون ارغوان وای از دلم وای از دلم
                                                                        یاس کبودم بود و نبودم ی

من مرغ عشق حیدرم 
گنجور  
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود                   وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رودمن مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او          گويي که نیشی دور از او در استخوانم می‌رودگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون            پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رودمحمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان              کز عشق آن سرو روان گويي روانم می‌روداو می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان             دیگر مپرس از من

گنجور 
سفر قم  
بسم رب النور
چند وقتی بود خستگی از یکنواختی روزهای زندگی ام و استرس های شرایط کاری ام حسابی روح و روانم را به هم‌ریخته بود تا اینکه این آزمون استخدامی بهانه ای شد تا راهی پایتخت شوم ٬ جایی به نام تهران . در این ۲۶ سالی که ... ادامه را از دست ندهید

ادامه مطلب

سفر قم 
 
شعری با تمام حروف الفبا ( الف ) اسم تو روی لبانم حک شده( ب ) با تو شادی بر جهانم حک شده( پ ) پر شده از عشق تو افکار من ( ت ) تا ابد عشقت به جانم حک شده( ث ) ثابتت شد آن رخ چون ماه تو :( ج ) جای مَه بر آسمانم حک شده ؟( چ ) چشم مستت برده هوشم را ز سر( ح )  حال خوش درهر زمانم حک شده( خ ) خواب شبهایم شده وحشت ز هجر( د ) درد و غم بر این شبانم حک شده( ذ ) ذوبم از عشقت به روی گونه ام( ر ) ریزش اشک روانم  حک شده ( ز ) زنده ام با یاد آغوشت هنوز ( ژ ) ژرف آغوشت به جانم حک شده( س ) سر سپر

 
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی  
این متن ادامه ی متن قبلی یعنی (( من نه منم نه من منم )) است پس علاوه بر این مطلب , متن قبلی را هم بنویسید
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی                                                     تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام تو همه در خون منی                                                     گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری                                      

تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی 
 
بچه که بودم، دندون های شیریم که لق میشدن، خودم میکندمشون...
بعد میبردم توی حیاط، با انبر دست میگرفتم، باهاشون بازی میکردم، نگاشون میکردم... و اخرش خوردشون میکردم.
نمیدونم چرا اینکارو میکردم اما اخرش خوردشون میکردم.
وقتی دندونا خورد میشدن، انگار هنوز توی دهنم بودن، ترق ترق که خورد میشدن، توی دهنم یه چیزی تیر میکشید... انگار که هنوز سرجاشون وصل باشن...
حالا، حس همون دندونایی رو دارم که زیر فک های انبردست خورد میشدن. همون درد خورد شدن توی جونم افت

 
 
تو می گويي : می ترسمخدا می گوید : مترس زیرا كه من با تو هستم و مشوش مشو زیرا من خدای تو هستم ! تو را تقویت خواهم نمود و البته تو را معاونت خواهم داد و تو را به دست راست عدالت خود دستگیری خواهم كرد . ( اشعیا ١٠:٤١ )
تو می گويي : تنها هستم خدا می گوید : سیرت شما از محبت نقره خالی باشد و به آنچه دارید قناعت كنید زیرا كه او گفته است : تو را هرگز رها نكنم و تو را ترك نخواهم نمود . ( عبرانیان ٥:١٣ )
می گويي : خیلی خسته امخدا می گوید : بیایید نزد من ای تمام زحمتكشان

 
 
روی زانوهایم نشستم و به دیوار تكیه دادم...پریشانتر از آن بودم كه بتوانم حدس بزنم در چه سیلابی گرفتار شده ام ...هنوز  شرایط پیش آمده را بالا و پایین نکرده بودم...هنوز حرفهایش را باور نكردم... آمد ومرا در طوفان پرتلاتم  قرار داد...میگفتم الان است كه سكته كنم...معده ام همزمان با اشک هایم تیر میکشید ...عذابی كه میكشیدم قابل وصف نبود...قلبم گرفته بود...بد هم گرفته بود...وای خدا!!آتش گرفتم...آتش...خدایا مرا نمی كشی؟؟پایان خط همین جاست؟؟برق امید از چشمانم رفت..

 
دل‌نوشته...  
چه‌قدرسخت‌است‌که‌با‌کسی‌آن‌قدرصمیمی‌باشی‌که‌لحظات‌زندگی‌ات‌با او گره‌خورده‌باشداما....آن‌قدر تو‌را محرم‌نداند‌که‌بعدازگذشت‌روزها‌وماه‌ها‌بفهمی‌چه‌غم‌بزرگی‌درسینه‌اش‌پنهان‌کرده...نه‌میتوانی‌جلو بروی‌ وبگويي‌غمت‌رافهمیده‌ام.آن‌رابرایم‌بگو‌تا‌باهم‌تقسیمش‌کنیم‌.شاید‌به‌اندازه‌ی‌سنگ‌ریزه‌ای‌کمتر،این‌کوه‌غم‌برشانه‌هایت‌سنگینی‌کند..ونه‌بتوانی‌ساکت‌بمانی‌وبه‌رویش‌نیاوری‌که‌راز دلش‌

