کاش میشد

Xدر به در  
نگاهم به آسمان است 
سكوتم از سر انكار
اسرارم با خدا 
زبانم قاصر از هر چه گفتنیست
انگار من از خود می ترسم
گویی دگر آدم سابق نیستم
وای، وای چقدر تغییر كرده ام
نه راه پیش و نه راه پس
نه جرات راه پیش و هم ترس از راه پس
ای كاش ميشد آروم بخوابی
با آرامش و بی دغدغه
ای كاش می شد فكر نكرد
ای كاش می شد گریه كرد
ای كاش هیچكس نبود
ای كاش هیچ انتظاری نداشتم
ای كاش میتونستم نبرم
ای كاش ميشد ادامه داد
بوی ناب خدا می خواهم
در به در ...

Xدر به در 
ريا  
همه چیز دارد رنگ و بوی ریا میگیرد..
همان رنگ و بویی كه دوستش نداشتم هیچوقت..
نباید ميشد..نباید ریا گونه ميشد..
باید خالص میماند..
باید همانطور خودمانی میماند و این درست زمانی تغییر كرد كه ترس امد سراغمان
ترس از كسی كه هستیم و از افكاری كه داریم..
ما احساس نا امنی كردیم و همین،ریا را به تماممان تزریق كرد..

ريا 
کاش می شد...  
کاش ميشد من منی را با خدا ما کرد و رفت                 عشق را در سایه ی شبنم تماشا کرد و رفت
کاش ميشد گرم بود و خستگی ها را زدود                    سردی آغوش را در هر نفس جا کرد و رفت
کاش ميشد در تن هر موج دریایی دمید                        سال های بی پناهی را مدارا کرد و رفت
کاش بین لاله ها عاشق ترین گل ها شویم                   در دل آتش نشسته داغ ها جا کرد و رفت
زندگی را آتش سردی به سرکردیم و حیف                     کاش ميشد مثل ابراهیم

کاش می شد... 
پيرت ميكنند  
برگرد سر خط اول ! 
برگرد به آن روزها ك همه ی دغدغه هایت جمع ميشد در پیك شادی حل نشده ات! برگرد به مسافرت های چند روزه ی دسته جمعی عید، كه تمام دلخوشی ات بود! به عصرهای ساكتی كه "فكربكر" بازی میكردیم و آخرش ختم ميشد به  "فكربكر" ی ب نام جر زنی ، تا با هر ترفندی مهره های رنگی طرف مقابلت را از پشت حصارِ ساختگی اش ببینی. برگرد به لجبازی ها ی بی دلیل مان، به بهانه گیری های بی منطق مان، به شیطنت های بچه گامه مان، كه می ارزید به تظاهرهای بی دلیل تر حالا. برگ

پيرت ميكنند 
چه کنم با چه کنم های دلم  
چی ميشد دانشجوی شهر خودم بودم   چی ميشد هرصبح مامانم بیدارم میکرد و بدرقه م میکردچی ميشد عصری برمیگشتم خونه مون و مامان درو روم باز میکردچی ميشد مجبور نبودم چهار کله سحر بیدارشم برم ترمینالچی ميشد راحت با انتقالی موافقت میکردن اصن یه بخشنامه میدادن که برای کم شدن هزینه های امور دانشجویان و خوابگاه و اینا هرکی گورشو گم کنه شهر خودش.ودانشگاه شهری که دانشجو ساکنشه موظفه اون دانشجو رو بپذیره بی هیچ شرطی!خاااااک برسرم که فردا امتحان دارم:(((((*د

چه کنم با چه کنم های دلم 
باز میخندیدی  
کاش شعر تازه ای در راه بود 
دلِ من با آن نگاهت رام بود 
لبِ من شعر میخواند
چشم تو میخندید
سخنم رَم میکرد 
زلف تو شَر ميشد 
شعر ها شِر ميشد
لب تو میخندید 
حرف ها گم ميشد 
این خیالم با او !
باااز تو می ماندی و من
نظرت ؟ نذر کردم
خرمن زلف تو را تَش بزنم که دگر شَر نشود شعر مرا شِر بکند
کاه دلم کُه بکند
باز میخندیدی ...
شعر هم فایده نداشت دلِ من رام نبود

