غیر علنی با خواهرم

اینم یه داستان آموزنده  
مامان و بابا رفته بودند مهمانی .خواهرم داشت یک کاردستی درست میکرداما یکدفعه با صدای بلند گفت : وای ! حالا چی کارکنم ؟. من داشتم مشق می نوشتم . حواسم پرت شد و گفتم : چرا سر وصدا می کنی ؟ حواسم پرت می شود . مگر نمی بینی دارم مشق می نویسم ؟خواهرم گفت :من هم دارم کاردستی درست می کنم . من هم گفتم خب درستش کن !خواهرم گفت : آخه چسب تمام شد . حالا من بقیه اش را با چی بچسبانم ! من گفتم : به من چه ربطی دارد ؟ تکلیف تو است . بعد مشغول نوشتن تمرین های حسابم شدم امّا دل

اینم یه داستان آموزنده 
لالایی ..  
از اون شبی که خواهرم  بیمارستان بستری شد تا الان هنوز ما بیمارستانیم و به خاطر عفونت خواهرم , آنتی بیوتیک های قوی دریافت میکنه ! شبش آرمان پیش مادرم موند و فرداش آوردیم بیمارستان البته با تشخیص پزشک که گفتن شیر خواهرم برا بچه ضرری نداره ! خب یه مقدار محیط بیمارستان سیستم خواب بچه رو به هم زده و دیشب مجبور شدم بزارمش رو پام و براش آهنگ لالایی بچگی هامو بخونم ولی انقدر که خسته بودم خودم با آهنگ لالایی خودم داشت خوابم میبرد که با صدای خنده ی خواه

لالایی .. 
خواهر زاده جدید  
خواهر زاده م بدنیا اومد و خواهرم با اینکه خیلی درد داشت اما بسیار خوشحال و خوشنود بود ...و عاشق این موجود کوچک بود..خیلی نگاش کردم ..گفتم خدا یعنی خواهرم و شوهر خواهرم این موجود کوچولو رو بدنیا آوردن به خواست خودشون ,خدایا ,خدا جونم. ..ای کاش قبل بدنیا اومدنمون یه نظر خواهی از خودمون می گرفتی ...نه اومدنمون دست خودمونه نه رفتنمون...بعدشم بهمون می گن موجود مختار ...کفر نمی گم ولی زندگی هیچ اختیاری نبود ..خیلی گرمه هوا..
دنیاتون پر از عشق

خواهر زاده جدید 
خواهرم اینجا زمین کربلاست  
خواهرم اینجا زمین کربلاست
سرزمین غصه و درد و بلاست
این زمین بوی جدایی می دهد
خاتمه بر آشنایی می دهد
خواهرم اینجا اسیرت میکنند 
در همین ده روزه پیرت میکنند
میشوی تو غرق ناله غرق آه
میزنم من دست و پا در قتلگاه
شعله ها بر باغ و گلشن میزنند
در همین جا سنگ بر من میزنند
دخترم را در غریبی میکشند
گوشوار از گوشهایش میکشند
خصم حیدر تیغ بر رویم کشد
شمر بی شرم و حیا مویم کشد
در همین جا کوفیان دف می زنند
در عزایم هلهله ، کف می زنند

خواهرم اینجا زمین کربلاست 
جاذبه غریب 141  
شهرام:آقا پسر بچه کجایی؟نمیدونی اینجا فقط برا ترکاست(البته اذری درسته)هان؟!معروف:شهرام ول کنغلط کرده عموشخون به پا نکن مربی(اسمش یادم رفته): بچه ها دعوا چرا؟!:))))
+فقط شوخیه و از گذاشتنش منظور دیگه ای ندارم.قان سالمایین!میگم: از معروف خوشم نمیاد،همچین خودشو میگیره که انگار اهل ارومیه نیستخواهرم میگه:آره همچین خودشو میگیره که انگار اهل شهر ماست :|+منظور خواهرم از این حرف مسخره کردن من بود :|+"شهر ما" خواهرم اسم شهرمونو برد ولی من اینجا ننوشتم چون

