يادم خيلي رنگي اوردن ازايي برام يادم اوردن اومدم تشکر رنگي بودن خاطر قولم خيلي خيلي

ممنونم ازتون  
خیلی سعی کردم چیزی نگم!
خیلی سعی کردم اینجا نیام تا سر قولم مونده باشم ولی نشد!
اومدم تشکر کنم
اومدم تشکرکنم از کسایی که خیلی چیزا رو یادم اوردن، یادم اوردن که رنگی ای وجود نداشته و نداره!
اینکه رنگی بودن کاملا کار بیهوده ایه!
دیشب به این نتیجه رسیدم که از رنگی بودن پشیمونم و از تمام کسایی که باعث رنگی شدنشون شدم واقعا معذرت میخوام !من فقط خودمم ودیگر هیچ!
هیچ وقت از کسی مدرک نخواستم هیچ وقت از کسی نخواستم برام قسم بخوره همین که گفتم جدی؟ گفته ا

ممنونم ازتون 
تنها  
آدم ها یه توان و تحملی دارن، توی اون زمان میتونن تحمل كنن خیلی چیزارو 
بعد از اون نه
حواست باشه دلی و نشكنی خیلی مواظب باش خیلی
بعدش میتونی جمعش كنی، اما هیچ وقت دیگه اون دل دل نمیشه،هیچ وقت... یا حداقل من اینطوریم، زندگی دوباره داره یادم میده دوباره
انگار كه این منم زنی كمی تنها در آستانه فصلی سرد...

تنها 
تنها  
آدم ها یه توان و تحملی دارن، توی اون زمان میتونن تحمل كنن خیلی چیزارو 
بعد از اون نه
حواست باشه دلی و نشكنی خیلی مواظب باش خیلی
بعدش میتونی جمعش كنی، اما هیچ وقت دیگه اون دل دل نمیشه،هیچ وقت... یا حداقل من اینطوریم، زندگی دوباره داره یادم میده دوباره
انگار كه این منم زنی كمی تنها در آستانه فصلی سرد...

تنها 
عيد غديرو عروسي و دوري  
سلاممم..بعداز مدتها یادم افتاد من یجا خاطرات مینوشتماا..خلاصه جونم براتون بگه برای عروسیه پسردایی تصمیم گرفتم لباس عقدمو بپوشم فقط پایینشو موتاهتر كردیم خیلی دوسش داشتم یادم رفته بود انگار چقه پفههه!!سمانه اینا اومدن خونمون صب رفتم آرایشگاه خیلی خوشگل  شدم خیلی تصمیم گرفتم دیگه عروسیم هم كم هزینه بشه هم برم پیشش فقط بهم گفت به آرایشت شینیون نمیداد نزن من موهام چپی شدو یوری(كه اصلا راضی نبودم!!) احساس كردم واقعا موهامو فقط صاف میكردم بهتر م

عيد غديرو عروسي و دوري 
مامان يه دونه  
سلام
نمیدونم برای شاد بودن چكار باید بكنم خیلی برام سخت شده خندیدن نگران افسردگی پس از زایمان هم هستم نمی دونم چرا ارامش را نمی گیرم و نمی تونم رله باشم ..هی خیلی سخته البته می دونم وقتی یكم از معنویت فاصله بگیری غم هم میاد تجربه زیاد كردم اما وقتی دوباره توی اون موقعیت قرار می گیرم برگشتش برام سخته الانم كه مامانم مریضه و بیمارستان بستریه خیلی ناراحتش میشم البته بد به دلم راه نمیدم ....مامانی خیلی دوستت دارم مامانم برای ما خیلی زحمت كشیده از

مامان يه دونه  
 
چرا بی انصافم؟ چون توقع ندارم وقتی شیرینی میگیرم ارسلان ب مریم بگه اگه ایمان بفهمه شیما خریده میریزه سطل آشغال؟؟؟
من اون كیك هارو خریدم به خاطر اینكه ازت معذرت خواهی كنم كه اذیت شدی هر چند من نمیخاستم كه اذیت شی
ولی حقم نبود كه جوابم این باشه
خیلی دلم شكست خیلی خیلی زیاد
اره بی انصافم بازم ازت معذرت میخام به خاطر تمومه بی انصافیام به خاطر تمومه كارایی كه قرار بود انجام بشه و نشد
معذرت میخام ازت به خاطر اینكه ٦ ماهه بیرون نرفتیم باهم
من توقعم