باز میخندیدی 
کاش میشد...  
سلام
دوست دارم خیلی کارا بکنم. ولی زمانم به نظرم محدوده و نمی تونم ازش استفاده ای بکنم. البته خودم تنبلی میکنم و اونطور که باید به کارام نمیرسم. احتمالا موقتیه ولی میترسم همینطوری بمونم. کاش ميشد یه جوری خواب رو دور زد :)
واقعا خسته شدم. قلیونی هم که شدم دیگه بدتر :(  یه مدت به خاطر یه نفر نمیکشیدم ولی دیگه نتونستم.
کاش ميشد آدم کسی رو داشته باشه که همیشه پیشش باشه. ماها میگیم نیمه گمشده مون رو میخوایم. ولی اینطور نیست اصلا نباید اینطور باشه. شما

کاش میشد... 
ای کاش  
کاش ميشد آن ننگین رجیم گریه کند/به من مسکین سجده ها تعظیم کند
کاش ميشد ابرها در همه فصل خنده کند/به آن سبزه شیرین مژده ها تقدیم کند
کاش ميشد وضو از دیده گریان گیرم/بر سر جویی نشسته روحم را تسلیم کند
کاش این عشق مرا آتشین تشدید کند/دوباره برسر کوی یاران مرا تهدید کند
کاش ملائک دوباره گل آدم بسرشتن/آدمی نو بسازند و هی تمرین کند
کاش این عشق مرا تعدیل کند/کاش در این عشق مرا تفهیم کند

ای کاش 
خسته ام  
کاش ميشد قلم مویی برمیداشتم وبربوم زندگی رنگ شادی ونشاط میزدم.کاش ميشد قلم جادوییداشتم ورنوشته هایم جان زندگی میدادم.
کاش ميشدذهنم راپروازمیدادم تا آسمان ابی .کاش ميشد صورت زندگی همچنان سرخ نگه میداشتم.کاش دراین دنیای درهم دستم رادردست میگذاشتم وپشتم ودیواربلدش تکیه میدادم کاش فقط یک بنده مطیع بود.کاش......

خسته ام 
در سرزمين ادمك ها  
در سرزمین ادمك ها، یك زمانی، لبخند نایاب ترین جنس بود!!! حتی ارزشش از گرانترین جواهرات بیشتر بود و ادم هایی بودند كه برای یك لبخند، حاضر به پرداخت هر هزینه یی بودند و به همین دلیل دولت قوانین دستُ پاگیری برای خرید و فروش لبخند وضع كرده بود!!!  ادمك ها قانون مدار بودند، برای هرچیزی قانونی داشتند و لب طاقچه ی هر خانه یی تنها كتاب سرزمین، كتاب قانون بود، و در مدارس اموزش داده ميشد!!! لبخند، جان ادمك ها را نجات میداد، لبخند قلب ادمك ها را به طپش وادا

در سرزمين ادمك ها 
محرم 1395  
با سلام 
امروز 13 محرم هست مراسمات با حضور سید حسین میرصیفی با شکوه برگزار شد مراسم در دو نوبت قبل از نماز ظهر بعد از نماز عشا برگزار ميشد
ساعت 11و بیست شروع و تا قبل از اذان تمام ميشد
و ساعت 19و نیم  با زیارت عاشورا شروع و بعد کتاب روضه الشهدا توسط زائر کمال خوانده ميشد 

محرم 1395 
 
امروز فکر میکردیم قدیمها که ده پانزده تا بچه داشتند چقدر خوب بوده
کاش ميشد ما هم مثلا یک تا دختر و نه تا پسر میداشتیم
اسمهای مختلف میگذاشتیم رویشان
از ده تا حداقل یکیشان آدم حسابی ميشد 
مثلا اسم پسر هایمان : مسعود پرهام منصور آرش داریوش سعید امیر امید بردیا میلاد 
آن یک دختر هم ميشد عزیز دردانه ی برادر هایش و سنگ صبور مادرش شاید هم بد نبود خواهری میداشت
 
 
توهم شیرینی بود

 
خزانم را بهاری کن  
تو که ناز میخری 
دست میگیری و بلند میکنی 
و عشوه های ناتمام را  تماشا میکنی و اخم نمیکنی
تو که مهربانی و دست نوازشت گرم میکند 
و چه باشکوه است میهمانی هایت 
کاش انچه نمیخواهی اشک ميشد از چشمم میرفت
کاش برف بود آب ميشد فرو میرفت زمین را میخورد
کاش خار ميشد انگشتم را میبرد
کاش ...
خزان هایم را برگ ریزان کن . 
بهار کن..
شکوفه ها منتظر بهار اند ...
زنده شو
بهار شو
جوان شو 
بیا ...
زودتر بیا  ای طراوت های گذشته
ای ...
دلتنگ توام ای زیباتر از ماه ..

