ساعت خونه محمد سریع مشهد میرم مادر بزرگم میرم خونه بلیط هواپیما هیچی دیگه دعای ندبه

مروری بر دیماه 94  
خب دیماه هم داره کم کم تموم میشه...
کلا همیشه دیماه برایم استرس زا بوده غیر از این دیماه...
علتش هم فقط بخاطر ایام امتحاناتش بوده...
بنده که خرداد امسال فارغ التحصیل شدم... ديگه با خودم عهد کردم درس ادامه ندم... یعنیی ديگه حوصله اش رو ندارم. همین فوق لیسانس هم از سرم زیاده ...
جای همگی خالی ... چهارشنبه گذشته...09/23 یه دفعه هوس کردم برم مشهد... پس بلیت گرفتم و شب رو مشهد بودم :)
تا ظهر پنجشنبه که خواب بودم و برای نماز ظهر خودم رو رسوندم به حرم...
چقدر حرم خلوت

مروری بر دیماه 94 
چت خونه ـ وبلاگ چت خونه |وبسایت خونه چت  
چت خونه.وبلاگ چت خونه.چت خونه.سایت چت خونه.جامعه مجازی چت خونه.سایت چت خونه.کاربران چت خونه.لیست چت خونه چت خونه ـ وبلاگ چت خونه |وبسایت خونه چت
.سیستم امتیازات چت خونه.سیستم نظرسنجی چت خونه.سایت پیام مدیریت چت خونه.انجمن چت خونه::

چت خونه ـ وبلاگ چت خونه |وبسایت خونه چت 
ساعت سه شب، خوابم نمیاد  
تو ماشین راننده جوون بیست و پنچ سی ساله داره با موبایل صحبت میکنه
اولش حواسم نیست ،دارم خنده هاش رو مرور میکنم...
کم کم توجهم جلب میشه ...
- اره رفتم خونه دیدم داره میره گفتم کجا اول شام منو بده ... هيچي ديگه گفت دیدی مامان بزرگم رو ندیدم با آمبولانس بردنش ... به درک که ندید به من چه...
+ ...
- ... راستی سوم کی میشه ؟
+ ...
- خب من شب ميرم خونه مامانم گفتم بیاد اونجا حالا اگه نیا بهونه میده دست من منم نميرم ...
+ ...
- ... قربانت خدافظ ...
آقا ببخشیدا من با تلفن صحبت می

ساعت سه شب، خوابم نمیاد 
Denis نوشت بد واقعا بد / موقت  
نمیدونم این چند روز چه جوری گذشت اما باورش سخته خیلی سخت از دوشنبه یه حس بد داشتم خیلی بد سه شنبه که رفتم خونه ایفون رو بابام جواب داد واقعا بعید بود بابام اون موقع از روز خونه باشه رفتم خونه و لباس مشکی بابام رو دیدم دیوانه شدم و شنیدم بابا بزرگم فوت کرده نمیدونم نمیتونم بگم چقدر بد بود 
بابا بزرگم شهرستان تا بریم اونجا دیوانه شدم واقعا درد پدر سخته واقعا سخته اما چه سعادتی داشت پدر بزرگم که تو ماه محرم فوت کرد وای خدا هیچ کسی ایشالله همچین

Denis نوشت بد واقعا بد / موقت 
 
این حجم از عصبانیت بی سابقه اس
با رضایت خودم اومدم خونه
جمع کنین ديگه بیست روزه تو اون بیمارستان مزخرف نگه داشتین منو هیشکیم نمیگه واسه چی
هی هرروز ازمایش ازمایش ک اخرش بگی فلان و فلان
فلان شده اینارو ک خودم میدونسم اه
انقد خوشحالم کلیساهای مشهد باز شده دوباره
راحت شدم اخع
هيچي ديگه،خوبم،خونه خودمم،تنهام،ارسی قهره،مامان و بابا ناراحتن،مهدیه ناراحته و قهره و همچنان خبری از رفیقام نیست
ب عید پاک نزدیک شدیم و ميرم رم
...
همین دیه

 
 