 
حرفايي كه نميتونم به زبون بيارم  
 درست نمیدونم چند وقته ك اینجا نیودم و ننوشتم ولی یه مدتی بود دلم میخاس بنویسم
تو این سال ها خیلی اتفاق ها برام افتاد تلخ و شیرین خیلی روزا از شدت بغض و غصه میكذشت خیلی وقتا با وجود دوستام
سختی ها كشیدم تا ب الان رسیدم سنی ندارم ولی اینقد مشكلات زیاد بود كه انكار الان یك زن ٤٠ سالم
دقیق یادم نیس ولی تقریبا ١٥ سالم بود ك غم و غصه هام شروع شد بزرك شدم با این غم ها و الانی هم كه 
بیست و یك ساله شدم و ازدواج كردم باهامه ،شاید اون افسردكی قبلناس كه با

حرفايي كه نميتونم به زبون بيارم  
شكرت خدا جوووونم  
 
 
بعضى وقت ها، بعضى اتفاق ها در عین ساده بودن و تكرارى بودن بی نهایت أدم و خوشحال و غافلگیر میكنه، امشب یكى از اون اتفاق هاى  خوب برام افتاد، امشب خیلی خیلی خوشحال شدم، امشب فهمیدم با تموم حس تنهایى كه یه مدتى  هست كه احساس میكنم اما دور و برم پر از آدمهاى خوووب و مهربون،  یه خونواده  با محبت و بی نظیر  دوستاى با معرررفت ، امشب  فهمیدم    تنها نیستم  فقط كافیه  با دید بهترى اطرافمو  ببینم ، كافی قدر تموم آدماى با محبت و مهربونى  رو كه كنارم

شكرت خدا جوووونم 
ازتون ممنونم !!!  
رفته بودیم لباس عروس خواهرم رو سفارش بدیم كه با دو تا خواهر خیلی خیلی نایس
آسنا شدیم و بعد از اتمام كار و قرارداد چون دیگه خیلی با هم دوست شده بودیم ازم
سنم رو پرسیدن، قبلش البته حدسشون زدن و از سن واقعیم ٧ سال كمتر گفتن، چشم 
هام برق زد و اومدم بیرون، دیروز رفته بودم زكتر پوست، ازش خواستم كرم دور چشم هم 
برام بنویسه، لبخند زد و گفت " برو باباجون برو به سلامت، تنها چیزی كه لازم نداری همینه
خدا رو شكر چین و چروك نداری" بنده هم لی لی كنان از مطب بی

ازتون ممنونم !!!  
⌛️  
٢٧•
خیلی وقتا خیلی چیزا خیلی حسا همون لحظس و شاید دیگه هیچوقت و هیجا
اون حس و تجربش نكنی ...
الان من و تو كنار هم با دلخوری زندگی میكنیم
خیلی رفتارا و اخلاقا وقتی میایم كنار هم و زیر یك سقف تازه نمایان میشن 
و شاید تحملش سخت باشه
فقط اینو میدونم بعضی وقتا نرسیدن و عاشق موندن خیلی قشتگتر از اینه
به عشقت و برسی و خیلی چیزارو نابود كنی
هر چقدر من مقصرم توام هستی
عشقمون با دلخوری پیش میره و خیلی زخم داره

⌛️ 
٠٠:٠٦  
باید بزاری دوستی های جدید شكل بگیره، باید آدمای جدید وارد زندگیت بشن. خیلی چیزا باید نو بشه تا اینكه تو هم بتونی عوض بشی، كه بتونی بِكَنی از گذشته، كه بتونی توی حال زندگی كنی، كه از همین لحظه ای كه توش هستی لذت ببری نه اینكه هر روز ناراحت گذشته باشی. آدمای بد تو زندگیه خووووووب ترینا هم سرك میكشن و حتی یجاهایی باعث میشن قلبتو تا مدت ها روی همه ببندی و حتی تا مدت ها به خیلی ها بی اعتماد بشی،حتی اجازه ندی حتی اون لایق ترینا هم وارد زندگیت بشن! حتی

