مادر شايد راستي معلم انگار مدرسه يادت هست؟ زندگي راستي همين ديروز مي‌گذرد انگار انگار همين

يادي از«اول مهر»  
. . . زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود. وقتی که از مدرسه می‌آمدیم، با بغضی چمبره زده در گلو و کف دستی تاول زده از ترکۀ آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلای ما، و یا شاید به دلجوئی از خودش، با همۀ دانایی که داشت زمزمه می‌کرد: «بچه جون تو هنوز نمیدونی. از قدیم گفته‌اند چوب معلم گُله . . .!»واقعا که زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود که مادر با تعجیل و شتابی در قدم‌هایش دست تو را گرفته بود و در درازنای خیابانی آنسوترک مح

يادي از«اول مهر» 
تو انگار نه انگار...  
 
من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بودبردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !اوج غم این قصه در این شعر همین جاستمن بی تو پریشان و تو انگار نه انگاردل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ستروی دلم آوار و....تو انگار نه انگاردور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...یک گوشه ی دیوار و....تو انگار نه انگارجان می کنم و محو تماشایی و هر روز...این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگاربا عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار...

تو انگار نه انگار... 
مرسی...  
دیگه نمیره...
بازم خودش گف...انگار که دنیا رو بهم دادن...نمیدونی چقد سخت بود که به رفتنش و نبودنش فک کنم...انگار که شهر خالی میشه...انگار که هیچ نفسی نیس...انگار که گرد تنهایی و بی جونی به شهر پاشیدی...سرد میشه خیلی سرد...حتی سرد تر از قطب شمال و جنوب...
اما الان...
انگار که یه دفعه بهار اومده...انگار که درختا شکوفه دادن...یه دفعه چقد آب و هوام بهاری شد...
مرسی....................

مرسی... 
 
دیروز خبردار شدم که یکی از بچه های دبیرستان که از من هم کوچکتر بود مرده. تصادف کرده و مرده. به همین راحتی. انگار نه انگار که آرزویی داشته. انگار نه انگار که همین چند روز پیش از جلسه ی کنکور بیرون آمده و کلی برنامه برای تابستانش ریخته. تابستان بعد از کنکور، همان زمان موعود برای انجام همه ی کارهایی که یکسال تمام از خیرشان گذشته بودی. اصلا انگار نه انگار که رویایی برای خودش داشته. از دیروز دارم فکر می کنم. به همه ی آنهایی که مرده اند. همه ی آنهایی که

 
چه دلتنگم  
این کاکتوس معصوم هم انگار حالش مثل من خوش نیست. یک جوری نگاهم می کند که شرمنده اش می شوم. من از این کاکتوس یک خاطره ی قشنگ دارم. یک تصویر. یک شعر کوچولو. یک خاطره. و باز هر دوتایشان- تکه کاغذی که شعری را با خط خودم تویش نوشته ام و گلدان زیبای کاکتوس-  همینجا جلوی چشم های من هستند.  باران تمام شده است. و من هنوز باران می خواهم. انگار هزار است که ندیدمش. انگار نه انگار که همین دیروز می بارید. کاش ببارد. کاش ببارد. 

چه دلتنگم 
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت  
انگار حال و احوالم هیچ وقت ثابت نمیمونه، ی دم شاد و خوشحال ی دم غم وناراحتی
انگار ن انگار همین دیروز بود ک از حال خوبم نوشتم اما الان غمگینم نمیدونم چرا؟ هر چیزی باعث میشه زود ناراحت بشم این روزا.دلم گریه می خواد ولی اونم با من قهره انگار ی چیزی قلبم رو فشار میده.بدی اینه که کسی رو نداری باهاش حرف بزنی ک بفهمه حالتو، خوبیش اینه که میام اینجا حرفامو مینویسم درد دل می کنم(بالاخره با نوشتن یکم اشکم در اومد و ارومتر شدم ولی نه کاملا)

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت 
ربنا...  
انگار ربنا برگشته!
هنوز باورم نمیشه...انگار خوابم!
چقدر دلتنگ بودم و چقدر غصم میشد ماه رمضون اومد و ربنا نیست...
هرچند انگار آرشیو ناقصه اما همین هم عالیههههههه ...
ان شاالله نویسندش هم زودتر برگرده باز هم از مولا بنویسه...
 