جاذبه غریب 141 
برای دوست عزیز تر از خواهرم، ناهید...  
دوست عزیز تر از خواهرم...
اکنون که غم از دست دادن پدر مهربانت به ریشه های درخت جوانیت چنگ زده است؛
از خدا می خواهم به بهترین هایی که آن عزیز از دست رفته برایت آرزو داشت بررسی.
زندگی کن، خوب زندگی کن که بالندگی و پیشرفت تو مایه آرامش روح آن عزیز است.
قسم به دوستیمان که تو فرزند شایسته ی پدر بودی و هستی.
پس میراث دار خصلت های خوب پدرت باش  و تنهایی مادرت را پر کن
و می دانم که بی شک تو این چنین خواهی کرد .....

برای دوست عزیز تر از خواهرم، ناهید... 
امان از دست حسودا  
خواهر بزرگم تازه رفتن خونه خودشون واسه زندگی و امسال ماشینشون عوض کردن امروز زن دایی شوهرش سرزده میره خونشون و میگه ما که خونه نداریم و خوش به حالتون با ماشین جدید رفتین مسافرت و ..... 
یه ساعت بعدش شوهر خواهرم تصادف میکنه و ماشبن دیگه روشن نمیشه بوکسل میکنن نمایندگی ..... 
خدایا این حسودا رو حسودیشونو به خودشون بازگردون ..... خداروشکر شوهر خواهرم چیزیش نشده 
خواهرم میگه گفته چه لامپ قشنگی لامپه همون لحظه سوخته ...... 
همین خواهرم روز عروسیش یادمه

امان از دست حسودا  
او بی رحم ترین خواهر دنیاست!  
پنج سالم بودخواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد!به او فحش دادم و با خودم فکر کردم:او بی رحم ترین خواهر دنیاست!در تاریکی گریه کردم، بیهوش شدمبه هوش که آمدمسربازان خواهرم را کشته بودند!احسان افشاری... ((اعتماد کن... به اونی که عاشقته، یه جاها آدم اگه ندونه سخته ...میفهمم ...اما رفیق... اعتماد کن

او بی رحم ترین خواهر دنیاست! 
برای همه دختران و زنان کشورمون  
در خیابان چهره آرایش مکن                 از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز               در مسیر چشم ها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد                        جلوه ی گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی              فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم،این لباس تنگ چیست؟           پوشش چسبان و رنگارنگ چیست؟

خواهرم،اینقدر تن نازی مکن                با اصول شرع لج بازی مکن

خواهرم ای عاشق دین مبین            

برای همه دختران و زنان کشورمون 
در سرزمین کورها  
یه بار که رفته بودم دوچرخه سواری وقتی برگشتم به خواهرم گفتم:تو کوچه که داشتم میرفتم یه خانوم و آقای پیر داشتن میومدن.آقاهه از قیافش استفرالله میبارید.
خواهرم تا ده دقیقه داشت میخندید.
وااااااااقعا برای بیکاران کشور دوچرخه سواری خانوما مسئله س؟چیز دیگه ای پیدا نکردن بهش گیر بدن؟حتما این دزدی های میلیاردی رو هم این خانوما انجام دادن.یکم آدم باشید.یکم فقط
اونقدر مسخره س دغدغه هاشون که از شدت مسخرگی نمیدونم چی باید بنویسم تا حالمو وصف کنه.

در سرزمین کورها 
حس خوب خاله شدن  
بسم الله النور
میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها رو با تاخیر تبریک میگم.
ساعت ۴ صبح دیروز نی نی خواهرم دنیا اومد و به میمنت این تقارن،پدرم اسم ریحانه زهرا رو برای خواهرزاده م انتخاب کرد.
چه شبی بود.من خودم به عنوان اسپیشال نرس خواهرم رفتم پیشش و همراهش بودم.
زایمان بسیار سختی داشت ولی خب خدا رو شکر به خیر و خوشی تمام شد و الحمدلله به عمل سزارین نکشید.
وقتی اینهمه سختی که خواهرم برای به دنیا آوردن فرزندش میکشید،همش پیش خودم میگفتم که خدا واقعا حک