دل‌نوشته... 
متن خدا حافظ ای مدینه  
متن خدا حافظ ای مدینه
مدینه! تو را عقده ها در دل است اگر چه خداحافظی مشكل است خداحافظ ای بهترین سرزمین خداحافظ ای قبر امّ البنین خداحافظ ای كبریا را حبیب خداحافظ ای چهار قبر غریب مدینه بمان در غم دائمت چه شد كوچه های بنی هاشمت خداحافظ ای غرق انجم شده خداحافظ ای تربت گم شده خداحافظ ای سجدگاه همه خداحافظ ای خانه فاطمه خداحافظ ای شمع هر انجمن محلّ نماز حسین و حسن به خاك تو ای آرزوی همه بود جای پیشانی فاطمه اگر میهمان بدی بوده ام به دامان پاك تو ر

متن خدا حافظ ای مدینه 
میخ هایی در روانم  
نمی دانم نوشته های وبلاگی را چقدر باید جدی گرفت. به مطالب قبل که نگاه میکنم حتی غلط های تایپ و نثر و نگارش هم دارم. اما وقتی برای تصحیح ندارم. یا حتی همین نیم فاصله ها. اما توقع من از وبلاگ بیشتر از این نیست. نه این که دوست ندارم آنها که با دقت تر از من هستند؛ اما نوشتن با تمام این قواعد از حوصله ی من خارج است. شاید این دلیل کافی باشد که دیگر ننویسم.از طرفی همه ی آنچه که نوشته ام - از نظر محتوی- آن چیزی نیست که اکنون قبول دارم. حتی شاید نقدی که به جریا

میخ هایی در روانم 
 
ای انتهای تمامی جاده هاجاده مرا صدا می زندراه مرا می خواندبگذار بخواند! من کوله بار خویش را بسته ام!پس... قدم در راه خواهم گذاشت؛پابه پای جاده خواهم رفت؛ هم نفس با ثانیه ها خواهم دوید...و می دانم که این راه، راهی است پر از چاه،پر از کوره راه،پر از پستی،پر از بلندی،پر از فراز،پر از نشیب...و پر از باتو بودن و پر از بی تو بودن!و می خواهم که عاجزانه از تو بخواهم تا راهنمای من گردیو مونس و انیس و یار من شوی؛که محتاجم به راهنمایی تو، در این راه پر از بی ر

 
شب هزاره ی نوروز ...  
بسم الله الرحمن الرحیم :: در این پهنای کره ی شناور و دوّار زمین و این گردش عجیب زمان ، و میان این بی کرانه ی هستی که پهن دشتِ خاکی را به سخره می گیرد ؛ من چه می کنم ، و در این سیرِ جبر آمیز از کجا و یه کجا روانم ؟! این بی کرانه ی نا منتهای آسمان ها و افلاک و کواکب ، با همه جمادات و نباتات و جانداران و اجساد و ارواح مرئی و غیبی ؛ از آنِ کیست و در یدِ اراده ی کدامین سلطان بلا منازع تدبیر می شود ؟! راستی در این کویرِ حیرانِ هستی ، عاقبتِ حالِ نفسی سرگشته و

شب هزاره ی نوروز ... 
بیچاره دلم  
مدتیــــست دلم شکســــته از همان جای قبلـی … !
کاش میشد آخر اسمــت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی … !
کاش میشـــــــد فریاد بزنم : “ پایــــــان ”
دلم خیـــــــلی گرفته اســـت …………..
اینجا نمیتـــــوان به کسی نزدیـــــــک شـــــــد …
آدمهـــا از دور دوست داشتــــنی ترنــــد … !
این روزها خاطرات هجوم وحشیانه خود را به سمت روح و روانم آورده اند... به قدری تنهاییم بیشتر از سابق شده است. که هر خاطره کاسه چشمانم را لبریز میکند.. این روزهااا

بیچاره دلم 
MY MARYAM  
چگونه میتوان از عشق گفت و نام تو را نبرد
چگونه میتوان تنها بود وقتی تو هستی
چه سان میتوان زیر باران رفت و در پناه تو خیس شد
كجای قصه زندگیم حضور داری ای عشق
كجا تنهایم گذاشته ای
هیچ ! این تنها پاسخ است
یادت همه وجودم را پر كرده و هر چیز جز تو هیچ است
عشقت روانم را سرشار كرده و هر عشقی جز تو محكوم به شكست است
 
چگونه باور كنم نبودنت را كه هیچ گاه نبوده است
تو همیشه با منی و من دركت نكرده ام
درست مانند رد پای ماهیها بر ساحل دریا كه میدانیم هست اما نمی