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
 
نمیدونم یه حس غریبی به من میگفت خبر بدی در راهه
دیدم که به یه باره در مورد جدایی نوشته وچند پیغام در همین مورد 
بهش پیام دادم که چی شده 
اما جواب بهم نداده بود نمیگفت چرا 
وای بد ترین شب های عمر رو داشتم میگذروندم ديگه جوابی به من نداد
چند شب بعد رفتیم خونه ی پدر بزرگم که اون رو دیدم بغض گلو مو گرفته بود 
چون کسی نبینه اروم و بیصدا رفتم زیر درخت گردو که جلو ی خونه بود و حسابی 
گریه کردم .یه کم اروم شدم و بر گشتم
وقت

 
چهل  
پارسال ، خونه پدر بزرگم موقع تحویل سال دعا کردم برای خودم ...
دعا کردم ديگه سرما نخورم..
دعا کردم زیاد گریه نکنم..
دعا کردم در برابر دل شکوندنا راحت کنار بیام..
و دعا کردم تکلیفم مشخص بشه..
امسال ، خونه پدربزرگم همه ی دعاهامو در طول سال ٩٤ یا همون سال عروس گرفته بودم 
با افتخار در کنار کوهنوردم سر سفره هفت سین پدر بزرگم نشستم ..
دعا کردم خدا به همه سلامتی بده..
دعا کردم درکنار کوهنوردم خوشبخت و خوشحال زندگی کنم..
و خیلی دعاهای ديگه ، که مطمعنم بهشون

چهل 
مقدمه  
باسلام من مهدی باقریان نوه حاجی رمضان باقریان وبابا بزگ من هست من بعد از چند سال بعد که پدر بزرگم از دنیا رفت به دنیا آمدم من الان 14سالمه من از پدر بزرگم هيچي نمیدونم ولی بابام میدونه من همیشه از بابا بزرگم ازش سوال میپرسم واون جوابمو میده اینقدر این داستان های پدر بزرگم زیباست که نگو من الا دارم با گوشیم تایپ می کن ولی دوروزه ديگه ميرم کافی نت و کارم رو شروع میکنم خداحافظ

مقدمه 
قرص های مادربزرگ سه !  
بسم الله 
الان ساعت 21:01 روز شیشم فروردین 95
نشستم توی حال آقاجونم اینا و به پشتی های خوش رنگشون تکیه دادم و یه پا رو انداختم روی اون یکی پا و مشغول به تایپ شدم 
هرچنددقیقه یه بار هم علی پسرداییم میگه توی گوشیت چی داری ؟
و با گفتن این جمله اش مجبورم سرمو بالا می کنم و میگم هيچي 
خواهرم هم سريع میگه هيچي 
بخدا هیچ چیز جذابی توی گوشیش نداره 
پسرداییم قانع میشه و زیرلب میگه فقط عکس شهداست ! 
اخبار در حال پخشه و داره از رفتن پرزیدنت به پاکستان میگه 
ا

قرص های مادربزرگ سه ! 
تعطیلات قبل از امتحان  
جمعه صبح بود همینجوری که روی تختم توی خوابگاه خوابیده بودم قیمت بليط های هواپيما رو چک میکردم، یه بليط گرفتم و به خونه هم خبر ندادم، دل تو دلم نبود تا اینکه صبح پنجشنبه وسایلم رو برای رفتن آماده کردم، ساعت دوازده از خوابگاه اومدم بیرون به سمت ترمینال 2 فرودگاه مهرآباد. پرواز سر موقع ساعت 15 بود. ساعت 4 رسیدم شیراز اومدم به سمت فسا، توی راه برای اینکه مطمئن بشم مامان اینا خونه هستند، زنگ زدم خونه. خیلی خوب رسیدم در خونه با تلفن زنگ زدم خونه و زنگ