خزانم را بهاری کن 
جشن تيرگان بر تيرماهيها ...  
ماه كه تیر بودمی خواستم برای تو شعر بگویمبرای ماه باران اما تیر ماه باران نبوداصلا تیر ، ماه نیستبرای خودش ستاره ایستدر ستاره ی تیرتا رااا پنهان استكاش ميشد برش داریم بزنیمبخوانیم و این شعر را روشن كنیم !!!
 
 
پاورقی : تولد همتون مبارك ...

جشن تيرگان بر تيرماهيها ... 
كاش قلبم درد پنهاني نداشت  
كاش قلبم درد پنهانی نداشت
    چهره ام هرگز پریشانی نداشت
        كــــاش برگ  آخر تقویم عشق
            خبر از یك روز بارانی نداشت
                كاش می شد راه سخت عشق را
                    بی خطر پیمود و قربانی نداشت
                        كاش ميشد عشق را تفسیر كرد
                            هم چو باران عشق را هم کیش كرد

كاش قلبم درد پنهاني نداشت 
خنک باش  
دیروز تو گرم ترین حالت ظهر در نهایت ناامیدى گفتم:"چى ميشد بارون میزد؟ چى ميشد هوا یکم بهارى تر میبود؟"
و دیدید که چه طوفانى به پا شد...
از همین حالا بگم، کاش ٢٣ خرداد بازم باد و طوفان شه... کاش بهار تو نفساى آخرش یه دم خنک مهمون کنه هممونو... :))

خنک باش 
کاش میشد دانست...  
کاش خیلی چیزها را ميشد دانست، کاش ميشد از
گذشته و آینده واقعی باخبر بود...کاش ميشد فهمید که مثلا آن روز که دوستت داشت و
چیزی نگفت، چه در دلش گذشت، کاش میدانستم آن روزی که سرت فریاد کشید و ازتو
خواست که رها کنی همه چیز را در ذهنش چه میگذشت...کاش میدانستم ارزش واقعی دوستی
و رفاقت چقدر است؟ کاش ميشد بدانم که بزرگترین حسرت آینده چه خواهد بود ...یا
زمانی که عاشق شدی در ذهنت چه چیزی گذشت که دل دادی؟ کاش میتوانستم به دوستانم به
وقت نیاز یاری رسانی کنم...

کاش میشد دانست... 
نقد سوالات خرداد 95  
نقد سوالات خرداد95                       
کلا سوالات خوب بود اما سوال5گرچه درست است اماازاشکالاتی هم برخوردار است .مثل عدم تفکیک عمل خوب وزشت. بهتربودسوال واضح تر ميشد.بنابراین اگر دانش آموز به هرطرف نظر دهد صحیح است.گرچه از فحوای اصلی حدیث برمی آید که شیعیان باید به اعمال خوب تکیه کنندوعمل خوب راموردتوجه قرار دهند.درضمن ترجمه حدیث سوالات3و5 باید نوشته ميشد ویا باید برای ترجمه نمره ای قائل ميشد.درسوال 17 هرمورد اگر نوشته شود،جواب کامل است

نقد سوالات خرداد 95 
حس پوچ  
عین بچه ها كه دنبال یه بقل میگردن تا زار زار گریه كنن منم همش دنبال جایی ام بودم كه بنویسم تا این ذهن پوچ خالی شه ...قول داده بودم به خودم كه تو دفترم از دردام چیزی ننویسم :) البته دردی كه نیس ینی سعی به باورش ندارم.فقط دستمو زدم زیر چونم تا ببینم چی میخواد بشه ...كاش ادما میتونستن واقعا تغییر كنن كاش همیشه اون چیزی كه میخواستیم ميشد.
كاش خدا مارو از تو كما در بیاره 