پ.ن : چشم!کامنتهارو تایید نمیزنم...ممنونم بهم سر میزنید آدرستون عوض شده انگار! اصلا بلوگفا که بهم ریخت همه رو گم کردم...

ربنا... 
اطلاعیه  
ماجرای دیروز کاملا ختم ب خیر شد اصن انگار ن انگار!خوب ک فک میکنم انگار من خیلی ب خودم سخت گرفتم اشتباهات کوچیکی مث کار دیروز من واس هرکسی ممکنه پیش بیاد!یعنی کلا کارم زشت نبود فقط بیشتر از اینا از من انتظار میرفت.نظرا رو هم فک کنم تا دو سه ماه دیگ باز نکنم این مدت خیلی سرم شلوغ شده.کارم داشتین واسم ایمیل کنید.دوستتون دارم رفقا دادمتون دست خدا.

اطلاعیه 
 
شده او باشد و توباشی و انگار نه انگارشده هی زیر لب ارام نگاهش بكنی؟با همان بغض زیادتنتوانی تو صدایش بكنی؟
شده او سرفه كند بند دلت پاره شود؟شده هی خنده كنی فكر كند ارامی؟
شده تو مرگ شوی ضجه شوی نعره زنی؟و او انگار نه انگار كه ده بار كه صد باركه نگاه كردی و سرد شده چون دیوارو تو هم پاكت بعدی، سیگار به سیگار
٦.٢.٩٥پارك ازادی

 
 
شده او باشد و توباشی و انگار نه انگارشده هی زیر لب ارام نگاهش بكنی؟با همان بغض زیادتنتوانی تو صدایش بكنی؟
شده او سرفه كند بند دلت پاره شود؟شده هی خنده كنی فكر كند ارامی؟
شده تو مرگ شوی ضجه شوی نعره زنی؟و او انگار نه انگار كه ده بار كه صد باركه نگاه كردی و سرد شده چون دیوارو تو هم پاكت بعدی، سیگار به سیگار
٦.٢.٩٥پارك ازادی

 
مادرکه میشویـــ...  
مادر که می شوی
تمام زندگیت می شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت
مادر که می شوی
بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات
مادر که می شوی
بیشتر فکر می کنی به مادرت ، مادربزرگت ، مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی ها کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند
مادر که می شوی
غم و اندوه و شادی ات هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت
مادر که می شوی
کوه های تمام عالم بر سرت خراب میشود وقتی به اندازه نیش سوز

مادرکه میشویـــ... 
تهران - پونک  
الدنیا سجن المومن و جنة الکافر؟
سبک زندگی ها، دلبستگی ها، انبوه برنامه های بلللللند مدت،
میگویند دلبسته شده ایم! گویی بهشت همینجاست!
نعوذبالله کافر که نشده ایم؟!
پاساژ ها، خیابان ها ی پر و رفت آمد و مستانه!!
گویی قرار است الی الابد بمانیم و بسازیم
انگار نه انگار که قرار است ببینیم و بگذریم!
حالمان خراب است و نمی فهمیم!
سوال من این است آیا تهران جای زندگی است؟
اگر نیست چرا ما خسته نمی شویم از این همه سیاهی؟
چرا ما تهرانی ها دلتنگ خدا نمی شویم

تهران - پونک 
گذشته  
بسیاری از آدمای دورو برم از حافظه خوبی برخوردارند . آنها به راحتی خاطرات گذشته خود را برای دیگران یادآوری میکنند و در مورد روز اول مهر خاطارت مدرسه و در مورد خاص تر خاطرات اولین روز مدرسه  ...
چیزی از اولین روز مدرسه ام یادم نمیاد ... کلاً چیز خاصی از دوران مدرسه یادم نمیاد و از آن بدتر کلاً خاطره خاصی ندارم !!!
انگار آلزایمر گرفتم ... البته چیزهایی یادم میاد . خاطراتی درهم از ابتدا تا به اکنون منتها انگار خاطرات من نیستند انگار شخص دیگری آنها را

گذشته 
8 تير  
8 تیر داره میاد
دوسال قبل این موقع چه قدر برای فرداش استرس داشتم
نمیدونستم قراره چی بشه
تازه قرار بود خودمو كلی براشون بگیرم و محلشون ندم
اما به محض اینكه وارد شدم
دیگه من،من نشدم
حالا دوسال از اون روز میگذره و عشق من هنوز یك طرفه است
حتی بعد از یك سال و دو ماه و 8 روز ندیدنش،بازهم همه چیز مثل روز اوله
 
 
سیر نمیشوم ز تو
نیست جز این گناه من...
 