تعطیلات قبل از امتحان 
 
هی دارم امروز میگم برگردیم، فرداش میگم نه، بعد میشینم برا خودم توی فكر هم ميرم كه: اگه بخوایم برگردیم چیكار كنیم خونه بخریم و ماشین چیه و چند و وسایل خونه و ...! :))) بعد وسط فكرا و بررسیام خودم خندم میگیره!
بشین هی توی روزنامه و سایت قیمت ماشین و مدل در بیار ببین چی دوس داری، حساب كتاب قیمت خونه! بعد یهو به خودم میگم اصلا بیام چیكار!؟

 
 
اخرین روزی که تو این خونه ایم اخرین ساعت ها اخرین شب اخرین پستی که اینجا میزارم
نشستم بین یک عالمه خرت و پرت و اسباب  و حمید فلاح داره برا خودش میخونه(چشمای جادوگر)
اولین بار نیست که از یه قسمت از زندگیم دور میشم
قبلا از خونه و محله تموم کودکی هام
الان هم از خونه و محله تمام نوجونیم
خونه ای که پدربزرگم ساخت مادر و خاله هام و دایی هام توش بزرگ شدن دانشگاه رفتن ازدواج کردن
خونه ای که قریب به 40سال خوشی و غم های زندگی ادم های زیادی رو به خودش دیده خو

 
خونه مادربزرگه  
از این پتوهایی که روشون پارچه داره...
منو یاد این میندازه که یبار یه سنجاق تا ته رفت تو پام...
همممم،این خونه ديگه اون خونه قدیمی نیست...
یکی دو سالی هست عوض شده، یه خونه جدید!
واسه من یه مثال از اینه، که بعضی وقتا مهم نیس چقد خاطره داری با یه چیزی، اگه لازم باشه باید عوضش کنی...
+پتو:)))) وسط تابستون:)))) خونه مادربزرگه ديگه

خونه مادربزرگه 
عقد تو خونه  
با اینکه برگزاری مراسم عقد تو خونه سختیای خودشو داره
با اینکه اطرافیان خیلی زحمت می کشن و ممکنه هزینه بیشتر از بیرون هم بشه
ولی خیلی خوش می گذره!
به خودم که خیلی خوش گذشت... بقیه م می گفتن که خوش گذشته بهشون... 

امیرحسین رفته مشهد!
و م نو نبرده!
کلا از اون روز تو خونه عزا بود تا امروز که بره!
م نم اومدم خونه مامان اینا
بهم میگه "خوبه ديگه... فرصتیه برای این که پیش حاج خانوم باشی، حاج آقا، زهرا خنوم... مثه دوران مجردی... فقط خواستگار راه ندیدا"
ینی م ن :|

عقد تو خونه 
232  
دیروز سلمان اومد خونمون و با هم رفتیم خونه ی رضا که میشه داداشش
شام رو اونجا بودیم چون راه برگشت اون موقع شب خیلی خطرناک بود شب رو هم همونجا خوابیدیم فردا ظهرش هم  واسه ناهار خونه ی عمه ام دعوت بودیم
از همون خونه ی رضا اینا مستقیم رفتیم خونه ی عمه ام و همونجا گوشی مادر خاموش شد! و حالا حالا ها هم روشن نمیشه چون مشکلش شارژش بود  کلا  باطریش مشکل داره و همین الان رسیدم خونه :|

232 
 
پنجشنبه
من در راه یه مولودی خونه اقوام گلهایی  كه اونجا میدن باید با نیت برداری خیلیارو خوشحال كرده من چند ساله ميرم فقط امسال قصد كردم سه چیز بخام  نگم بهتره یكی ماله خودم یكی دوستان یكبم دوباره خودم  ساله ديگه یه دسته گل ببرم
 

 
بی صبرانه منتظر آخر خرداد هستم  
ساعت یک و پنجاه و سه دقیقه بامداد و من تازه از نوشتن کلی تمرین خلاص شدم و الان در حال ارسال تمرینات هستم تا بتونم برم بعد از یه روز شلوغ استراحت کنم. این هفته هم روزهای پرکاری و دیر خوابیدن ادامه داشت دوشنبه دانشگاه بودم و کلاسم زود تموم شد و من کلی تو ذهنم برای دو ساعتی که زودتر از هر روز قرار بود برسم خونه نقشه میکشیدم. خونه بهم ریخته بود و یکی از کارهایی که باید میکردم این بود که خونه رو مرتب کنم ولی گفتم ميرم اول استراحت میکنم بعد هم حالا آرو