حس خوب خاله شدن 
حس خوب خاله شدن  
بسم الله النور
میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها رو با تاخیر تبریک میگم.
ساعت ۴ صبح دیروز نی نی خواهرم دنیا اومد و به میمنت این تقارن،پدرم اسم ریحانه زهرا رو برای خواهرزاده م انتخاب کرد.
چه شبی بود.من خودم به عنوان اسپیشال نرس خواهرم رفتم پیشش و همراهش بودم.
زایمان بسیار سختی داشت ولی خب خدا رو شکر به خیر و خوشی تمام شد و الحمدلله به عمل سزارین نکشید.
وقتی اینهمه سختی که خواهرم برای به دنیا آوردن فرزندش میکشید،همش پیش خودم میگفتم که خدا واقعا حک

حس خوب خاله شدن 
انقدر یهو بزرگ نشین، ما همش فکر کنیم که کی هستین!  
قرار بود من و مامان و خواهرم سه تایی بریم بیرون...
روبه روی کوچمون منتظر تاکسی بودیم که خواهرم گفت چشمام نمیبینه، اون دیگه کیه؟ گفتم کی؟! گفت اون پسره که داره از کوچمون میاد توی خیابون ...
گفتم چمیدونم... چشام نمیبینه ...دوربینم ضعیفه! شاید یکی از همسایه هاس، نگا نکن...عه، زشته!
خلاصه هی فکر میکرد و میگفت اینو کجا دیدم و این کیه و در همین حال و احوالات بود که پسره رسید به ما و از کنارمون گذشت... خواهرم گفت بهمون سلام کرد! گفتم به ما؟ مگه میشناسه مارو؟

انقدر یهو بزرگ نشین، ما همش فکر کنیم که کی هستین! 
افتادن ازپله ها  
سلام 
با سلام ودرودفراوان
نهادخونمونه خواست یه دوش ده دقیقه ای بگیره و دخترش رو سپرد به ما
همین که رفت حموم صدا دخترش در اومد ، من هم گرفتمش که آرومش کنم بردمش دم در که زن همسایمون رو دیدم گفت واسه پخت تاسوعا چی میدی میخوام فردا خرید کنم آخه ما همسایه ها هرساله جمع میکنیم زرشک پلودرست میکنه خلاصه من هم رفتم بالا خونه عموم که از زن عموم چیزی بگیرم که ای کاش نمیرفتم . که ای کاش پام شکسته بودوبابچه خواهرم نمی‌رفتم داشتم میومد پایین که تقریبا چها

افتادن ازپله ها 
شب آخر در قزوین  
میخوام آخرین خاطره ی مهمونیم رو بنویسم.اول درمورد کارم بگم.اگه مطلب دیروزم رو خونده باشین گفتم،قراره یکاری برام جور شه که کارش کپی مطلب بود.منتظر طرف بودم که به من بگه تا کارو شروع کنم.اما امروز هرچقدر منتظر موندم از اون نامرد خبری نشد :|
بیخیالش اصلا.حتما قسمت نبوده یا کارش مناسب من نبوده یا قراره یکار بهتر پیدا شه(خلاصه یجوری باید خودمو بااین حرفا آروم کنم دیگه).
امشب آخرین شبی که خونه‌ی خواهرم اینا مهمونم.امشب خواهرم و شوهرش عروسی دعوت بو

شب آخر در قزوین 
پروین کوتوله  
یه خانمه هست که آدم جالبی نیست زیاد....میگه من شبیه یکی به اسم پروینم که قدش خیلی کوتاهه...من میرم آموزش رانندگی میگه:پروین کوتوله راننده شد.قبول میشم دان میگه:پروین کوتوله دانشجو شد....یه روز یکی از بچه های دان از روی ادب گفت تا یه مسیری من رو میرسونه.منم از روی ادب به اون آقا گفتم:ممنون و پیاده راه افتادم.خبر آمد:پروین کوتوله سوار ماشین پسرا میشه....خداییش دروغگو اینجوری دیده بودید؟اینا رو یه روز برای خواهرم تعریف کردم.دوستش هم اونجا بود.دوست خو