انگار من هرروز دارم با استرس از اون پله ها بالا میرم وانگار هرروز 8 تیره و انگار هرروز من وارد اون اتاق م

8 تير 
فقط شش ماه نیست!  
بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی
اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی....
ادامه می‌دهد، می‌رسد به لالایی و شش ماهه، رباب و شش ماهه‌اش!
انگار که برای رباب هم مانند باقی شش ماه بوده، انگار نه انگار که رباب از اولین جوانه‌های بودن علی لبخند زده و فکر کرده، به صورتش، به نرمی و بوی ِ تن‌اش، انگار نه انگار که چشم انتظار اولین تکان‌های علی بوده، در خواب و بیداری به یادش بوده و زمزمه کرده:«فرزندم! دلبندم!»
انگار که برای رباب هم شش ماه بوده، چونان دیگران، انگ

فقط شش ماه نیست! 
اصلا به فدای سرت انگار نه انگار  
 بعد از نفسی عشق رسیدیم به انکارمن خسته و آشفته ام از تلخی تکراردر فکر تو بودم همه ی عمرم و آخردر دل شدی همسایه ی دیوار به دیوارحالا دل بیچاره به دیوار قفس زدبا شوق رها بودن...، چون مرغ گرفتارصدبار به این تجربه ی تلخ رسیدیم دست از سر این عاشق بی حوصله بردار
                   ***
امشب خفه ام کرده غم و بغض گلوگیرچون خاطره ات باز شده بر سرم آوارمن بی تو پریشانم و درمانده و بدحالاصلا به فدای سرت انگار نه انگارادریس حرمی - پاییزی

اصلا به فدای سرت انگار نه انگار 
انگار نه انگار  
 
من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !
اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار
دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابست
 
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار
دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار
جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار
با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار
 

انگار نه انگار 
ابن روزها که می گذرد(5)...  
خوبیش این است که این شب ها طوریست که می شود تمام بغض های روز را نگهداری و جایش لبخند تحویل بدهی و انگار نه انگار بمانی تا نیمه های شب... آن وقت سرت را بگذاری که «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی...» همه اش خالی می شود!نمی دانم اما نگرانیم این است که حکما با این اوضاع آدم ها من چقدر باید بیچاره باشم  اگر تو یکی از این شب ها شما از آتش دنیا نجاتمان ندهید و برای همیشه راهیمان نکنید...

ابن روزها که می گذرد(5)... 
عروس دریایی  
تو آموزش غواصی حرفه ای مهمترین مطلب اینه كه
طرف بفهمه وقتی تو عمق های زیاد عروس دریایی رو دید
نباید وایسه نگاش كنه و باید بیاد بالا
همین مطلب ساده بیشترین علت مرگ غواص هاست
میگن تو عمق های خیلی خیلی زیاد یه هو اون میاد سراغت
عروس دریایی
میگن اینقدر دور و برت می رقصه كه یادت میره كجایی
میگن زیبایی اونطوریه كه انگار تو دوربینا نشون داده نمیشه
میگن هر چقدر هم كه برات گفته باشن انگار نه انگار
بازم برات
زیباست و اینقدر محو زیباییش میشی كه یا

عروس دریایی 
 
یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه 
که یادت نیاد تولد من چنده پاییزه 
یه روزی میاد سالی یه بارم یاده هم نیایم 
از گذشتمون جز فراموشی هیچ چیزی نخوایم 
از تو فکرمون خاطراتمون میتونه رد شه 
بدون اینکه حتی یک لحظه حالمون بد شه ...
فکر نکردن به خاطراتمون رو بلد میشیم
میبینیم همو از کنار هم ساده رد میشیم
انگار نه انگار به من میگفتی بی تو نابودم
انگار نه انگار یه روزگاری عاشقت بودم
میبینیم همو اونم یه جا ک غرق احساسیم 
باهرکی باشیم نباید بگیم همو می