بی صبرانه منتظر آخر خرداد هستم 
تنها شدم  
صبح مادر و خواهران همراه با خونه ی خواهر بزرگه رفتن ملایر تا با قطار برن مشهد و بعد شاید هم قم.تنها شدم. اومدم خونه ی خواهر بزرگه.ديگه پخت و پز با خودمه.نزدیک ظهر هم داشتم ویندوز نصب میکردم، هم اسفناج پاک میکردم و هم حواسم به غذای ظهر بود نسوزه.یعنی با هر عضو بدن یه کار میکردم. خلاصه از هر هنرم یه انگشت میباره یا برعکس :-))اقرار میکنم کارِ خونه خیلی سخته. نمیدونم خانم ها چطور این همه کار رو انجام میدن. ديگه شست و شو ظرف و چای درست کردن و... بماند.به ن

تنها شدم 
گل  
دو شب پیش عشقم افطار دعوت بود خونه ی ما. غروبش رفته بودیم پیش خیاط که لباسمو پرو کنم.موقع برگشتن بهش گفتم بیا بالا.گفت نه ميرم خونه نیم ساعت ، یه ساعت ديگه میام.الان زوده.اومدم خونه کارامو انجام دادم منتظر شدم تا بیاد. وقتی اومد یهو دیدم با یه دسته گل کوچولوی خوشگل اومد. جلوی بابام اینا دسته گلو داد بهم.منم انقده ذوق کردم گفتم واای بازم گل خریدی  گذاشتم کنار گلای قبلی که هفته قبل آورده بود. میخوام همشونو نگه دارم 
 

گل 
204  
امشب مهمون داریم دوره ی قران
حالا مامانمم خونه نیس تا بعد از ظهر
نمیدونم کارارو از کجا شروع کنم اووووو یه عالمه اس
خونه بهم ریخته نیس ولی یه عالمه ریز کاری داره
تازه ناهارم باید درست کنم ...اخ داش یادم میرفت خاله جووووووووونم
اومده خدا کنه امشب بتونه بیاد
دلم برا داشمم تنگ شده دوهفتس ندیدمش شاید اونم بیاد
بعدش اگ بریم خونه ی مامان بزرگم
ک نت نداآآآآااآآآآآرم تا بعد عروسی
هفتم بیرجند عروسی داریم ... من برم ب کارام برسم

204 
غروب دلگیر  
وقتی می­فهمی عزیزانی قراره مهمونت باشن خیلی ذوق و شوق داری، هرکاری می­کنی تا بهترین شرایط رو برای میزبانی ازشون فراهم کنی. هر دقیقه که به لحظه موعود نزدیک می­شی اشتیاقت بیشتر و بیشتر میشه.
"مهتاب" و "حامد آقا" شنبه صبح از مشهد با هواپيما اومدن اینجا. منم ساعتای 16 از سرکار زدم بیرون تا خودم رو زودتر به خونه برسونم، آخه قرار بود یخچال­ساز ساعت 17 بیاد واسه تعمیر یخچالمون. یک ربع به 17 خونه بودم ولی از تعمیرکار تا ساعتای 18:15 خبری نشد. مهمونام هم ساع

غروب دلگیر 
سفر به مشهد  
سلامامسال اولین سالی بود که عید نوروز به مسافرت رفتم! جای همه شما دوستان هم خالی بود... توی حرم خیلی از شما دوستان رو اسم بردم و خیلی هارو هم به طور کلی اسم بردم...
ماجرای سفر رفتن هم خیلی باحال بود... قرار بود برم عید دیدنی خونه چندتا از دوستان که هیچکدومشون هم خونه نبودند(علی اکبر هم رفته بود مشهد)... بنابرین تصمیم گرفتم برم به امام زاده محل،عید دیدنی! رفتم اونجا و گفتم حالا که اومدم اینجا عید دیدنی شما به عنوان بزرگتر ما یه عیدی هم به ما بدید، عی