پروین کوتوله 
نقاط زندگی  
نقاط زندگی
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پ س تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای

نقاط زندگی 
یک عقده ای :|  
چند وقت پیش رفته بودم تو فاز یادگیری چشمک و سوت و بشکن ، هیچ کودوم رو یاد نگرفتم به جز بشکن که اونم طی تمرینات چند ماهه یاد گرفتم ، الان قشنگ تاق تاق میکنه *_*
داشتم فاصله ی بین اتاقم و آشپزخونه رو طی میکردم و همزمان بشکن هم میزدم ، بعد یهو صدای جیغ خواهرم بلند شد که : من اینجا آسایش ندارم !! گیر یه بی شعور افتادم !! تو کی میمیری من راحت شم !! بشکن زدنتم عین آدم نیست !! خاک تو سر من با این خواهرم !! و ایضاً مواردی دیگر که به علت عبور خانواده از گفتنش معذو

یک عقده ای :| 
132  
مدتی پیش متوجه شدم ابجی کوچیکه کمی مشکل مالی داره منم یه کارت بانکی دارم که مقداری پس انداز توش بود دادمش به خواهرم دیشب پی ام داده که رمز کارتو فراموش کردم مگه فلان شماره نبود و اینا ....منم که گوشی پیشم نبود جواب بدم ....کارت مسدود شده بود ...کلی دلم سوخت برای خواهری یه جورایی حالم گرفته شد که نتونستم به موقع جوابشو بدم و اونا هم نتونسته بودن خرید کنن الان پی ام داده دیشب موقع سحری خوردن یادم اومد رمزش چی بوده ...رمز را برعکس میزدم .....فکر کنم باید

132 
خواهرم نوجوون بود میرفت باشگاه تکواندو  
خواهرم نوجوون بود میرفت باشگاه تکواندو, منم اون موقه ها بچه بودمهر وقت که تو باشگاشون یه فن جدید بهشون یاد میدادن میومد تو خونه رو من اجرا میکردمنم به ازای هر فن پول میگرفتمیعنی از کوچیکی من با این سختی پول درمیاوردما!جوک فارس | جوک جدید , جوک خنده دار , جوک فارسی

خواهرم نوجوون بود میرفت باشگاه تکواندو 
خواهرم نوجوون بود میرفت باشگاه تکواندو  
خواهرم نوجوون بود میرفت باشگاه تکواندو, منم اون موقه ها بچه بودمهر وقت که تو باشگاشون یه فن جدید بهشون یاد میدادن میومد تو خونه رو من اجرا میکردمنم به ازای هر فن پول میگرفتمیعنی از کوچیکی من با این سختی پول درمیاوردما!جوک فارس | جوک جدید , جوک خنده دار , جوک فارسی

خواهرم نوجوون بود میرفت باشگاه تکواندو 
مهمانی شام  
داشتم به تو فکر می کردم.
ظرفها را توی سینک چیده بودم و روبروی شیر آب ایستاده بودم و به تو فکر می کردم. 
سر و صدای نوه ها خانه مادربزرگی را پر کرده بود و من توی سکوت سرم، به تو فکر می کردم . 
نمی دانم، سر نخ کدام فکر بود، کدام خیال خام، ترس از روبرو شدن با چه صحنه ای بود که مرا از درون به صلیب می کشید.
انگار سرم سلول باشد و بازجویی روبرویم نشسته باشد .بازجوی سمجی که از من میخواست تا اعتراف کنم. می خواست پای اذعان نامه ای را امضا کنم که تهش نوشته بود " ط

مهمانی شام 
 
خواهرم غصه ی دخترش را می خورد از همین روزهای اول،از همین روزهای اول که هنوز سپیده 10 روزه نشده،دیدوز به مبل تکیه داده بودو و به صورته هدیه اش نگاه می کرد!دیدم غرق دز فکر اسن دستم را جلو آوردم تا از عالمه رویا بیرون بیاورمش تا بیرون آمد شروع کرد گریه کردن!اشک شوق بود با هیجان در آمیخته بود نمی دانم من دارم استادی این احساساته موشکافانه را می کنم یا خواهرم هم در حال ثبته این روزهایش هست؟؟اما هرچه که هست حال ما خیییلییی خوب است از خودم پرسیدم اگر