 
درد  
احساس می کنم تمام این مدت بازیچه دست تو بودم.
چقدر بهم دروغ گفتی!
اصلا بهت نمیاد بتونی انقدر بد باشی!
می خوام بدونی چه حالی دارم. 
انگار نمی شناسمت. انگار تازه رابطه مو باهات شروع کردم. 
فقط جواب این سوالمو بده. چرا؟ 
سرم روی سینه ش بین بازوهاش بود وقتی این حرفا رو بهم می زدم.
انگار صدای خورد شدن استخون هامو می شنیدم.

درد 
این فاصله انگار نه انگار زیاد است  
- راستی مشهدم٬ به یادت!
+چه خوب٬ هر سال می‌رین؟
-هر وقت قسمت باشه٬ هر وقت کارمون داشته باشن٬ هر وقت کارشون داشته باشیم٬ هر وقت دلمون تنگ بشه٬ میایم!
+قشنگه ...

پ.ن: گاهی فکر کنیم به این که خدای من و شما٬ امام رضای من و شما٬ دین من و شما٬ در واقع دین و خدا و امام رضا(ع) همه‌ی مردم دنیاست. خدای گنهکاران٬ امام رضای کلیمیان و دین مسیحیان ... فکرش رو بکنید! آدم دلش می‌خواد محبتش رو بین همه‌ی عالم تقسیم کنه وقتی به این باور می‌رسه که همه از یک ریشه‌ایم٬ ه

این فاصله انگار نه انگار زیاد است 
چرا  
یادته یه روز گفتی تو اونجا حالت خوب نیست اینجا زمان استپ میشه
روزای که من حالم خوب نیست میدونم تو هم حالت خوب نیست 
حتی اونقدری که فکر میکردیم به هم نزدیکیم نیستیم اما انگار حالمون به هم دوچاره
انگار هیچیزو نمیدونم 
نمیدونم دوست دارم یا نه 
اما انگار یکی باید باشه یادت بندازه نگرانتم
من نگرانتم بیشتر مراقب خودت باش 
میدونم اینجا سر نمیزنی اما بدون نگرانتم حتی اگه ندونی

چرا 
خدانگهدارت  
دیروز مادرت را دیدم, از کنارم رد شد.. انگار اتفاقی نیافته باشد.. انگار دختری نداشته باشد.. انگار مرا نشناخته باشد.. خیلی آرام, بی آنکه نگاهی به سمتم داشته باشد رد شد و رفت.. دیروز عطرت را شنیدم بی آنکه تو باشی و ببینمت.. عطرت از کنارم به آرامی رد شد و رفت..دیروز چشمانت را دیدم, بی آنکه نگاهم کنند رد شدند.. دور شدند و دیگر ندیدمشان.. هیچ وقت این شباهت را ندیده بودم..هیچ وقت دلم نخواسته بود مادرت را در آغوش بکشم و زار زار گریه کنم..تازه میفهمم که چقدر دلم

خدانگهدارت 
هفته ی بیست و یکم: تاریخ  
سلام آقاحرفِ عدد نیست. چه فرقی میکند مادرِ آدم را چه وقت بگیرند؟ اصلا بگو به روایتِ هفتصد و نود و پنج روز ... مهم رفتن است آقا نه؟ رفتنِ مادری که فاطمه بود.دخترها اگرچه پدری اند، صفات و کمال و جمالشان را به مادرشان میشناسند. مادر که برود، انگار دختر هویتش را از دست داده. بی پشت و پناه نشده ولی بی هویت چرا.سخت است رفتنِ مادر. نیاز شناسِ تامِ خانه مادر است. این بچه آب میخواهد، آن یکی لباس، این یکی کفش، آن یکی غذایِ شور، این یکی نانِ لواش و آن یکی نان