MY MARYAM 
غذای روح  
آقای همسر دارد فیلم بت من 2 می بیند، بر اساس یک قراردادی تا شش ماه میتوانیم از آمازون فیلم رایگان ببینیم، سعی میکنیم حداکثر استفاده را ببریم، روزها که پسر وروجک نمیگذارد، شب ها بعد از اینکه خوابید، معمولا به اندازه یک فیلم وقت باقی میماند!
من هم جلوی تلویزیون نشسته ام ولی اینقدر فیلمش بکش بکش دارد که حوصله دیدنش را ندارم، دارم یک مقاله میخوانم درباره اینکه غذا با روح و روان انسان چه میکند! 
یادم می‌آید بچه که بودم برادرم با تفنگ بادی گنجشک ش

غذای روح 
 
"     آینه نرگس     "
من همان آب روانم تو آن نرگس زیبا رویمن شدم آینیه توتو شدی عشق شدی روحمن از دیدن تو چشم برندارمتو خود بینیو دل بخودت باخته ایمن از عشق تو مست شدم و مدهوشتو دلباخته ی روی چو ماه خودت گشته ایخدایان چه با دل من كردند كس نداندمن میدانم و دل كه هردو آینه ی نرگس بودیم

 
 
چون معشوقه می مانیفراتر از زیباییفراتر از دوست داشتنیفراتر از آرامشیفراتر از غروری
به تماشای تو که می نشینمغرق در وجودت می شوم.غرق در قصه هایتحرکاتت، صدایت
وقتی به تو فکر می کنم.من بیمار، تمام شخصیت های وجودم به تو می رسند.روانم آرام می شوم
شاید کفر بگویماما، شاید هیچ زنی به زیبایی تو نیست
 
 
روزت مبارک تئاتر عزیز1395/1/7

 
من یه دیوونم وقتشه عاقل شم!!!!  
در حالی که فردا وسط خرداد یک امتحان نیم ترم(!) هفت نمره ای بسیااااااااااااااااااااااااااااااااااااار سخت دارم،از فرط گیجی حاصل از حفظ کردن اسم کللللی آنزیم و درد و مرض و کوفت و حتی زهر مار!
برای خودم یه آهنگی از جناب سامی بیگی گذاشتم که بسیار شاده و هی توش فریاد میزنه:
من یه دیووونم وقتشه عاقل شمممم!((((((((:
دانلود
اگه دوست داشت دانلود کنید و پلییییز دعا کنید که امتحان فردا به خیر بگذره!
پی نوشت:آهنگش جز موسیقی های فاخر نیستا!(((:
امشب احتیاج به شا

من یه دیوونم وقتشه عاقل شم!!!! 
دير فهميدم . . .  
بعضی وقتا از حق خودت میگذری چون فكر میكنی باعث 
خوشبختی و موفقیت عزیزت میشی 
به خیال خودت فكر میكنی دیگران قدر این كارتو میدونن ولی ...
ولی در كمال ناباوری بعد مدت كوتاهی همه طوری رفتار میكنن كه گويي . . .
گويي تو از اول هم حقی نداشتی كه بخوای ازش بگذری یا نه . . .
وقتی میفهمی از خود گذشتی حتی برای عزیزترینت اشتباهه 
كه دیگه كار از كار گذشته 
اون موقع است كه میفهمی وقتی خودت برای حق خودت ارزش قائل نمیشی ، 
هیچكس دیگه ای هم نمیشه  
.
.
ولی میگن ماهی رو

دير فهميدم . . .  
مشق عشق  
مشق عشقسوارانی كه لب تَر می‌كنند از باده‌ی آتشجبینِ عشق می‌سایند بر سجاده‌ی آتشخوشا بر حال آن سروی، كه در دمسردیِ بورانسلحشورانه می‌پوشد به تن، لبّاده‌ی آتششمیم نور، در شبدامنِ آفاق می‌پیچد اگر دامن تكانَد شاخه‌ی گُلداده‌ی آتشگل خورشید، خوابِ آسمانها را می‌آشوبد شب‌‌‌افروزند گل‌هایِ به خاکْ‌افتاده‌ی آتشبه خاكسترنشینانی كه از تقدیر می‌نالندز مشقِ عشق می‌گوید زبانِ ساده‌ی آتشمرا ای تشنگانِ چشمه‌ی خورشید دریابیدروانم، روش

مشق عشق 
روایت رضا صادقی از تولد غیر طبیعی آلبوم جدیدش  
روایت رضا صادقی از تولد غیر طبیعی آلبوم جدیدشhamshahrionline.ir/details/209389همشهری آنلاین: آلبوم جدید رضا صادقی با عنوان «همین» از 27 فروردین‌ماه در بازار موسیقی کشور ...انتشار کتابی از میلاد کیایی در فرانسهwww.hamshahrionline.ir/details/209931روایت رضا صادقی از تولد غیر طبیعی آلبوم جدیدش ; انتشار ...آلبوم جدید «رضا صادقی» فرودین 88 وارد بازار می شود | …www.musicema.com/node/149601... رضا صادقی گفت: آلبوم جدیدم با ... سالروز تولد ... پور» از کتاب جدیدش در ...داستان و مثال جالب رضا

روایت رضا صادقی از تولد غیر طبیعی آلبوم جدیدش