 
تمام شب  
 
در میان عمیق ترین تاریکی هابه دو چشم غمگینی می اندیشمو به پنجه هایی کهخاک،خاک مهربان آن را می پوشاندتمام شبگذشته را در عکس ها می دیدمو صداها را از جرز ها می شنیدمجزیره ای دور را می دیدمکه فرو رفته بود در مهی سیاهو پرنده سفیدی راکه در مه فرو می رفتتمام شبصدای زجه مادرم را می شنیدمو تلاوت قرآن رادر تیرگی غبار از آینه ها می ستردمو می دیدمکه باکره ای معصوم راکه در کوچه اقاقیااز گذشته به آینده می پیوستندو در خط زمانبه پوچی و بیهودگی می پیوستندت

تمام شب  
خواب...  
دیشب خواب دیدم
تو یه زیرزمین بودم...
بعد از یه درگیری سنگین بود
اینجوری یادمه که خواهرم رو یه جایی قایمش کردم و مطمئنم که نجات پیدا میکنه...
مامان و بابا هم زودتر فرستاده بودمشون رفته بودن...
علی هم کنارم ...
زل زده بودم تو چشمای نیمه بازش...
یه چشمشو خون گرفته بود...
بغض کردم...
تو عالم خواب همسر علی رو هم با خواهرم یه جا قایم کرده بودم
من دیگه هیچی فشنگ نداشتم...
یه سرباز در زیرزمینو باز کرد اومد.تو
با یه لبخند تمسخر...
با یه حرکت خلع سلاحش کردم و حفاظش

خواب... 
خواب...  
دیشب خواب دیدم
تو یه زیرزمین بودم...
بعد از یه درگیری سنگین بود
اینجوری یادمه که خواهرم رو یه جایی قایمش کردم و مطمئنم که نجات پیدا میکنه...
مامان و بابا هم زودتر فرستاده بودمشون رفته بودن...
علی هم کنارم ...
زل زده بودم تو چشمای نیمه بازش...
یه چشمشو خون گرفته بود...
بغض کردم...
تو عالم خواب همسر علی رو هم با خواهرم یه جا قایم کرده بودم
من دیگه هیچی فشنگ نداشتم...
یه سرباز در زیرزمینو باز کرد اومد.تو
با یه لبخند تمسخر...
با یه حرکت خلع سلاحش کردم و حفاظش

خواب... 
متن میثم جان نثاری  
After seeing oliver twist on tv my sister cried although. How did my sister feel after seeing oliver twist on tv? Aafter seeing oliver twist on tv she cried Many years ago children from poor families had to work long hours. The little old man stayed at home and made lovely toys out of wood. He bought what looked like a sugar box children soup and a carton of milk. ۱:(بعد از دیدن الیورتویست در تلویزیون خواهرم گریه کرد ) ۲:(خواهرم بعد از دیدن الیورتویست در تلویزیون چه احساسی داشت؟بعد از دیدن الیورتویست در تلویزیون او گریه کرد) ۳:(سال های خیلی پیش بچه های خانواده های فقیر مجبور بودند ساعت های طولانی کار

متن میثم جان نثاری  
 
 
تو چه مخمصه ی عجیبی گیر افتادم.از یه طرف مامانم از یه طرف بابام از یه طرف خواهرم از یه طرف اون
یکی خواهرم از یه طرف این وکیل گور به گوری از یه طرف این همه مسافت این همه دوری.
دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم دیگه نمیدونم چی درسته چی غلطه قدرت انتخابمو از دست دادم.
شبانه روزم با اضطراب میگذره.کتابایی که باید میخوندم تلنبار شده.قرارایی که گذاشتم کنسل کردم
ورزشمو بل کل ول کردم برنامه روزانم بهم ریخته دیگه نمیدونم چقدر میخورم چقدر میخوابم
کابوسهای شبان