٠٠:٠٦ 
روز دختر مبارك  
#روز_دختر
 راستش هیچ دلم نمی خواست دختر باشی دخترا خیلی اذیت میشن خیلی وقتا دلشون می شكنه خیلی وقتا وقتی تفاوتا رو میبینن غصه می خورن خیلی وقتا خیلی جاها ممكنه توی ذهنت بگذره كاش دختر نبودم یا بگی اگر پسر بودم،..... اما آخه اگر دختر نبودی كی میومد منو بغل می كرد می گفت تو جون منی؟ كی وقتی خراب كاری میكرد صداشو آروم می كرد و میگفت مامان جان آخه چی شد؟؟؟؟ كی برام روی گاز سبزش غذا درست می كرد تو بشقابای صورتیش می ریخت؟ كاش می تونستم كاری بكنم كه هیچ

روز دختر مبارك 
 
سلام. خدایاااااااا باورم نمیشه که چقدر زود می گذره این روزا. اومدم یه سر به وبلاگت بزنم وقتی دیدم اخرین مطلب مربوط به 17 ماهگی هست حال غریبی بهم دست داد. شرمنده از این که اینقدر دیر اومدم. گل پسرم شما تقریبا 2.5 سالت هست خیلی شیرین زبون شدی. من و بابایی عاشق اون حرف زدنای نصف و نیمه ت هستیم. این روزا همه کارت شده امر و نهی کردن. شیطنت کردن تو خونه و صدای داد و بیداد منو در اوردن.خخخخخخخخ وقتی بابایی از سرکار میاد و تو میری قایم می شی که بابایی بیاد

 
پست همینجوری...  
ی پست همینجوری حوصله تون نکشید نخونین چون خودمم توی بی حوصلگی نوشتم..
امروز روز خوبی نبود... :(
شدیدا بی حوصله و خیلی چیزای دیگه...
امروز داشتم فک میکردم 5-6ماهه من ن سرم زدم ن آمپول.. :| این اتفاقو باید ی جایی ثبت میکردم ک شد همین وب... :| البته ک خداروشکر...
سرم اخری ک خیلی افتضاح بود درد معده ی شدید ک باعث شده بود تمام بدنم درد بگیره نزدیک بود با خانمه ک میخواست بزنه دعوام شه :|
بعد قسمت بدشم این بود ک دکتر گفته بود ی مقدار از سرمم گذشت ی کمی شربت معده(ا

پست همینجوری... 
تحول فاطمی  
نوروز امسال،نوروز متفاوت تری خواهد بود.. ان شاء اللهبرای امسال،تغییراتی داشتم..یه ذره فرق کردم با دوران جاهلیت!یه ذره میخوام بهتر باشم..چیزی که تا حالا فکر می کردم درسته اما اشتباه بود...چیزی که امسال خیلی غیرمستقیم خدا بهم گفت عوضش کنم..و نگذاشت غم وجودم رو بگیره...یه تصمیم بزرگ...تو آخرین روزهای سال،تصمیم گرفتم دیگه رنگی نپوشم!رنگی که نه...رنگی رنگی هایی که تاحالا فکر می کردم غلط نیست...تصمیم گرفتم دیگه هر رنگی نپوشم...دیگه هرجایی نپوشم...چقدر ا

تحول فاطمی 
تفريط و افراط  
دقیقا به این  جمله ای كه دوره آدم شلوغه ولی احساس تنهایی میكنیم ، رسیدم .
با ٣ ٤ نفر فاز لاو دارم اما هیچكدوم اون چیزی كه میخوای میس ... یعنی نمیتونه رفیق تنهاییات باشه ...
اما دركل اون فرد قبلی دیگه یادم رفته خیلی هم بهش فكر نمیكنم ...
فقط نمیدونم به كدوم یكی الان فكر كنم :))
 

تفريط و افراط 
هيچ يك از ادم بزرگ ها هرگز نخواهند فهميد  
بچه بودم همیشه فكر میكردم بزرگترها قضیه رو خیلی جدی میگیرن.سر چیزای مسخره ای عصبانی میشن،دعوا میكنن.یادمه خیلی كوچیك بودم با خودم گفتم من اینجوری نمیشم!
حالا یه جورایی منم بزرگسال حساب میشم و همسن همون ادم بزرگای بچگیمم.الان میفهمم حتی اگه خیلی هم مبارزه كنی با این قضیه،بازم فشار اجتماعی و وجود همون ادم بزرگا مجبورت میكنه درگیر چیزای خیلی خیلی مسخره بشی!
شازده كوچولو فكر میكنم میگفت هیچ كدوم از ادم بزرگا هرگز نخواهند فهمید!