حس پوچ 
 
٥:٣٢ بامداد! : تا دیشب بخوابم یك - یك و نیم شد.
از حدودا سه و نیم، دخترك روی سرفه افتاد و البته دیگه به اندازه كافی هم خوابیده بود و متعاقبا بیدار شد ولی چون میدید همه جا سكوت و تاریكه، بلند نميشد. فقط دور خودش میچرخید توی رختخواب. هی مینشست هی دراز میكشید. گاها حتی به من میگفت پاشو و میومد جای من میخوابید! و در این فرصت هم من باید مینشستم! اگه كنارش هم حتی دراز میكشیدم با اعتراض روبرو ميشدم! :))
حالا از چار اینا هم دستشوییم گرفته بود، ولی نميشد پاشم

 
:'(  
بابا گُلِ سر نیست ولی موی سرم هست
هنوز تـن مـن آب شــد امـا اثـرم هـســـت
هـنــوز جای سیلی ز روی گونه من پاک نشد!
رد شلاق بـه روی کمرم هسـت هنـوز... . .
بمیرم برا حضرت رقیه:'(
#اخ كه چقد دلم گرفته امشب....
#خدایا تنهام نزار هیچ وقت هیچ وقت!
#دلم پره,كاش ميشد تنهایی برم یه هیئت و هرچقد میخوام گریه كنم تا اروم شم,دلم بدجور گرفته امشب!
#-در من ؛هزار درد نهان گریه می کنند...#حسین_منزوی

:'( 
2  
۱۳مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهره و دلم برات تنگ شده. زیاد ندیدمت شاید فقط ۳_۴بار اون هم از دور اما دلم میخواست باهات حرف بزنم دلم میخواست بیام جلو و یه جوری سر صحبت رو باز کنم نه این که عاشق شده باشم ها نه، عشق چیز مقدسیه نمیشه به همین راحتی عاشق شد من فقط یه حسی ازت میگرفتم که باعث ميشد دلم بخواد باهات حرف بزنم همین، فقط همین. دلم میخواست بنشینیم دو فنجان قهوه بخوریم و چند ساعتی را در هیاهوی یک گپ دو نفره ی صمیمی بگذرانیم از کتاب حرف بزنیم از فیل

2 
229  
من: گوشیتو بابا برد؟ 
مامان: نه 
من: بابا خرابه میدادی ببره دیگه! 
مامان: فردا میبره.
من: فرداااااا؟؟؟؟؟؟؟
مامان: آره خب چیه مگه؟ 
من: خب این دو روزه میدادی ببره دیگه!! 
مامان: خب حالا چه فرقی میکنه؟
من:هیچی! یه ذره زودتر درست ميشد گوشیت

229 
یا قهّار  
+ حل مسئله را شروع کرده ام، هنوز به قدری که باید جدیتم زیاد نشده، نگران زمان تحویل کارم ولی امیدوار.
+ طوفان ها شدید تر شده اند کاش سد محکمی پیدا ميشد راهی پیدا ميشد کاش رحمی پیدا ميشد برای کسانی که بی گناه گرفتار شده اند. من بی طاقت تر نشده ام اما ترسی به جانم افتاده نگفتنی اگر به این طوفان ها خو بگیرم چه؟ اگر راه نجات از دنیایی که این آدمها برایم ساخته اند پیدا نکنم چه؟ 

یا قهّار 
میتوان قطب را جهنم کرد، پای دل اگر در میان باشد  
گاهی باید تنها و تنهانوشت.... نه از چیزینه احساسی، عشقی کسی تویی، اویی، ماییگاهی تنها و تنها باید نوشت حتی نه برای خودنه برای منباید نوشت تا حجم درد آور کلمات التهاب متشنج حرف هاو تب پنهان در وقایعکاهش یابدآرام بگیردسرد شود... گاهی تنها و تنها باید نوشت نوشت و باز هم نوشت.... +کاش برای چند لحظه تمام نقش ها عوض ميشدحتم دارم قدر یکدیگر قدر لحظه ها وقدر موقعیت ها را بهتر میدانستیم.... ++بگذارید از صفر شروع کنیم، از همان جایی که کسی، احساسی، اتفاقی،

میتوان قطب را جهنم کرد، پای دل اگر در میان باشد 
25  
از جمله بزرگترین سرمایه های هر بلاگری آرشیو پست هاشه و البته از اون مهمتر آرشیو نظرات وبش!! آرشیوی که با نگاه کردن بهش میتونه سیر تحولات افکار و دغدغه هاش تو چند سال رو تو چند دقیقه مرور کنه! روزهایی که گذشت، سختی هایی که بود، حس های خوب و بدی که تجربه کرده و خیلی چیزای دیگه...
یه آرشیو سرتاسر دوستی؛ محبت ، همدردی، نگرانی برای هم؛ آرشیوی که پره از یادگاری ها، از رد پا های دوستایی که دیگه از این طرفا حتی رد هم نمیشن؛ پر از جا های خالی، پر از دل تنگ