سفر به مشهد 
پانزده مهر نود و پنج  
از سر کار اومدم تا ظهر خوابیدم بعد رفتم خونه بابای زهرا ناهار قرمه سبزی خوردیم ساعت سه رفتیم خونه .بعد از ظهر  رفتیم سر مزار و بعدم رفتیم امامزاده.بعدش رفتیم خونه بابا تا شش اونجا بودیم رفتیم خونه.شب رفتیم دنبال امین و فرنوش و رفتیم پا دسته چای خوردیم

پانزده مهر نود و پنج 
صبح است ساقیا  
صبح ساعت 6
لوکیشن داخلی
پاشو ديگه صبح شده! اینو خودم دارم به خودم میگم
از ساعت 7:30 با آدمهایی که به دلت نمیشینن سر و کله بزن
از حماقت ها لطفا عصبی نشو
ساعت 16:30
برو خونه 
ترافیک
دود
خونه سوت و کور
تاریک
رختخواب رو دریاب
تلوزیون نگاه کن
ساعت 23:00
بخواب
و تکرار کن
تکرار

صبح است ساقیا 
 
میدونی بهت گفتم هر كاری میكنی بكن فقط منو خر فرض نكن
وقتی بهت گفتم ميرم خونه انگار دنیا رو بهت دادن واقعا فكر نمیكردم اینقد ادم پستی باشی
ازت متنفرم واقعا حالم ازت بهت میخوره تو یه ادم دروغگوی دو رویی كه فقط منو به خاطر هوسات میخاسی
اصلا نمیدونم چجوری حس تنفرمو بهت ابراز كنم امیدوارم بری كه ديگه هیچوقت چشمم بهت نخوره ادمه پست

 
همش تو راه بودم  
دوشنبه 12 بهمن 1394
امروز همش تو راه خونه بانو جهانگیری و خانه مادر بزرگ بودم.
سالگرد پدر بزرگم بود و  رفتم یکم خرید کردم و مادر گرام را هی بردم و اوردم.
بانو جهانگیری هم که شلوغ پلوغ بود برای برپا کردن نمایشگاه.
الانم کار دارم و خوابم هم میاد پروفیل طولی هم که باید بکشم.

همش تو راه بودم 
آب سقا خونه  
بسم الله

سلام 
احوال شما؟!
امشب آب سقا خونه خوردم بگم چجوری؟!
مشهد که نرفتم!
یکی آورد جلوم یه استکان کوچیک آب ریخت !
آبش بوی گلاب میداد !
گفتم که این چیه؟!
فک کردم گلابه!
گفت آب سقا خونس!
البته از دست دایی جانم که برای اولین بار رفته بود مشهد گرفتم!
آب سقا خونه رو نمیدونم براتون جریانشو تعریف کردم یانه ...
ولی تا همینجا که اومدم فقط بخاطر اینکه دلم یکم به دلش نزدیک باشه واحساسش کنم بلند شدم اومدم!
توی راهم حسی که بهم دست داد عادی نبود!
من حال خوبی دا

آب سقا خونه 
دانلود آهنگ شاد برگرد دیوونه ندیم  
 
بی تو دنیام تاریک و سرده توی قلبم غم خونه کردهاگه عشق تو برنگرده من می ميرمچجوری دلت اومد جدا شی ديگه عشقت پیشم نباشیواسه من فقط خاطره باشی من می ميرممن می ميرم بی تو می ميرمدوباره برگرد دیوونه کم داره تو رو این خونهنیستی و حالم داغونه تنها موندمخواستم بگم بیا پیشم باش کاشکی قلبت دوستم داشتعاشق من بودی ای کاش تنها موندمدانلود اهنگ