هيچ يك از ادم بزرگ ها هرگز نخواهند فهميد 
از پرتابل متنفرم  
وای خدای من چراااااااا؟؟ دارم دیوانه میشم این اولین باری بود كه میخواستم پرتابل تنها رو تجربه كنم خداییش هروقت از بخش زنگ میزدن تو دلم دلهره بود كه نگن بیا پرتابل بگیر اما امشب دیگه نتونستم قصر در برم .
وای چه شبی مطمئنم هیچ وقت فراموشش نمی كنم چه برسه به این كه الان دارم ثبتشم میكنم ...
از بخش نوزادان بود رفتم سریع تو بخش كه تا وقتی با دستگاه كار كنم  تا بیمار اماده میشه حداقل دستگاه روشن باشه ،كه دیدم یه بچه رو دارن سی پی ار میكنن ،پنج دقیقه ش

از پرتابل متنفرم  
زمان جان  
قلمم بوی خدا نمی دهد... در دوراهی زمین و هوا مانده ام... جداً با زمینی بودن به آسمان می رسم یا تنها هوایی شدن یار آسمانیت میكند؟؟  كاش همه چیز خیلی دور خیلی نزدیك نبود،وسط داشت، میانه بود... چرا سپیده صبح خبری از ما نمیگیرد؟ من منتظر میمانم .. زمان جان  زمان ما كی میرسد!؟ 

زمان جان 
1231  
یه خاله ی خیلی با دیسیپلین و جدی دارم كه یه پسر خیلی خیلی خوش قیافه داره
وقتی ١٦،١٧ ساله م بود فكر میكرد ممكنه بین منو پسرش یه چیزی باشه( كه البته نبود )
و داشت جلز ولز میكرد كه اگه چیزی هست بفهمه زودتر و جلوشو بگیره 
یه روز صبح كه خونه ی ما بود من داشتم صبحونه میخوردم اومد نشست رو به روی من 
پاشو انداخت رو اون پاش و خیلی جدی، حالت گوینده های اخبار ، گفت 
تو دختر خوشگلی هستی خیلی ها بعدن عاشقت خواهند شد ولی الان فعلا درست رو بخون و روی پسرای كم سن

1231 
 
الان که دارم مینویسم دقیقا یادم نمیاد اخرین باری که اینجا نوشتم چندم بود یا چند شنبه.
فقط میدونم انگار خیلی وقته که ننوشتم.علی هنوز ازینجا خبر نداره.شاید یه روز چند وقت دیگه یا چند سال دیگه یا مثلا نمیدونم یه وقت خیلی متفاوتی ادرس اینجارو دادم اومد غافلگیر شد.
این چند روز که نبودم اتفاقات جالبی افتاد
اولین چیزی که به ذهنم میرسه تولدم بود.که با علی رفتیم باغشون.مثل همیشه حداقل یه حرکتش سوپرایزی بود.و اونم کیک بود.که یهو اورد داخل خونه و من فکر

 
20  
چهارشنبه ای که گذشت برای من روز مهمی بود
حدود ساعت 10 صبح برای اولین بار رفتم اتاق عمل
خیلی برام جالب بود. یه اتاق بزرگ پر از دم و دستگاه های پزشکی
استرس نداشتم چون اول بخدا و بعد به دکترم اعتماد داشتم
ماسک رو گذاشتن و گفتن نفس بکش اکسیژنه
بعد دو تنفس احساس کردم یه گاز سوزناک دارم تنفس میکنم
یه تنفس عمیق و دیگه هیچی نفهمیدم
تا اینکه دکترم اومد بالای سرم گفت منو میشناسی؟
چشمام تار میدید از صداش شناختمش
بهش گفتم بچم سالمه؟؟؟
گفت توپه بچت
گفتم درد