25 
آرزو  
کاش ميشد غصه ها را تا کنم
پشت پرچین نگاهت جا کنم
لحظه های مرده هر روزه را
با نگاه دلکشت احیا کنم
کاش ميشد با ترنم های تو
کوچه بن بست را غوغا کنم
کاش ميشد در کویر خاطرات
ردپای عشق را پیدا کنم
کاش ميشد با حضور سبز تو
این دل رنجور را شیدا کنم
 

آرزو 
حالمونو خوب کن  
خدایا
کاش یکی بود باهاش حرف میزدم
دلم خیلی گرفته
اوضاع خونمون داغونه
حال دل هیچکدوممون خوب نیست
تنها موندم
کسی نیست کمکم کنه
خدایا کمکمون کن
هممون بهت نیاز داریم
وای دلم خیییلی شکسته
وای اگه ميشد اروم بشم
وای اگه ميشد همه چی اروم بشه
خدایا ........................

حالمونو خوب کن 
ای کاش آدمی مادرش را همچون بنفشه ها ، میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!  
چی ميشد آدما رو 17-18 سالگی از خونه مینداختن بیرون. آدما تا کی باید غصه خانواده شون رو بخورن؟ پدر و مادرا غصه ی بچه ها و نوه ها... یه وقتایی هم بچه ها غصه پدر و مادرا. امروز احساس کردم قلبم هر لحظه ممکنه منفجر شه، اینکه غصه مادرم رو میخورم و نمیتونم هیچ کاری بکنم.

ای کاش آدمی مادرش را همچون بنفشه ها ، میشد با خود ببرد هر کجا که خواست! 
یه، دو سه اتاق..  
این حال، محصول گیج و مَوَنگیِ یه ذهنِ ؛ و به نظر میرسه حق همَست..!کاشکی ميشد ذهن رو قفسه بندی کرد که البته به نظر میرسه قفسه بندی هست ولی نیاز به مرتب شدن داره، پس کاشکی ميشد قفسه بندی‎های ذهن رو مرتب کرد، به شکل سلیقه طوری. حتی مثلاً ميشد اتاق بندیشم کرد. اگه ميشد، من اتاقای زیر رو تشکیل خواهم میداد..:|اتاق خانواده و فینگیلماتاق تصمیم‎های کاری و شغلیاتاق تصمیم‎گیری سخت و عقب افتادهاتاق دوستاناتاق مجازیماتاق ترجیحاتماتاق خزعبلاتماتاق اهدا

یه، دو سه اتاق.. 
امروز  
امروز اینقد از داستان های زندگیم دور بودم ک نور رو دیدم ! یعنی ک از جعبه ی تنگ و تاریک خودم اومدم بیرون چندتا بلاگ چند تا آدم با فضا ها و مغز های سفید دیدم با دید روشن ! اینقدر فارق از دغدغه های هر روزه ی هممون بودم ک ميشد نشست کتاب خوند ! حتی ميشد نشست با اشتیاق نه از روی اجبار درس خوند و به فکر واحد های عقب افتاده بود !ميشد واسه زندگی هدف پیدا کرد ! اگر چه باید پشت این قضیه رو هم بهتون نشون بدم ! نا امید شدن از آدم هایی ک بهشون فکر میکنی و اهمیت میدی

امروز 
فاقد تاريخ انقضا!  
‍نمیدونم بگم دهه ٦٠و٧٠؟ یا٨٠ تا٩٠...برنامه كودك كه شروع ميشد مجری میگفت بریم یه میان برنامه ببینیم...اونجا قند تو دلمون آب ميشد چون میدونستیم یا تام وجریه یا همون پلنگه كه صورتی بود!
یه تیتراژ داشت درحد٣ثانیه شروع داستان با جدال یه موشِ زِبل ویه گربه نسبتا خِنگ!
هیچ وقت هیچ كسی نمیتونست ماجرای قسمت جدید تام وجری رو حدس بزنه ... آفرین ! رمز موفیقت همین بود...روایتی معمایی درعین حال با یه زبونِ محاوره ای .. از اقتصاد وآشپزی تا مسائل اعتقادی همه وهم