دانلود آهنگ شاد برگرد دیوونه ندیم 
جنگ زده  
مادر بزرگم از یه شهر دور مهاجرت کرده و اومده اینجا خونه گرفته که کنار ما زندگی کنه.
هنوز وسایلاش نرسیده رفته کلی سیب زمینی ، پیاز ، نون ، گوجه و هویج گرفته...
البته این اولین بارش نیست که این کار رو می کنه!
می دونی چرا؟
توی عمرش تا حالا بدجوری مزه ی جنگ و آوارگی رو کشیده...
دو بار زندگیشو از صفر ساخت و به جای خوبی رسوند ، اما صدام زحمتشو کشید...
یه بار وقتی توی عراق زندگی می کرد اخراج شد ، یه بار هم وقتی توی ایران بود به خاطر جنگ خونه زندگیشو از دست د

جنگ زده 
108  
سالی که گذشت بدترین سال بود توی روابط مادر دختری خونه ی ما
یعنی اکثر سال با جرو بحث و اختلاف نظر و سلیقه گذشت
بقیه ش هم یا قهر بودیم
یا سعی میکردیم زیاد باهم طرف نشیم و صحبت نکنیم
کلا اینقد همه چی داغون بود که دلم میخواست فقط برم از خونه بیرون
و به هرچیزی که باعث میشه کمتر با مامان بحث کنم چنگ بندازم
و الان فکر میکنم این برنامه ها توی بعضی از خونه ها پیش میاد و طبیعیه
امیدوارم امسال مثل سال قبل نباشه!واقعا تحمل جو سرد خونه خیلی سخته
البته ک من هم

108 
قرصهای مامان بزرگ !  
بسم الله 
الان که دارم می نویسم نشستم توی ماشین وسط حیاط عمه ام اینا یعنی همونجایی که دستگاه وای فای رو نصب کردن !
راستش هیچوقت به مخیله ام خطور نمیکرد که اینترنت وای فای به روستا هم برسه ولی رسیده 
خوبیش اینه که تا خونه مامان بزرگم هم انتن میده اما 
هر پنج دقیقه یه بار قطع میشه !
اما اینجا کنار دستگاهش بهشته :D
خب تعطیلات خودرا چگونه گذراندیم
دیروز ساعت هفت و نیم رسمی از خواب بیدارشدم و خب نمازم قضا شده بود
راستش الان دوساله که شب اول سال جدید

قرصهای مامان بزرگ ! 
 
علاوه بر توضیحاتی كه باید آخر وقت به مربیم بدم
و log book ی كه هر روز توش گزارش ثبت كنم ،
 وقتی له و لورده رسیدم خونه باید نیم ساعتم به پدر و مادر عزیز گزارش بدم كه امروز چه خبر بوده دقیقا چی یاد گرفتم؟ :|
 + دو روزه باز جون ندارم.همش افتادم تو اتاقم..اگه حوصلم سر بره از تو اتاقم پا میشم میام رو كاناپه هال میخوابم..اگه مجبور باشم از رو كاناپه پا میشم ميرم آشپزخونه بلافاصله رو فرشش دراز میكشم:| 
 

 
هدف؟ مگه داریم؟  
+ تصورت از زندگی آینده ات چیه؟
- یه خونه کوچولو دارم. صبح بلند میشم ، یه قهوه میخورم با کیک. ميرم سر کار . شب خسته میرسم خونه. یه چراغ کوچیک روشن میکنم. یه تکنوازی میزارم. یه چایی دم میکنم. یکم میشینم خستگیم در بره. دوش میگیرم. کتاب میخونم. و میخوابم. فردا صبحش هم وضع همینه.
روزای تعطیل صبح ميرم میدوام ، کتاب میخونم. کارامو انجام میدم. سریال میبینم میخوابم.
+ خب خونه ات رو توصیف کن
- یه خونه که دیواراش کاغذ دیواریه. لوستر نداره. فقط چراغ دیواری. تاریکه

هدف؟ مگه داریم؟ 
 
امروز بعد از كلى به این در و اون در زدن واز این خوابگاه به اون خوابگاه رفتن بلاخره در جایى كه باید مستقر شدم .
روزى كه برگشتم سريع رفتم از خوابگاهِ (از الان ديگه میشه بهش گفت قدیمى) وسالیم رو جمع كردم بچه ها نبودند،همگى كلاس داشتن تازه بهشون عادت كردم تازه باهم صمیمى شدیم كه من رفتم،شب كه بچه ها كه وارد اتاق شدن متوجه ى نبود چمدانم شدند و از اونجایى كه هیچ كس شماره ى من نداشتن و فقط دو نفرشون اینستاى منو داشتن دایركت كردن: اجى كجا رفتى بى خدافظى