20 
دعا کنيد بيام مشهد  
علی زحمتکش- فارس سلام امام رضا(ع)
خوبین؟ من علی هستم. کلاس پنجم ابتدایی، خیلی دوستتون دارم. همیشه روز تولد شما نقل می خرم، می دم به همسایه ها. مامان و بابام روز تولد شما ازدواج کردن، می خواستن اسم منو بذارن رضا ولی چون عمو علی شهید شده، اسم منو گذاشتن علی. حتماً اسم داداشم می شه رضا. من خیلی دوست دارم بیام مشهد. وقتی 5 سالم بود، اومدم برای کبوترا هم دونه پاشیدم. هر چی به بابایم می گم باز بریم مشهد، می گه وقتی وضعمون خوب شد. تو را خدا دعا کن وضع بابا

دعا کنيد بيام مشهد 
٢٦ زيبا❤️  
به همین زودی ٢٦ ساله شدم...
پ.ن: صبح چهارشنبه خیلی زیبا شروع شد ! پر از نور ، 
ظهرش كلاس زبان ترم ٤٠٥ شعبه وكیل اباد  با اقای داوود خویی ، نسترن و الاله كه ویزای كاناداشون اومده 
ارزو خانم دكتر كلاس كه قرار تا اخر این ماه براش أز انگلیس خواستگار بیاد و بره لندن
همای چشم رنگی ، چادری، دانشجوی ارشد ! 
و زهرا ی ١٨ ساله كه به زودی قراره خاله بشه. 
شبش خونه پدر و مادر عین. ٦ بیدار شدم، دوش گرفتم، از سیب كیك خریدیم با شمع ٢٦! پیش به سوی خونه شون. اصلا دوست

٢٦ زيبا❤️ 
سوتی  
ننوشتن این مدتم به این معنی نبود که چیزی واسه نوشتن نبود...فقط هوای دلم مثل هوای شهرم ابری و بارونیه و دست و بالم به خیلی از کارا نمیره...امروز یه سوتی خیلی فاجعه ای دادم... قضیه از این قرار بود که من و دوستام می خواستیم دیگه جمع کنیم و از دانشگاه بریم و از اونجایی که دیگه تو آزمایشگاه من کسی نبود در قفل کردم... هنوز نرفته بودیم و تو همون طبقه منتظر رسیدن اسانسور بودیم که دوست دیگه ام اومد و وقتی بهش گفتم در قفل کردم با عجله کلیدم گرفت بره تا قبل این

سوتی 
 
امشب اومدم و اول كامنتای اونرزارو خوندم یادشون بخیر چه روزایی چه لحظه هایی چه احساساتی ناب ناب یادش بخیر
سلام مرتضی جان امیدوارم كه حالت خوب باشه وروزای خوبی رو همراه با سلامتی بگذرونی دیگه خیلی وقته زیاد از هم خبر نداریم ولی  به جان خودم قسم هر وقت به اون روزای با هم بودنمون فكر میكنم چیزی جز احساس علاقه و دوست داشتن وجودم رو پر نمیكنه و نا خود آگاه لبخند رو به لبم میاره یه روزی برام نوشته بودی البته تو جواب كامنتم نوشته بود كه با هیچ كسی به

 
گون نوشت  
دل من گرفته...گرفته از آدم هایی كه درد هاشون نصیب منه و لبخندشون تقدیم میشه به دیگرون.از آدم هایی كه باید برام لبخند بسازن و اونقدر پر از دردن كه وقت نمیكنن به چشمای پر از حسرت من نگاهی بندازن!از آدم هایی كه باید با كلماتشون منو تو آغوش بگیرن اما كلامی ندارن برای گفتن...
پ.ن: -دل من خیلی گرفته
س:دل منم
ا:چی شده س؟
ر:این روسری قشنگه؟
ه:آره خیلی
پ.ن: دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟همه آرزویم اما...چه كنم كه بسته پایم؟!