فاقد تاريخ انقضا! 
یک صدا  
صبح که از خواب بیدار ميشد گوشاشو تیز میکرد
یه صدای نفس
یا تلق تولوق النگوها براش کافی بود. آروم ميشد
هنوز زنده بود 
خداروشکر میکرد که یک روز دیگه اونو داره
آخه شنیده بود معمولا شبا فرشته مرگ میاد سراغ مریض ها
خداروشکر کرد که هنوز زندس
خواهری که هم نشین سرطان بود

یک صدا 
 
در پناه آنچه با ما بود آن ایام دور خاطرم را سیقلی آبی زدم صندوقی از جنس شادی و طرب روکشی از خنده هایت بر سرش راندم از دل ابر اندوه سیاه لحظه هامان را به جایش بر زدم از میان برگ های خسته اش شور و شوق بودنت را تا زدم ما دو تا از پشت شب راهی شدیمآفتابی بر فراز آسمان یکدگر بارها با ماه جنگیدیم و باز صبح روز بعد دست در دستان هم حیف ميشد گر یکیمان میگریخت گر دوباره با سیاهی می پرید حیف ميشد گر طناب وصل را خنجر ترس از لباسش میبرید

 
منتهي به هيچ"  
•-
 
قدرت فراموش كردن آدمها عجیب است،
بعد از پروسهء تلاش با عزمی جزم حالا نوبت به جایگزینی میرسد.
جایگزینی برای روزهای ثبت شده و گذشته..
سخت است به فراموشی و جایگزینی رسیدن، آن هم با تمام بودن خ ا ط ر ا ت ...
كاش ميشد بی هوا ماند، دورادور و بی رنگ..
ترس از تنها ماندن آدم را كلافه میكند، آدم را مجبور میكند به كنار آمدن؛ به باز از نو ساختن،
به فراموش كردن،
به جایگزین كردن..
 
و ترس دیدن برای همیشه از دست دادن ...
 
 
 

منتهي به هيچ" 
32  
خدا جونم فقط میدونم این جناب ب نیمه من نیست....
میدونم و واسه همین توتکاپوی این ملت فقط چشامو میدوزم به پنجره اتاقم و حیاطونگاه
میکنم،زندگی عجیب و من عجیب تر....مدتیه نمیتپنم وبلاگ نویسی کنم ،نمیتونم ذهنمو رویه موضوع یا یه هدف متمرکز کنم حس دورشدن ازهمه چیز برام سخته و باورپذیرشده
ای کاش ميشد برگردم عقب ،ب دوسال پیش اونوقت همه چی روبه راه ميشد

32 
مشكلات ناشي از سيگار در دوره متاهلي  
درزمان مجردی ، به غیر از خانواده من اهرم فشاری نداشتم و چون دور از خانواده بودم مشكلی نداشتم ولی با ازدواج و وجود شخصی بنام همسر ، برای مصرف من مشكل جدی بوجود آورد .با محدودیتهایی كه اعمال میكرد از جمله توی خونه سیگار نكش، وقتی با من هستی چه بیرون چه خونه سیگار نكش، و حتی گاهی كه از بیرون میومدم خونه بوی سیگار باعث جنگ و جدل ميشد باعث شد رنجشی بین من و ایشون بوجود بیاد كه باعث جدایی روز به روز ما ميشد و مصرف من از روز چند نخ به بسته كامل رسید .
خل

مشكلات ناشي از سيگار در دوره متاهلي 
المانیتور: سه ظلع قدرتمند روحانی، هاشمی، سیدحسن در خبرگان آینده  
المانیتور در گزارشی به حواشی انتخابات‌های پیش رو در ایران پرداخته و در این باره می نویسد: به نظر می رسد، حسن روحانی رئیس جمهوری ایران فراتر از پیروزی در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری، به یکی از دیگر از نهادهای کلیدی جمهوری اسلامی ایران نیز نگاهی دارد؛ مجلس خبرگان رهبری. یکی از نهادهای مهم حیاتی در کشور که بر عملکرد رهبری ایران نظارت و وظیفه انتخاب جانشین وی را دارد.بسیاری در محافل سیاسی داخلی ایران تقریبا اطمینان دارند که روحانی نیز برا

المانیتور: سه ظلع قدرتمند روحانی، هاشمی، سیدحسن در خبرگان آینده