 
خرید بلیط هواپیما مشهد  
خرید بليط هواپيما مشهد
خرید بليط هواپيما مشهد
خرید بليط هواپيما مشهد و خرید بليط هواپيما مشهد . خرید بليط هواپيما مشهد
خرید بليط هواپيما مشهد . خرید بليط هواپيما مشهد. خرید بليط هواپيما مشهد
خرید بليط هواپيما مشهد
ادامه مطلب

خرید بلیط هواپیما مشهد 
کارتو نریز دور!  
خسته از یک روز بدون وقفه کار خونه کردن نشست پیشم و درد دلش شروع شد! می‌گفت احساس بدی بهش دست داده از این که فقط کار خونه می‌کنه و به هیچ کار ديگه‌ش نمی‌رسه٬ یه حسی مثل معطل بودن٬ مثل کار تکراری٬ مثل (دور از جون همه‌ی خانم‌های خونه) حمال بودن!!! حرف استاد غلامی رو براش بازگو کردم٬ گفتم وقتی یه کار می‌کنی هزار تا نیت کن: بگو غذا می‌پزم که بنده‌های خدا رو سیر کنم / غذا می‌پزم که بنده‌های خدا گشنه نمونن بتونن بیشتر بندگی بکنن/ غذا می‌پزم که همه

کارتو نریز دور! 
خونه ی مادر بزرگه...  
خونه ی مادر بزرگه / الان آپارتمانه



خونه ی مادر بزرگه / استخر و لابی داره

خونه ی مادر بزرگه / wifi ی مفتی داره

خونه ی مادر بزرگه / دیش و LNB داره

کنار خونه ی اون / همیشه پارتی برپاست

پارتیهای محله / پر شور و شوق و غوغاست

مادر بزرگه الان / مازراتی سواره

رنگ موهاشم هر روز / جور واجورو باحاله

مادر بزرگه الان / شلوار جین می پوشه

کفش کالج و کیفش / همیشه روبه روشه

مادر بزرگه هرشب / Gem Tv رو میبینه

خرم سلطان و سنبل / لامیارو میبینه

خونه ی مادر

خونه ی مادر بزرگه... 
بازگشت به خانه  
سلامممم
بالاخره اون چیزی که براش لحظه شماری می کردم رسید...برگشتم خونه...هیجا صفای خونه رو نداره
گاهی وقتا که  کوچکترا میگن کی میشه مستقل بشیم بهشون میگم از حالا لذت ببر...استقلال جای خودش لحظات الان زندگی جای خودش..ولی خداییش ديگه هیچ وقت دوس ندارم کنکور بدم.....
از خونه بگم که هنوز ۲۴ ساعت از بازگشت نگذشته بود  خبردار شدم پدر و مادر گرامی برای برگشتم برنامه ریختن، بليط و پاسپورت رو اکی کرده و راهی سفر خارج از کشور هستن، تصمیم دارن خونه و خواهر

بازگشت به خانه 
کتاب بشارات عهدین  
موضوع این کتاب، شرح و تفصیل بشاراتی از کتب آسمانی پیامبران گذشته درمورد طلوع فروزنده‏ترین نور آسمان هدایت، حضرت محمد‌بن‌عبداللّه است که از منطق وحى شرف صدور یافته‌اند. هر چند برای اثبات رســالت پیــامبر بزرگوار اسـلام، دلایل روشن و ادلة کافی وجود دارد و نیازی به بررسی بشارات پیامبران پیشین نیست، ولى براى آگاهی و بیداری اهل‌کتاب (یهودیان و مسیحیان) که پرده‏هاى تعصّب مجال تأمل و بررسى دلایل رسالت الهی حضرت محمّد را برایشان باقى نگذاشت

کتاب بشارات عهدین