گون نوشت 
 
- برو لطفاً
- فقط یه سوال
- ...
- خوشبختی؟ 
- ...
- خوشبختی؟؟
- خیلی
 
 دیگر هیچ نگفت. به محض شنیدن جواب، نفسی را كه انگار خیلی وقت بود در عمق جانش حبس شده بود، رها كرد. گویی كه با شنیدنِ این واژه ی چهارحرفی خودش خوشبخت شده باشد. خندید و رفت.
 
اما دختر، خوب میدانست كه  پسر،  بدبخت است. ب اندازه ی خوشبختی خودش.  "خیلی"

 
اولين روز ارشد..  
روز جدید دانشگاه ...شب خیلی زود خوابم برد و صبح خیلی راحت بیدار شدم توو كل مسیر فقط به یه چیز كه محمد دیشب خیلی جالب تكرارش میكرد فكر میكردم "مامان من"...توو كل مسیر به لحن و صدای محمد وقتی این جوری میگفت خندم میگرفت..سیستم این دانشگاه كمی متفاوته با دانشگاه قبلی اومدم بوفه و ترجیح دادم یه چای بخورم كه كمی سوزش گلوم كم بشه..شدیدا حس تنهایی دارم اینجا...اخرین بار حس تنهایی رو ٩سال پیش حس كردم وقتی كه وارد دبیرستان شده بودم..دوتا دختر كمی اون ور تر دا

اولين روز ارشد.. 
برام سخت میگذره این روزا  
دلم گرفته از خودم
از اینکه هرجا میرم تورو میبینم..
از اینکه هرچیزی تورو ب یادم میاره
نمیدونم قراره تا کی این جوری پیش بره...فقط مطمئنم اگه خیلی طول بکشه من از #پا میوفتم
نابود میشم...احساسم نابودم میکنه 
سخته ببینم هستی و مال من  نیستی 
سخته ببینم همه ی این کارا و رفتارایی ک تا الان داشتی 
همش بازی بوده ...همش #کشک بوده 
بخاطر ترحم بوده 
من هیچ وخ کاری نکردم و جوری خودمو نشون ندادم ک بخوای بهم #ترحم کنی 
همیشه با اینکه برام سخت بود اما واستادم 
نذ

برام سخت میگذره این روزا  
اومدم ی توک پا حرفامو بزنم برم :دی  
الان تو موود " وای وای " ـَم !!
فقط چن روز لعنتی کوچک فرصت دارم برا تموم کردن پایان نامه ، تقریبا مطالبم تمومه ولی خو تا الان حتی یه خط ندادم استاد راهنمام بخونه . کابوس شده این فکره ک ی وقت نکنه بگه خانم همشو بنداز دور :(((( من چ خاکی ب سر کنم؟؟؟؟ :((( گریه حضار لطفاً
بعدشم من ی عادت خری ک دارم اینه سر امتحان هم اگه وقت اضافی داشته باشم ، خیر سرم ب نیت درست کردن ابروی جوابا قلم در دست میگیرم و میزنم چش مطالبی ک نوشتمو در میارم :|
الان پایان نامه مو هم یه

اومدم ی توک پا حرفامو بزنم برم :دی 
بهارم  
میدونی چی برام جالب!؟تو یه دختر كاملاً عاقلی ، حواست به همه چی هستبعضی وقتها من آنقدر خیالم به این راحته كه بهار حواسش هست و خودم و میسپرم بهت
هنوزم اون حرف روزای اول دلگرمم میكنه، اینكه گفتی من برای سی سال آینده ت برنامه ریزی كردم!خیلی خوبه تو زندگیمون تو رو به عنوان یه پناه، یه سایه، یه پشتیبان دارمبودن كنارت خیلی لذت بخشه بهارمبه قول خودت با یكماه ارتباط به اندازه یك عمر خاطره داریم

بهارم  
 
حس مبهمی  دارم
دنبال چیم نمیدونم
نمیدونم خوشبختی دنبال چیزایی كه هستم ،هست یانه؟
اما امیدوارم باشه چون دارم بخاطرش همه چی رو حتی ارامشمم بهم میریزم ...فقط امیدوارم باشه
اما
اگه هیچ وقت برام اتفاق نیا فته چی
اونوقت همه چی رو میبازم
همه چی...
همین!
 