هفته ی بیست و یکم: تاریخ 
فراموشم نکن ...  
 یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه
که یادت نیاد تولد من چنده پاییزه
هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته
چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته
یه روزی میای سالی یه بارم یادم هم
از گذشتمون جز فراموشی چیزی نخوایم
از تو فکر ما خاطراتمون میتونه رد شه
بدون اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه
*****
فکر نکردم به خاطراتمون بلد میشیم
میبینم همو از کنار هم ساده رد میشیم
انگار نه انگار به من میگتفی بی تو داغونم
انگار نه انگار یه روزگاری عاشق تو بودم
میبینیم ه

فراموشم نکن ...  
یا کریم الصفح  
هوالغفوردر جوشن کبیر یک عبارتی هست که میگوییم:" یا کریم الصفح "معناش خیلی جالبه:یک وقتی یک کسی تورو میبخشه اما یادش نمیره که فلان خطا رو کردی وهمیشه یک جوری نگات میکنه که تو میفهمی هنوز یادش نرفته یک جورایی انگار سابقه ی بدت رو مدام به یادت میاره.ولی یک وقتی یک کسی تورو میبخشه و یک طوری فراموش میکنه انگار نه انگار تو خطایی رو مرتکب شدیاصلا هم به روت نمیارهبه این نوع بخشش میگنصفح...كاش ما آدما اینجورى بودیم.

یا کریم الصفح  
رفته بود مَرد شود...مُرد!  
دیروز دیدم کوله‌ی سنگین تان خالیست...
انگار ایران از غم  ِ«چندین» تان خالیست
هم تخت ها... هم سوله ها... در پادگان... انگار
حتی حیاط از «یک ..دو»ی ِتمرین تان خالیست
یک لشگر از دیروز پا کوبیده در قلبم...
وقتی که دیدم لشکرِ... پوتین تان خالیست!
#المیرا_نصیری

رفته بود مَرد شود...مُرد! 
 
انگار تو هزار توی وجود ادم یه چیزایی هست كه گاهی با اینكه خیلی هم دم دسته اما نمیتونی پیداش كنی
و من خودمو یه گوشه ای همین جلو ها همین دم دست ها گم كردم و نمیبینم 
باید با دقت بیشتری بگردم همینجا ها بودم ها! باید پیدا بشم هر چه زودتر ...
 

 
زخم دگر بزن به دل مرهم اگر نمی نهی...  
معلقم انگار، سردمه، انگار گرمای خونه رو رها کنی و بخوای تو برفا دنبال بهشت بگردی...
پیرم برای این کار، انقدر فرتوت که توان خوب بودن، ملوس و ظریف و مودب بودن ندارم
مییبینم که دارم زیباترین دارای حالمو از دست میدم اما حتی نا ندارم کمی کمتر تظاهر به بدی کنم....در حقیقت این اندازه بد نیستم....شاید دارم ادا در میارم تا رهام کنی....انگار برای احمقی که منم سقوط از تعلیق دوست داشتنی تره.... 

زخم دگر بزن به دل مرهم اگر نمی نهی... 
زورق به گل نشسته‌ای است زندگی  
به گمانم زندگی بیشتر یک حالت ذهنی است تا مادی. امروز نصف بیشتر طول شهر را با اتوبوس رفتم و برگشتم، تنها برای رفتن و برگشتنش. اما انگار که امروز نبود. در ذهنم به مثابۀ دو یا سه روز پیش می‌ماند. مشکل چیست؟ نمی‌دانم. همه چیز در یک حالت ابرآلود می‌گذرد. حرف می‌زنم. می‌خندم. حتی می‌خندانم. قدم می‌زنم. هیچ‌کدامش ولی انگار من نبوده‌ام. انگار یک دوربین روی دست باشد و فیلمی را که ضبط کرده نشانم می‌دهند. فیلمش هم از آن قدیمی‌های رنگ و رو رفته است که