 
❤6  
توی محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید
طوری که مجبور بودی چادرت را محکم دور خودت بپیچیتا مبادا باد چادر از سرت برگیرد.به وسط محوطه رسیده بودیم.شدت باد و گرد و خاک آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه چشمهایمان را بستیمو وسط محوطه ایستادیم.در همین شلوغی،باد چادر دختری را از سرش برداشت و چند متر آنطرفتر پرتاب کرد.کل محوطه پر شد از صدای خنده های پسرانی که چادر دختر را مسخره میکردند. بیچاره آن دختر اشک چشمش را پاک کرد و خواست به طرف چادرش برودکه از بین

❤6 
تعطیلات  
تعطیلات با تمام اتفاق های ریز و درشت و تلخ و شیرینش گذشت.
اگه ازم پرسیده بشه خواهم گفت  بهترینش کنار خانواده بودنه و بدترینش ..............   بیخیال نگم بهتره
خواهر ناتنی هم در این میان ازدواج کرد . آخرین نفری که از این جریان خبردار شد  من و خواهرم بود.   پدرم زنگ زد و از ما خواست در مراسم خواستگاری باشیم . هم من و خواهرم بنا بر گله کردن گذاشتیم که چرا ما نباید خبر دار می شدیم. حتی با پدرم بحث کردیم . پدر قهر کرد.
دلایل پدرم برای علت پنهان کردن از ما بر

تعطیلات 
ارسالی از پریا  
سلام پریاهستم .این داستان بر میگرده ب دوسال پیش باخواهرم میخاستیم بریم لواسون خونه ی دخترعموم خیلی وقت بود ک نرفته بودم دقیقن یادم نیومد کدوم دره ک برم تو وقتی رسیدیم شب شده بود من با مادربزرگم ک پاش دردمیکرد داشتیم میومدیم و من میخاستم کمکش کنم چون نمی تونست سربالایی روبیادبالا خواهرم گفت من میرم شمابیاید اون جلوجلو رفت منم باپایه مادربزرگم ک اروم اروم میومد راه میومدم مادربزرگم گفت من رواین پله میشینم خسته شدم توبرو منم داشتم همینجوری

ارسالی از پریا 
حسن ظن باطل  
وقتی عقد کرده بودم با خودم فکر میکردم بعد که بچه دار بشم یه روز سرزده میرویم خونه بابا اینا و اونا هم از دیدن ما خوشحال میشن و خواهرم بچه منو بغل میکنه و بچه م میره تا با خاله ش بازی کنه........
اما حالا همه چیز برعکس شده، خواهرم با پسرش به خانه ما می آید و من از دیدنشان ذوق میکنم و بچه او مدام دست مرا میکشد که خاله بیا برویم بازی!
ایناها رو گفتم که بگم برای من روزگار هیچ وقت آنطور که فکر میکردم پیش نرفته است و همه اش بدتر از تصورم بوده.
مثلا اگر گفته

حسن ظن باطل 
چرا؟  
مامان : عروسیش میشه تابستون سال بعدمن : سکوت . غذامو دارم عین خرس گریزلی می بلعم
خواهرم : عه من اون موقع وقت یللی تللیمه :/ نزدیک رفتنم هست دگ کارامم کردم
من : یه کاری دارم میکنم دیگا بشقاب هم بره ته حلقم
خواهرم : اووووووووووووووو مهبان اون موقع تابستون پیش دانشگاهیشه O_O ها ها ها ها
من : زهرمار
مامانم : عروسی دوست تو کیه؟
مهرافشان : همون موقع.
من : من با تابستون پیش دانشگاهی نمیرسم
مامانم : O_o
من : من خیلی حتی از سال بعدمم میترسم و الان میخوام ترک تحصی

چرا؟ 
کپی برابر اصل  
بینوش : خواهرم با ساده ترین مرد زندگیش که بهترین مرد زندگیش بوده ازدواج کرده.
 
شوئهرش لکنت زبون داره ،
 
خواهرمو صدا می کنه ممم ماری ...
خواهرم همیشه میگه : زمان تولد اسمش رو اشتباه نوشتن
 
و تلفظ ذقیق اسمش اینه : ممم ماری !
 