پ.ن:شاید حتی شكنی كردم وشاید نه ولی یادم رفت قسمت نظرات رو ببندم اما دیگه یادم نمیره و به هیچ وجه باز نمیزارم همین

 
بیایین من اومدم  
سلام می دونم همه ازم دلگیرین ولی به جون خودم چند مدتی منتظر موندم ولی کسی نیومد گفتم شاید همه درگیر برنامه های مجازی دیگه هستند امروز که اومدم وبلاگ حقیقتش دو سه روزه هارد گوشیم سوخته بی گوشی ام
از بیکاری اومدم وبلاگم ولی خیلی ذوق زده شدم
پادردم یادم رفت بخدا
رفتم خدمات ایرانسلی
پله ها مغازه دوتا یکی بودن با ارتفاع زیاد رفتن رفتم ولی برگشتن رگ پام کش اورده ناجور درد داره گردنمم هی مارو میبره بیمارستان هنوز که هنوزه علتش پیدا نشده ولی هنوز س

بیایین من اومدم  
 
دوباره دم دمای غروب شد و
من 
با قلبم كه بازم دوباره 
شروع كرده به گرفتن و درد و اذیت...
 
نمیدونم این بار كجا برم...
اما تو همه ی روزای زندگیم یه جایی پنهون از همه برام بوده و هست 
دارم میخندم به خودم و به...
من شبا رو دوس دارم ،قدم زدن تو شبم دوس دارم ،ستاره و ماه رو هم بی اندازه دوس دارم ،پشت بوم خونه و سكوت شب رو دوس دارم
اما این روزا 
راستش میترسم از طلوع خورشیدی كه ممكنه برای من نباشه
میترسم خیلی زیاد
این روزا برام خیلی ترسناك شدن درست شبیه خواب

 
هرچی دوس داری صداش کن  
اصلا نمیدونم چی میخواستم بنویسم.
همهچی یادم رفت
فقط میدونم اومدم بنویسم چقدر خودمو گیر و گرفتار زندگی کردم.
میدونم که اومدم با یه مشت کلمات قلمبه سلمبه و پر زرق و برق همینو بنویسم.
اومدم بنویسم اگه هنر و هنرمندا نبودن واقعا زندگی چقدر سخت میشد.
شاید نه واسه همه. واسه ی آدمایی مثل من.
واسه کسایی که مثل بقیه نیستن. یه کم حساس ترن. یه کم ضعیف ترن. نمیدونم, شاید.
این روزا اینقدر نشستم و فکر کردم که نوشتن از یادم رفته. تمام این چند هفته رو به این فکر کر

هرچی دوس داری صداش کن 
- به وجود اوردن ظاهری زیبا و اراسته برای دستها و ناخن ها  
کاشت ناخن با پودر در سالن زیبایی پریا با تخفیف39% و پرداخت54900 تومان به جای90000 تومان-         به وجود اوردن ظاهری زیبا و اراسته برای دستها و ناخن ها-         جدیدترین مدل های طراحی ناخن-         کاشت ناخن با استفاده از پودر-         کادری مجرب و حرفه ای-         در محیطی بهداشتی-         برای خانم های خوش تیپ وبا سلیقه-         استفاده از مواد باکیفیت-         کاملا طبیعی وزیبا-         با دوام و بدون صدمه زدن به صدف ناخن═══════════

- به وجود اوردن ظاهری زیبا و اراسته برای دستها و ناخن ها 
استاندار: دستکاری رای مردم بزرگ ترین خیانت است  
به گزارش ایلنا به نقل از روابط عمومی استانداری کرمانشاه، اسدالله رازانی در نشست مشترک سه ساعته ستاد انتخابات استان با اعضای هیات نظارت بر انتخابات و فرمانداران، اظهار کرد: این انتخابات سند اصالت نظام به لحاظ دینی، کارآمدی، روزآمدن بودن، مردمی بودن و جمهوریت است. به عبارتی انتخابات تجلی دو وجه جمهوریت و اسلامیت نظام است.
استاندار کرمانشاه گفت: اسلام از محدود نظام های سیاسی محسوب می شود که در طول تاریخ به انتخاب مردم و شور و مشورت احترام گذ

استاندار: دستکاری رای مردم بزرگ ترین خیانت است