زورق به گل نشسته‌ای است زندگی 
 
انگار هیچ تقدسی درونشون نمونده،شاید هم مونده،ولی انقدر از من دوره که هیچ کورسویی از نورش بهم نمی‌رسه.انگار تماماً مردن،یا توی یه دنیای دیگه زندگی می‌کنن.انگار من تنهام.و آدم‌های مهم زندگیم درکم نمی‌کنن.
الآن که فکر می‌کنم می‌بینم آروم‌تر شدم به نسبت.
هیچ اعتمادی باقی نمونده‌.هیچی.یعنی حتی در حد اینکه بگیم کاش حداقل مرزهای انسانیت رو‌ رعایت کنه.هیچی.
و من این بین درون تنهاییم فرو میرم.انگار کنین گاهی سرم رو از توی پیله‌ای که پیچیدم به

 
به احترام مادرا...  
به احترام مادرا...
بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان...مادر گفت:چه بیماریی؟گفت :الزایمر...گفت:چی هست...گفت:"یعنی همه چیو فراموش میکنی..."گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...گفت: چطور؟گفت:انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی..پسر رفت توی فکر...برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...گفت:برای چی؟گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم...مادر گفت:"من که چیزی یادم نمیاد...."

به احترام مادرا... 
آسمان  
ماه، خیلی برایم عجیب است که هرگاه در دامن تیره آسمان نگاهش می کنم، دلم آسمانی می شود. انگار که آن بالا میان ستاره ها و ماه زمان را سپری می کنم. چه احساس عجیبی من را درگیر خود می کند. انگار آن بالا خبرهایی است که من از آنها بی خبرم. انگار، حتما باید بدانم آن خبر چیست.
ادامه مطلب

آسمان 
هزار...  
 
 
یکبار برایم نوشتی دوستت دارم ... 
من هزار بار خواندمش ... 
هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت ... 
هزار بار نفس در سینه ام برید ... 
هزار بار در وجودم ریشه کرد ... 
انگار که هزار بار شنیده ام 
انگار که هزار بار نوشته ای ... 
 
 
یکبار در آغوشت کشیدم ... 
هزار بار خوابش را دیدم ... 
هزار بار تب کردم ... 
هزار بار آرام گرفتم 
 انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای ... 
 
تو یکبار دروغ گفتی ... 
من دروغت را هزار بار تکرار کردم ... 
هزار بار رویا ساختم ... 
هزار بار باور کر

هزار... 
بانو سلام  
بانوی آب و آیینه
آنچه می گویند همه دل را می گیرد
محبت شماست
ولا غیر...
حرمتان عجیب آرام بخش است
مثل دستان مادر
راستی آنکه شما را زیارت کند انگار به زیارت مادر رفته است
حقیقت دارد ؟
دلم هوای سحرهای سرد قم را کرده ...
بطلب  ما را بانو

بانو سلام 
منم و یار بی پروا  
گاها کلمات برق آسا جاری می شوند بر زبان، این روزها روزهای نسبتا تلخی ست پرواز روح یگانه عمو و پشت پدر، طبعا اندوهی مرگ بار بر قلب مان مستولی می کند، اما زمزمه ی این روزهایم برای ترس از مرگ و پرواز ظاهرا جاودانگی، فقط و فقط یک چیز است، زندگی باید کرد تا لحظه ی مرگ و پیوسته باید زیست تا روزی که زنده هستیم، نمیدانم درست در همین ساعت و ثانیه ها اما در سال بعد یا سال های بعد در کدام فصل از زندگی ام سیر می کنم اما میدانم این دنیا غیر قابل پیش بینی و غا

منم و یار بی پروا 
دل نوشته و درددل با امام زمان (عج)  
ای که فصل آمدنت ، زیباترین فصل زندگانی است وحضورت، گویاترین پیام آشنایی.
ای که باب خدایی و واسطه فیض ، دریای رحمتی و بی کران مهر.
مارا دریاب!
ما را دریاب که خوب می دانیم این ماییم که در غفلت به سر  می بریم،در غیبت از خود و مولای  عشق وشما حاضر ترین حاضرانید
 
این ماییم که پرده غفلت و زنگار عصیان ، چون خاری در چشمانمان غلتیده و مانع دیدار یارمان گشته است.
این ماییم که معرفت شما را کسب نکرده وبدون شناخت ، بانگ عاشقی ویاری سر می دهیم
 
غافل از اینکه

دل نوشته و درددل با امام زمان (عج)