 
#دیالوگ بسیار زیبا فیلم " کپی برابر اصل " از عباس کیارستمی
نوشته های یک مغز آزاد !

کپی برابر اصل 
131.  
2 یا 3 طبقه بالاتر از ما فکر کنم نزدیک 50 نفر اومدن مهمونی و از ساعت 11 دارن حرف میزنن، حرف که نه داد تقریبا. نیم ساعت پیش من و خواهرم چراغو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم ولی خوابمون نمیبره! صدای بلند بلند حرف زدنشون میومد و یکی یه دفعه دست زد، خواهرم گفت خوش به حالشون! حتما دارن بازی میکنن. بلند بلند خندیدم :))) خیلی خندیدم! لحن ناراحتش عالی بود! گفتم اره خوش به حالشون. گفت به چی میخندی، گفتم به اینکه مثل پیرزن پیرمردا که نوه هاشون این آخر هفته نیومدن

131. 
کنکور ارشد  
پنجشنبه 16 اردیبهشت کنکور ارشد داشتم.اصلا لای کتاب رو هم باز نکرده بودم.ساعت 7 باید اونجا میبودیم.خواهرمم ازمون داشت با خواهرم و شوهرش رفتیم.
شوهرش رفت و ما رفتیم سر جلسه ازمون.خیلی شلوغ بود.فقط نیم ساعت تو صف تحویل کیف وایسادیم.
سوالها خیلیییییی راحت بود.همونجا حسرت خوردم که کاش حداقل فقط یه ماه میخوندم.ولی خیلی امید دارم.حالا تا خدا چی بخواد برام.
خواهرم بعدازظهرش هم ازمون شناور داشت.فاصله بین دو تا ازمون رو کلی گشتیم و خرید کردیم و نهار خور

کنکور ارشد 
خواهرم دیگه باهام حرف نمیزنه  
خواهر کوچیکم..همون که بعد این فجایع هوای منو داشت..چقدرررر بهم دلداری میداد.چقدر مراقبم بود..چقدر شبها تاقتی بیدار بودم بالاسرم مینشست تا خوابم ببره..کابوس هم نبینم...کابوس میدیدم بیدار میشدم چراغ رو روشن میکرد تا به خودم بیام که خواب بوده..موقع امتحان ترم پیش و کنکور کتابامو برام میخوند..طوری که امشب با خواهرم حرف میزد میگفتادبیات سوم رو نگاه کردم برام اشناست...
امشب رفتم پیشش.کلی سوال کردم.هی گفتم مگه نمیگی خدا هست؟مگه دوسمنداشت؟مگه توانا ن

خواهرم دیگه باهام حرف نمیزنه 
همه چیز برای یک روز خاص  
به خاطر فوت خواهرم جهت مراسم تدفین در خانه اش حضور یافته بودم. شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود، بیرون آورد و گفت: لای این تکه کاغذ یک پیراهن بسیار زیباست.
او پیراهن را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.
پیراهنی بسیار زیبا، از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده. هنوز قیمت نجومی پیراهن روی آن چسبیده بود.
او گفت:
اولین بار که به نیویورک رفتم، هشت-نه سال پیش، ژانت آن

همه چیز برای یک روز خاص 
كارگاه هاي نانو به مناسبت هفته پژوهش در پيام نور فريمان برگزار شد  
به گزارش روابط عمومی دانشگاه پیام نور فریمان: به مناسبت هفته پژوهش كارگاه های اموزشی فناوری نانو كه با همكاری پارك علم و فناوری اصفهان(شركت بهین صنعت آتیه) و اتحادیه انجمن های علمی دانشجویی پیام نور مركز فریمان در تاریخ 94/9/24 به صورت یك روز در محل سالن اجتماعات دانشگاه پیام نور فریمان برگزار گردید.
برنامه با تلاوت كلام وحی،سرود جمهوری اسلامی و تقدیم جایزه به دانشجوی نمونه مركز سركار خانم فاطمه حبیبی توسط مدیر محترم پژوهشی مركز آغاز گردید.س

كارگاه هاي نانو به مناسبت هفته پژوهش در پيام نور فريمان برگزار شد